مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام

شخصیت و فضایل حضرت معصومه سلام الله علیها

تاریخ:جمعه 1393/10/26-00:53

شخصیت و فضایل حضرت معصومه سلام الله علیها

شرافت خانوادگی

عبادت حضرت معصومه سلام الله علیها

محدثه بودن آن حضرت

لقب معصومه سلام الله علیها

شفاعت گسترده

زیارتنامه مخصوص


حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها دارای شخصیتی رفیع و والا مقام می‎باشد به طوری كه ائمه طاهرین علیهم السّلام از این بانو، با جلالت و تكریم یاد كرده‎اند و حتی پیش از ولادت آن حضرت، بلكه پیش از ولادت پدر بزرگوارش، نام او بر لسان بعضی از ائمه علیهم السّلام آمده و از مقام والای او سخن گفته‎اند كه به بعضی از آنها اشاره می‎شود.

امام صادق علیه السّلام می‎فرمایند: «اَلا اِنَّ قم حَرَمی و حرم وَلدی من بعدی...»[1] بدانید قم حرم من و حرم فرزندانم پس از من است، زنی از فرزندان من در این شهر در می‎گذرد كه او دختر موسی است... .»

امام صادق علیه السّلام در حدیثی دیگر پیش از این كه این فرزند گرانقدر متولد شود از فضیلت زیارت و مدفن او سخن می‎گوید و شیعیان را به اهمیت آن توجه می‎دهد و می‎فرماید: «شهر قم، حرم ما است و در آن زنی از فرزندان من مدفون می‎شود، به نام فاطمه هر كس او را زیارت كند بهشت برای او ثابت می‎شود... .»[2]

حضرت فاطمه معصومه علیهاالسّلام، كه بعد از حضرت زهرا سلام الله علیها از جهت گستردگی شفاعت، هیچ بانویی به شفیعه محشر حضرت معصومه سلام الله علیها نمی‎رسد.

همه این بیانات حاكی از شأن و عظمت و فضیلت این بانوی مكرم اسلام می‎باشد. بی‎شك این فضایل و خصوصیات اخلاقی این بانوی بزرگ است كه او را دارای چنین مقام و منزلتی نموده است چون امام موسی كاظم علیه السّلام دارای 37 فرزند بود كه در میان آنها این بانوی مكرم است كه مثل ستاره‎ای درخشان می‎درخشد و در میان فرزندان امام كاظم علیه السّلام بعد از امام رضا علیه السّلام هیچ كدام هم سنگ او نمی‎باشد. حال به خصوصیات و فضایلی اشاره می‎كنیم كه باعث عظمت و درخشش او در میان دیگر امامزادگان شده است.


شرافت خانوادگی

او ماه تابانی است كه از برج امامت طلوع كرده در آغوش امامت تربیت یافته، قنداقه امامت را نیز در دامن خود پرورش داده است زیرا او دختر امام، خواهر امام و عمه امام است. همه نیاكان او مشعلداران امامت، پرچمداران هدایت، اسوه‎های فضیلت و استوانه‎های ولایتند. و مادر بزرگوارش از بانوان با فضیلت و از اسوه‎های تقوا و شرافت و از زنان كم‌نظیر تاریخ بشریت است.

بدیهی است كه تأثیر شخصیت پدر و مادر در روح و جسم فرزندان را نمی‎توان انكار كرد این ویژگی در وجود حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها نیز بروز یافت و از هر دو طرف فضایلی را به ارث برد و می‎توان سر برتری آن حضرت بر دیگر فرزندان موسی بن جعفر علیه السّلام را در همین نكته یافت. البته این نمی‎تواند به معنای تأثیر نداشتن تلاش و كوشش آن حضرت در این راه باشد بلكه علاوه بر همه شایستگی‎های فردی كه در وجود خویش به وجود آورده بود از این عوامل نیز به عنوان مكمل و پشتوانه ترقی و تكامل معنوی اخلاقی و علمی سود می‎برد.


عبادت حضرت معصومه سلام الله علیها

بنا به تصریح قرآن هدف از خلقت انسان چیزی جز عبادت و بندگی خداوند نیست كسانی كه به این هدف مهم پی بردند در راه رسیدن به عالی‌ترین مرحله آن سر از پا نمی‎شناختند.

یكی از عالی‌ترین نمونه‎های عبادت و بندگی خدا از خاندان ولایت و امامت، كریمه اهل بیت فاطمه معصومه سلام الله علیها می‎باشد. او با عبادت و شب زنده‎داری هفده روزه‎اش در واپسین روزهای عمر شریفش در مدت اقامتش در منزل موسی بن الخزرج، گوشه‎ای از یك عمر عبودیت و خضوع و خشوع آن زاده عبد صالح خدا در برابر ذات پاك الهی است.[3]

امام صادق علیه السّلام در حدیثی دیگر پیش از این كه این فرزند گرانقدر متولد شود از فضیلت زیارت و مدفن او سخن می‎گوید و شیعیان را به اهمیت آن توجه می‎دهد و می‎فرماید: «شهر قم، حرم ما است و در آن زنی از فرزندان من مدفون می‎شود، به نام فاطمه هر كس او را زیارت كند بهشت برای او ثابت می‎شود.


محدثه بودن آن حضرت

از ویژگی‎های حضرت معصومه سلام الله علیها این بود كه علوم اسلام و آل محمد صلّی الله علیه و آله آگاهی داشت و آن حضرت از جمله روایت كنندگان حدیث بود و چندین حدیث است كه در سند آنها نام حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها به چشم می‎خورد كه علامه بزرگوار امینی در كتاب شریف الغدیر به بعضی از آنها استناد می‎كند مانند، عن فاطمه بنت علی بن موسی الرضا حدثتنی... «من كنت مولاه فعلی مولاه.»[4] نقل این احادیث حاكی از مقام علمی والای آن بانو می‎باشد.


لقب معصومه سلام الله علیها

مقام عصمت كه عالی‎ترین مقام معنوی و پاكی است، درجاتی دارد، و در وهله اوّل بر دو گونه است:

الف- معصوم از خطاء.

ب- معصوم از گناه.

حضرت معصومه سلام الله علیها مانند حضرت زینب علیهاالسّلام در یكی از درجات عصمتند، گر چه در درجات چهارده معصوم علیهم السّلام نباشد.

روایت شده حضرت رضا علیه السّلام فرمودند: «من زار المعصومة بقم كمن زارنی»[5]؛ كسی كه معصومه را در قم زیارت بكند مانند آن است كه مرا زیارت كرده است. گرچه شواهد و قرائن در مورد مقام عصمت حضرت معصومه سلام الله علیها بسیار است، ولی سخن فوق از امام معصوم علیه السّلام شاید اشاره‎ای باشد كه حضرت معصومه سلام الله علیها دارای مقام عصمت بوده است، ضمناً این سخن بیانگر آن است كه: این لقب را حضرت رضا علیه السّلام به فاطمه كبری سلام الله علیها داده است. وگرنه نام آن حضرت معصومه نمی‎باشد.


شفاعت گسترده

اعتقاد به شفاعت انبیاء و اولیاء از ضروریات مذهب شیعه است و هیچ تردیدی در آن نیست. و بالاترین جایگاه شفاعت، از آنِ رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله است كه در قرآن كریم از آن به (مقام محمود) تعبیر شده است. همانا دو تن از بانوان خاندان رسول مكرم صلّی الله علیه و آله هم شفاعت گسترده‎ای دارند كه بسیار وسیع و جهان شمول است.

1. خاتون محشر، صدیقه اطهر، حضرت فاطمه سلام الله علیها.

2. شفیعه روز جزا، حضرت فاطمه معصومه علیهاالسّلام، كه بعد از حضرت زهرا سلام الله علیها از جهت گستردگی شفاعت، هیچ بانویی به شفیعه محشر حضرت معصومه سلام الله علیها نمی‎رسد. كه امام جعفر صادق علیه السّلام در این رابطه می‎فرماید: «تَدخل بِشفاعتها شیعتنا الجنته باجمعهم»[6]؛ با شفاعت او همه شیعیان ما وارد بهشت می‎شوند.


زیارتنامه مخصوص

یكی از شواهد عظمت استثنایی حضرت معصومه سلام الله علیها زیارتنامه‎ای است كه به خصوص، حضرت رضا علیه السّلام در شأن او صادر فرموده است. زیرا بعد از فاطمه زهرا سلام الله علیها تنها زیارتی كه از امام معصوم برای یك زن نقل شده، زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها است و هیچ یك از بانوان خاندان عصمت و طهارت زیارت مخصوص از امام ندارد.


پی‌نوشت‌ها:

1- سفینة البحار، ج 2، ص 276.
2- علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 6، ص 216.
3- قم شناسی و گردشگری، ص 292.
4- علامه امینی، الغدیر، ج 1، ص 196.
5- ریاحین الشریعه، ج 5، ص 35.
6- علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 6، ص 228.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شهادت پیامبر اکرم (ص) - آخرین سال حیات رسول الله - سال یازدهم هجری

تاریخ:شنبه 1393/09/29-15:00

شهادت پیامبر اکرم (ص) - آخرین سال حیات رسول الله - سال یازدهم هجری

تجهیز لشكر اسامه و بیمارى رسول خدا(ص) 
اسامه فرزند زید بن حارثه بود كه پدرش زید بشرحى كه گذشت در جنگ موته به شهادت رسید. رسول خدا(ص)پس از مراجعت از سفر حجة الوداع كه خیالش از دشمنان داخلى عربستان تا حدود زیادى آسوده شده بود و پیوسته در اندیشه رومیان بود كه از ناحیه شمال،كشور عربستان را تهدید مى‏كردند و براى اسلام و مسلمین خطر بزرگى به شمار مى‏رفتند از این رو در اواسط ماه صفر بود كه در صدد تهیه لشكرى عظیم بر آمد تا روانه روم كند و فرماندهى لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را كه از آن جمله ابو بكر،عمر، ابو عبیده جراح،طلحه، زبیر،سعد بن وقاص و دیگران نیز در میان آنها بودند مأمور كرد تا تحت فرماندهى اسامه در این جنگ شركت كنند. 
اسامه در آن روز حدود بیست سال بیشتر نداشت و بلكه برخى سن او را هیجده سال نوشته ‏اند و همین موضوع براى برخى از پیرمردان و كار آزمودگانى كه مأمور شده بودند تحت فرماندهى او به جنگ بروند گران مى‏آمد و از این رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مى‏كردند و تدریجا آنچه را در دل داشتند به زبان آورده گفتند: 
ـپسر بچه خردسالى را بر عموم بزرگان صحابه و مهاجر و انصار فرمانده ساخته! 
اسامه منطقه"جرف"را كه در یك فرسنگى مدینه قرار داشت لشكرگاه خود قرار داد و منتظر بود تا كسانى كه مأمور بودند همراه لشكریان بروند به"جرف"رفته و ازنظر وسایل مجهز شده و به سوى محل مأموریت خود حركت كنند، و پیرمردان صحابه نیز روى همان جهت كه گفتیم از رفتن به"جرف"خوددارى كرده امروز و فردا مى‏كردند. 
در این خلال رسول خدا(ص)بیمار شد و در بستر افتاد، همان بیمارى كه منجر به رحلت آن بزرگوار گردید، اما با این حال وقتى مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مى‏كنند با همان حال بیمارى و تب و سردرد شدید كه داشت دستمالى به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود: 
"اى مردم فرماندهى اسامه را بپذیرید كه سوگند به جان خودم اگر(اكنون) درباره فرماندهى او مناقشه مى‏كنید پیش از این نیز درباره فرماندهى پدرش حرفها زدید، ولى او شایسته و لایق فرماندهى است چنانكه پدرش نیز لایق این مقام بود". 
این جملات را بر منبر ایراد كرد و به خانه آمد و پس از آن نیز به افرادى كه به عیادتش مى‏آمدند با جملاتى نظیر"جهزوا جیش اسامه"سفارش مى‏كرد كه هر چه زودتر به لشكر اسامه ملحق شده و سپاه را حركت دهند و حتى گاهى مى‏فرمود:"لعن الله من تخلف عن جیش اسامة"[هر كس از لشكر اسامه تخلف كند لعنت خدا بر او (1) ]اما چون روز به روز حال پیغمبر سخت‏تر مى‏شد بهانه دیگرى به دست برخى افتاده بود و مى‏گفتند با این وضع حال پیغمبر، دلمان راضى نمى‏شود آن حضرت را بگذاریم و برویم، اكنون در مدینه بمانیم و ببینیم حال پیغمبر بهبود مى‏یابد یا نه. با تأكید و سفارشهاى پیغمبر بیشتر سپاهیان به جرف رفتند و خود اسامه نیز براى آخرین بار كه نزد رسول خدا(ص) امد و اجازه خواست چند روز حركت خود را به تأخیر بیندازد تا وضع بیمارى پیغمبر روشن شود، ان حضرت با لعن تند و قاطعى فرمود: به دنبال مأموریتى كه به تو داده ‏ام برو و توقف مكن! 
اسامه به"جرف"آمد و در صدد حركت بود كه پیك ام ایمن آمد كه حال پیغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزدیك شده و بدین ترتیب اسامه و همراهانش توقف كردند و افراد بهانه جویى كه دنبال عذرى مى‏گشتند تا از این سفر سرباز زنند همین خبر را دستاویز قرار داده به مدینه آمدند و سرانجام نگذاردند یكى از آرزوهاى پیغمبر اسلام با آن همه تأكید و سفارش در زمان حیات او جامه عمل بپوشد. 
آخرین روزهاى زندگانى پیغمبر اسلام(ص) 
سخنان پیغمبر(ص) و رفتار آن حضرت در روزهاى آخر عمر همه حكایت از این داشت كه مرگ خود را نزدیك مى‏داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مى‏دهد، از آن جمله در چند حدیث آمده است كه در یكى از شبهایى كه بیماریش شروع شد نیمه‏ هاى شب با ابو المویهبه غلام خویش از خانه خارج شد و به قبرستان بقیع آمد و براى مردگان آنجا طلب آمرزش كرد و سپس آنها را مخاطب ساخته چنین گفت: 
"السلام علیكم یا اهل المقابر،لیهنئى لكم ما أصبحتم فیه مما اصبح الناس فیه، اقبلت الفتن كقطع اللیل المظلم یتبع آخرها اولها، الآخرة شر من الاولى". 
[درود بر شما اى ساكنان گورستان،گوارا باد بر شما روزگارى كه در آن هستید زیرا بهتر از روزگار این مردم است،فتنه‏ ها همچون پاره‏ هاى شب تیره پى در پى مى‏رسند و دنباله ‏اش مخوف‏تر از آغازش مى‏باشد.] 
ابو المویهبه گوید: ان گاه به سمت من متوجه شده فرمود: اى ابا مویهبه همانا كلید گنجهاى دنیا را براى من آوردند و مرا میان ماندن همیشگى در دنیا و بهشت مخیر ساختند و من رفتن به بهشت و دیدار پروردگارم را انتخاب كردم. 
ولى در حدیث اعلام الورى مرحوم طبرسى(ره) و ارشاد شیخ مفید(ره) است كه این جریان در روز اتفاق افتاد و على(ع) را مخاطب ساخته و آن جملات را فرمود،سپس به على(ع)گفت: همانا جبرئیل قرآن را در هر سال یك بار بر من عرضه مى‏كرد و امسال دو بار عرضه كرد و این نیست مگر براى آنكه زمان مرگ من رسیده. 
سفارش آن حضرت درباره قرآن و عترت 
و از آن جمله شیخ مفید(ره)گوید:راویان شیعه و اهل سنت اتفاق دارند كه رسول‏خدا(ص) در روزهاى آخر عمر خود فرمود: 
"اى مردم من(در قیامت)پیشاپیش شما هستم و شما از دنبال نزد حوض كوثر بر من در آیید، اگاه باشید كه من درباره"ثقلین"(آن دو چیز گرانبها كه در میان شما گذارده ‏ام) از شما سؤال مى‏كنم و(رفتار شما را با آن دو)جویا مى‏شوم پس بنگرید تا چگونه پس از من با آن دو رفتار مى‏كنید، زیرا خداى لطیف و خبیر مرا آگاه كرده كه آن دو از یكدیگر جدا نشوند تا مرا دیدار كنند و من نیز همان را از خداى خود خواستم و آن را به من عطا فرمود، اگاه باشید كه من آن دو را در میان شما به جاى نهادم:یكى كتاب خدا، و دیگر عترت من،خاندانم. بر ایشان پیشى نگیرید كه پراكنده و متلاشى خواهید شد، و درباره آنان كوتاهى نكنید كه هلاك مى‏شوید، به ایشان چیزى تعلیم نكنید كه آنها از شما داناترند، اى گروه مردم چنان نباشد كه پس از رفتن من شما را ببینم كه به كفر بازگشته و گردن همدیگر را بزنید... 
هان بدانید كه على بن ابیطالب برادر و وصى من است، پس از من درباره تأویل قرآن بجنگد، چنانكه من درباره تنزیل آن جنگیدم..."
مفید(ره)گوید: نظیر این گفتار را به طور مكرر و در مجالس متعدد مى‏فرمود. 
آخرین سخنان پیغمبر(ص) در مسجد مدینه 
حال پیغمبر روز به روز بدتر مى‏شد و مطابق نقل ابن هشام و دیگران حضرت براى اینكه تب و حرارت بدنش تخفیف یابد و بتواند براى وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاى مختلف مدینه بكشند و بر بدنش بریزند،سپس دستمالى بر سر بسته و در حالى كه یك دست روى شانه امیر المؤمنین على(ع) و دست دیگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته و نشست آن گاه مطابق نقل مفید و طبرسى(ره)فرمود: (2) 
"اى گروه مردم نزدیك است كه من از میان شما بروم پس هر كس امانتى پیش من دارد بیاید تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضى داده مرا آگاه كند، اى مردم‏میان خدا و بندگان چیزى نیست كه سبب وصول خیر یا دفع شرى شود جز عمل و كردار،سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگیخته، رهایى ندهد كسى را جز عمل نیك و رحمت پروردگار و من كه پیغمبر اویم اگر نافرمانى او را بكنم هر آینه به دوزخ مى‏افتم!بار خدایا آیا ابلاغ كردم!؟"
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهى با مردم خواند سپس به خانه ام سلمه رفت و یك روز یا دو روز در اتاق ام سلمه بود،سپس عایشه پیش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستارى آن حضرت را خود به عهده گیرد و همسران دیگر آن حضرت نیز با این پیشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عایشه بردند. 
هنگام صبح بود و بلالـمطابق معمولـاذان گفت و مردم را به نماز دعوت كرد، پیغمبر فرمود: امروز دیگرى با مردم نماز بخواند. 
عایشه گفت: به ابو بكر بگویید برود و حفصه گفت: به عمر بگویید برود. رسول خدا كه سخن آن دو را شنید و حرص آن دو را براى این كار دید كه هر یك مى‏خواهد پدر خود را به مسجد بفرستد با اینكه رسول خدا(ص)هنوز زنده است، بدانها فرمود: 
"آرام باشید كه شما همانند زنانى هستید كه همدم یوسف بودند." (3) 
سپس از ترس آنكه مبادا آن دو نفر(یعنى ابو بكر و عمر)پیشدستى كرده و به مسجد بروند با اینكه به آن دو دستور داده بود به همراه اسامه به جنگ رومیان بروند، با كمال ضعف و نقاهتى كه داشت و نمى‏توانست روى پاى خود بایستد مانند روز قبل به شانه على(ع) و فضل بن عباس تكیه كرد و در حالى كه پاهاى آن حضرت به زمین كشیده مى‏شد به مسجد رفت و ابو بكر را مشاهده كرد كه شتاب نموده و پیش ازآمدن آن حضرت خود را به محراب رسانده است. رسول خدا (ص)با دست اشاره كرد و او را از محراب به عقب راند، ان گاه در محراب ایستاده و نماز را از ابتدا شروع كرد و چون سلام داد به خانه بازگشت و ابو بكر و عمر و جمع دیگرى را كه در مسجد بودند خواسته و به آنها فرمود: 
مگر من به شما نگفتم با لشكر اسامه بیرون بروید؟گفتند:چرا اى رسول خدا،فرمود: پس چرا دستور مرا انجام نداده و نرفتید؟ 
ابو بكر گفت: من رفتم ولى دوباره آمدم تا دیدارى با شما تازه كنم. عمر گفت: اى رسول خدا من كه اصلا نرفتم زیرا دوست نداشتم كه احوال شما را از مسافران بپرسم؟پیغمبر سه بار فرمود:"نفذوا جیش اسامة"به لشكر اسامه ملحق شوید! 
در اینجا بود كه در اثر ضعف و ناراحتى از عمل مردم بى‏حال شد و ساعتى به حال اغماء فرو رفت، در این وقت صداى گریه مسلمانان بلند شد و زنان و نزدیكان آن حضرت نیز صداها را به گریه بلند كردند. 
عمر بن خطاب مانع نوشتن نامه رسول خدا(ص) مى‏شود. 
رسول خدا(ص)به هوش آمد و نگاهى به اطراف خود كرده فرمود: 
"ایتونى بدواة و كتف لأكتب لكم كتابا لا تضلوا بعده أبدا". (4) 
[براى من دوات و كتفى (5) بیاورید تا نامه‏ اى براى شما بنویسم كه پس از آن هرگز گمراه نشوید.] 
برخى از حاضران برخاسته تا آنچه را خواسته بود بیاورد، ولى عمر او را برگردانده گفت: برگرد او هذیان مى‏گوید!كتاب خدا ما را بس است. 
سر و صدا بلند شد برخى مى‏گفتند: بروید و آنچه را خواسته بیاورید، برخى نیز به طرفدارى عمر جنجال به راه انداختند و چون سر و صدا زیاد شد رسول خداخشمناك شده و فرمود: برخیزید كه این اختلاف در نزد پیغمبر شایسته نیست و در نقل دیگرى است كه برخى گفتند: 
اى رسول خدا آیا دوات و كتفى كه خواستى براى تو نیاوریم؟فرمود: ایا پس از این سخنان كه گفتید؟!و سپس روى خود را از آنها برگرداند و بدین ترتیب كراهت خود را از حضور آنان بدانها فهمانید. (6) 
مردم برخاستند و تنها نزدیكان آن حضرت مانند على(ع) و عباس و فرزندش فضل و سایر خاندان و نزدیكانش ماندند. انان نیز پس از ساعتى رفتند. در اینجا گفته ‏اند: پیغمبر فرمود: برادرم و عمویم را بازگردانید و چون على(ع) و عباس حاضر شدند، رسول خدا(ص) رو به عمویش عباس كرده فرمود: 
عموجان آیا وصیت مرا مى‏پذیرى، و به وعده‏ هاى من عمل مى‏كنى، و دین مرا مى‏پردازى. عباس گفت: اى رسول خدا من پیرمردى هستم عیالوار و تو مردى هستى كه در كثرت جود و بخشش با باد برابرى مى‏كنى،من كجا مى‏توانم وعده‏ هاى تو را به عهده گیرم؟ 
رسول خدا(ص) رو به على(ع)كرده فرمود: اى برادر تو وصیت مرا قبول مى‏كنى؟و همان سخنان را به وى فرمود...؟على(ع)عرض كرد: ارى اى رسول خدا(ص)حضرت فرمود: پس نزدیك بیا. على(ع)جلو رفت و رسول خدا(ص) او را به سینه چسبانید و انگشتر خود را بیرون آورد و فرمود: پس این را بگیر و در دست كن،سپس شمشیر و زره و لباس جنگ خود را خواسته به آن حضرت داد و دستمال مخصوصى را نیز كه در وقت جنگ بر دل خود مى‏بست به على(ع) داد و به او فرمود: 
ـاینك به نام خدا به خانه‏ات بازگرد. 
على(ع) و فاطمه در كنار بستر پیغمبر 
و چون روز دیگر شد حال پیغمبر سخت شده از حال رفت و ملاقات با آن‏حضرت ممنوع گردید و چون به حال آمد فرمود: برادر و یار مرا پیش من آرید و دوباره از حال رفت،عایشه گفت: ابو بكر را پیش او آرید، ابو بكر را احضار كردند اما همین كه رسول خدا چشمش را باز كرد و او را مشاهده نمود روى خود را بگردانید، ابو بكر كه چنان دید برخاست و گفت: اگر به من كارى داشت بیان مى‏فرمود. چون ابو بكر برفت پیغمبر(ص) دوباره همان جمله را تكرار كرد و فرمود: برادر و یار مرا پیش من آرید،حفصه گفت: عمر را پیش او آورید. عمر را آوردند ولى رسول خدا(ص)همین كه او را دید روى خود از او بگردانید و عمر نیز برفت. براى سومین بار رسول خدا(ص)فرمود: برادر و یاور مرا نزد من بخوانید، ام سلمه برخاست و گفت: على را نزدش بیاورید كه جز او را نمى‏خواهد، از این رو به نزد على(ع) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند و چون چشمش به على افتاد اشاره كرد و على پیش رفت و سر خود را روى سینه پیغمبر (ص)خم كرد، رسول خدا(ص)زمانى طولانى با او به طور خصوصى و در گوشى سخن گفت، و در این وقت دوباره از حال رفت على(ع)نیز برخاست و گوشه‏ اى نشست و سپس از اتاق آن حضرت خارج شد. و چون از على(ع) پرسیدند: پیغمبر با تو چه گفت؟فرمود: 
"علمنى الف باب من العلم فتح لى كل باب الف باب و أوصانى بما انا قائم به انشاء الله". 
[هزار باب علم به من آموخت كه هر بابى هزار باب دیگر را بر من گشود. به چیزى مرا وصیت كرد كه ان شاء الله تعالى بدان عمل خواهم كرد.] 
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسید به على(ع)فرمود: اى على سر مرا در دامن خود گیر كه امر خدا آمد و چون جانم بیرون رفت آن را بدست خود بگیر و به روى خود بكش، ان گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده گیر و تا هنگام دفن از من جدا مشو و بدین ترتیب على(ع)سر آن حضرت را به دامن گرفت و پیغمبر از حال برفت. 
فاطمه(س)كه این جریانات را مى‏دید و در كنارى نشسته بود در اینجا دیگر نتوانست خوددارى كند و پیش آمده خود را روى سینه پدر انداخت و شروع به‏گریستن نمود و این شعر را خواند: 
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه‏ 

ثمال الیتامى عصمة للارامل (7) 

رسول خدا(ص)كه از صداى گریه دخترش به هوش آمد چشمانش را باز كرد و با صداى ضعیفى فرمود: 
دختركم این گفتار عمویت ابو طالب است، ان را مگو و به جاى آن بگو: 
"و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم". (8) 
فاطمه بسیار گریست، پیغمبر كه چنان دید به او اشاره كرد كه نزدیك بیا و چون نزدیك رفت آهسته به او سخنى گفت كه چهره فاطمه از هم باز و شكفته شد و به دنبال آن رسول خدا(ص) از دنیا رفت. 
و در روایات بسیارى است كه بعدها از فاطمه(س)پرسیدند:كه پیغمبر چه چیز به تو گفت كه آن بى‏تابى و اضطراب تو برطرف گردید؟ 
فرمود: پیغمبر به من خبر داد نخستین كسى كه از خاندانش به او ملحق مى‏شود من هستم و فاصله مرگ من و او چندان طول نمى‏كشد و همین سبب رفع اندوه و بى‏تابى من شد. 
رحلت رسول خدا(ص) 
بر طبق روایات مشهور میان محدثین شیعه، رحلت رسول خدا(ص) در روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد، ولى مشهور نزد اهل سنت آن است كه آن مصیبت بزرگ در روز دوازدهم ربیع الاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شریف آن حضرت گذشته بود. 
و چون امیر المؤمنین(ع)طبق وصیت رسول خدا(ص)خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبید تا به او كمك كند و بدو دستور داد چشمان خود راببندد و آب به دست على(ع)بدهد، و بدین ترتیب على(ع)جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد،سپس بتنهایى بر او نماز خواند، ان گاه از خانه بیرون آمده و رو به مردم كرد و گفت: 
ـهمانا پیغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پیشواى ماست اكنون دسته دسته بیایید و بر او نماز بخوانید، و پس از انجام این كار عباس بن عبد المطلب شخصى را به نزد ابو عبیده جراح كه براى مردم مكه قبر مى‏كند فرستاد تا او كار حفر قبر آن حضرت را به عهده گیرد و در همان اتاقى كه پیغمبر از دنیا رفته بود قبرى حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند. 
و چون هنگام دفن شد انصار مدینه از پشت خانه صدا زدند:یا على براى خدا حق ما را نیز در این روز فراموش نكن و اجازه بده تا یكى از ما نیز در دفن رسول خدا شركت جوید و ما نیز از این افتخار سهم و نصیبى ببریم. على(ع) اجازه داد اوس بن خولىـكه یكى از شركت كنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبیله بنى عوف بودـدر مراسم دفن آن حضرت شركت جوید و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على(ع)بدو فرمود: 
تو در میان قبر برو، و على(ع)جنازه رسول خدا(ص) را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمین قبر قرار گرفت بدو فرمود: اكنون بیرون آى،سپس خود امیر المؤمنین(ع) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونه مبارك رسول خدا را روى خاك نهاد و لحد چیده خاك روى قبر ریختند و بدین ترتیب با یك دنیا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا(ص) را در خاك دفن كردند. 
صلوات الله علیه و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین من الآن الى یوم الدین 
خداى تعالى را سپاسگزارم كه باز هم به این بنده بى‏بضاعت این توفیق بزرگ را عنایت فرمود و توانستم دنباله تاریخ زندگانى انبیا و پیغمبران الهى، زندگانى پیامبربزرگوار اسلام را نیز در یك جلد به این صورت كه مى‏بینید تألیف و به رشته تحریر در آورم و از خوانندگان محترم تقاضا دارم این حقیر را در وقت مطالعه از دعاى خیر فراموش نفرمایند و ادامه توفیقات این بنده ناچیز را در انجام این گونه خدمات از درگاه خداى تعالى بخواهند. 
و لازم به تذكر است كه تألیف این كتاب در سال 1397 هجرى قمرى در قریه امام زاده قاسم شمیران به پایان رسیده و تاكنون كه سال 1405 هجرى قمرى است بیش از شش بار تجدید چاپ شده و در این سال توفیق الهى مجددا شامل حال این بنده ناتوان گردید كه اضافات و اصلاحاتى در آن نموده و در دسترس خوانندگان محترم قرار دهم. و الحمد لله اولا و آخرا. 
سید هاشم رسولى محلاتى 
جماران 22 جمادى الاولى 1405
------------------------------------------
1-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2،ص 21. نگارنده گوید: این جمله ضمنا پاسخى است به آنها كه مى‏گویند: صحابه پیغمبر را به همین جهت كه صحابى آن حضرت بوده‏اند نمى‏شود لعنت كرد و ما در اینجا مى‏بینیم خود پیغمبر آنها را كه به دستورش عمل نمى‏كردند صریحا لعنت كرده است. 
2-از اینجا به بعد تا آخر این فصل روایات مختلف نقل شده و ما نقل این دو محدث بزرگوار را كه جامعتر و در ضمن معتبرتر بود انتخاب كردیم. 
3-طریحى(ره) و دیگران احتمال داده ‏اند كه شاید منظور آن حضرت این بود كه همان گونه كه زنان مصرى هر كدام مى‏خواستند یوسف را بتنهایى دیدار كرده و به نفع خود از آن پیغمبر پاكدامن بهره‏بردارى كند شما نیز همان گونه هستید و احتمالات دیگرى هم براى سخن آن حضرت ذكر كرده ‏اند. 
4-و در نقل ابن ابى الحدید این گونه است كه فرمود:"ایتونى بداوة و صحیفة اكتب لكم كتابا لا تضلون بعدى". 
5-كتف، استخوان پهنى است كه در شانه حیوانات چهارپاست و زمانهاى قدیم براى نوشتن به جاى كاغذ از آنها استفاده مى‏كردند. 
6-بخارى و دیگران از ابن عباس نقل كرده ‏اند كه بارها مى‏گفت: 
"ان الرزیة كل الرزیة ما حال بیننا و بین كتاب رسول الله"[بزرگترین مصیبتها همان بود كه میان مسلمانان و نامه‏ اى كه پیغمبر مى‏خواست بنویسد حایل شدند.] 
7-مطلع قصیده ابو طالب است كه در مدح آن حضرت سرود و پیش از این با ترجمه‏ اش گذشت. 
8-سوره آل عمران، ایه.144




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 6

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:50

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 6

ـ شجره‌ى خبیث اشعث
امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: اشعث بن قیس دستش را در خون امیرمؤمنان (علیه‌السلام) آلوده كرد و دخترش جعده امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) را مسموم ساخت و پسرش، محمد بن اشعث، شریك در خون امام حسین (علیه‌السلام) شد.[60]
معاویه هم به قول خویش مانند همیشه وفا نكرد و به دختر اشعث گفت: كسى كه با حسن (علیه‌السلام) وفا نكند، با یزید هم وفا نخواهد كرد.
ـ زتاب رفت و تشـت طلب كـرد و نالـه كرد و آن تشـت را زخـون جگر باغ لاله كرد
خونى كه خورد در همه عمر از گلو بریخت دل را تــهى ز خون دل چند ساله كرد
ام بكر دختر مسور گوید: بارها به امام سم خورانده شد، هر بار از آن رهایى مى‌یافت تا آن كه مرتبه‌ى آخر، سم به قدرى شدید بود كه پارهاى جگر امام از گلویشان خارج ‌شد.[61] در حالى كه امام حسین (علیه‌السلام) بر بالین شهادت برادر بزرگوارش خون‌هاى جگر را درون تشت نظاره‌گر بودند به وصایاى حضرت (علیه‌السلام) گوش جان مى‌سپردند و اشك می‌ریختند. امام در آخرین نفس‌های مباركشان پس از حمد و ثناى الهى فرمودند: به ملاقات جد گرامىام، رسول اكرم و پدر عزیزام امیر مؤمنان و مادر مظلومه‌ام، فاطمه زهرا و دو عموى گرانقدرم حمزه سید الشهدا و جعفر طیّار، صلوات الله علیهم اجمعین، مى روم. سپس به ملكوت اعلی بازگشتند و عالم را در ماتم خویش داغ‌دار كردند.
ـ عایشه این بار سوار بر قاطر
ابن عباس مى‌گوید: چون امام مجتبی (علیه‌السلام) به شهادت رسیدند امام حسین (علیه ‌السلام) ، من، عبد الله بن جعفر و على پسرم را طلبید و آن حضرت را غسل داد.[62]
طبق وصیت آن حضرت خواستند او را در كنار جد بزرگوارش (صلی الله علیه و آله) دفن كنند، أمّا عایشه در حالى كه بر قاطرى سوار شده بود با استناد به این كه این خانه من است و اجازه ورود به آن را نمى‌دهم، مانع از این كار شد و یك بار دیگر كینه‌ی خود را نسبت به فرزندان فاطمه‌ی زهرا (سلام‌الله علیها) نشان داد و فریاد زد: ما را با شما چه كار، آیا مى‌خواهید شخصى را به خانه‌ى من وارد كنید كه من او را دوست ندارم؟!
قاسم فرزند محمد بن ابو بكر نزد عایشه آمد و گفت: اى عمه ! ما هنوز سرهاى خود را از سر افكندگى روز موى نشسته‌ایم، آیا برآنى كه روزى هم به نام « روز قاطر‌ » مشهور شود.[63]
مروان هم در این میان هیزم كش این آتش شده بود و بنى امیه را تحریك مى‌كرد و فریاد مى‌زد: مگذارید حسن در خانه پیامبر دفن شود و مى‌گفت: چگونه فرزند قاتل عثمان، در كنار قبر پیامبر دفن شود، امّا عثمان در بقیع [64]؟!
ابن عباس مى‌گوید: خطاب به عایشه گفتم: واسفا! یك روز بر شتر سوار مى‌شوى و یك روز بر قاطر، و مى‌خواهى نور خدا را فرو نشانى و با دوستان خدا جنگ كنى و میان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حبیب و دوست او حایل شوی. [65]
سپس عایشه فریاد زد: سوگند به خدا كه تا مویى بر سرم هست، نخواهم گذاشت حسن (علیه‌السلام) در این جا دفن شود، و هیاهویی برپا كرد.
ـ تیرهاى سقیفه بر بدن عزیز فاطمه نشست
در نهایت بى شرمى جنازه حضرت امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) تیر باران شد و بنابر نقلى هفتاد تیر به بدن آن حضرت اصابت كرد. بنى هاشم قصد مقابله را داشتند، أمّا امام حسین (علیه‌السلام) فرمودند: شما را به خدا سوگند مى‌دهم كه وصیّت برادرم را ضایع نسازید و كارى نكنید كه خونى ریخته شود، زیرا برادرم سفارش كردند كه از درگیرى اجتناب كنید. به ناچار جنازه آن حضرت را به بقیع بردند و نزد جده‌ى او، فاطمه بنت اسد (علیهاالسلام) مادر بزرگوار امیرمؤمنان (علیه‌السلام) دفن كردند.
ـ شما قضاوت كنید ؟!
عایشه در ماجراى تشییع پیكر امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) فریاد زد كه « كسى را كه دوست ندارم، نمى‌خواهم در كنار پیامبر (صلی الله علیه و آله) دفن شود» این گفته در حالى است كه خود وى از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) نقل كرده است كه: پیامبر امام حسن (علیهما‌السلام) را دوست مى‌داشت و مى‌فرمود: « خدایا دوست بدار هر آن كه او را دوست دارد» [66]
عایشه مالكیت خانه اى را مدعى شد كه همه نه زن پیامبر جمعا یك هشتم آن را ارث مى‌بردند و از آن یك هشتم، یك نهم سهم هر زن پیامبر مى‌شد یعنى یك هفتاد و دوم از آن منزل سهم عایشه مىشد، چه زیبا شاعر عرب صقر بصرى این نكته را به شعر در آورده است:
وفى بیت رسول الله بالظلم تحكمت
هل الزوجه اولى بالمواریث من البـنت
لكُ التُسع من الثُمن وبالكل تصرفت
تجمّلت تبغَلتِ وا‎ن عـشـــتِ تــفـیـَّلتِ
« درمورد خانه رسول الله به ظلم حكم كردی،‌ آیا زن از دختر در ارث بردن اولى تر است؟.
حق تو یك نهم از یك هشتم بود ولى تمام آن را تصرف كردی،‌ روزى بر شتر سوار شدی. (و ماجراى جمل را به راه انداختی) وروزى هم سوار بر قاطر شدی، اگر زنده بمانی، روزى هم بر فیل سوار مى‌شوى (و خانه خدا را خراب مى‌كردی)». [67]
از سویی مروان كه بدون شك یكى از كثیف ترین چهره‌هاى بنى امیه است در این جنایت نقش به سزایی داشت او نیز به منظور خوش خدمتى به معاویه با حیله‌گری از دفن امام جلو گیرى كرد و خبر ماجرا را با آب و تاب براى معاویه نوشت. [68]او در تمام مدتى كه حاكم مدینه بود با زبان تند خود، بنى هاشم و امیرمؤمنان (علیه‌السلام) را دشنام مى‌داد و آنان را مورد آزار قرار مى‌داد.قضاوت درباره‌ى این دو نفر را به وجدآن‌های آگاه و دور از تعصب می‌سپاریم.
ـ گریه بر امام حسن (علیه‌السلام) همنوایى با سایر مخلوقات
در فضیلت گریه بر امام حسین (علیه‌السلام) و زیارت آن بزرگوار، از ابن عباس روایت شده است پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: چون فرزندم حسن را به زهر شهید كنند، ملائكه آسمآن‌هاى هفتگانه بر او گریه كنند و همه چیز حتى مرغان هوایى و ماهیان دریا بر او اشك بریزند؛ هر كه بر او بگرید، دیده‌اش كور نشود، روزى كه دیده‌ها كور مى‌شود؛ هر كه در مصیبت او اندوهناك شود، اندوهناك نشود دلش در روزى كه دل‌ها اندوهناك است؛ و هر كه در بقیع او را زیارت كند، قدمش بر صراط ثابت گردد، در روزى كه قدم‌ها بر آن لرزان است. [69]
ـ در سوگ امام
زمانى كه امام حسن (علیه‌السلام) به شهادت رسید، بنى هاشم كسانى را به نقاط مختلف مدینه فرستادند تا این خبر را به گوش انصار برسانند، گفته شده است كه هیچ كسى در خانه خود نماند.[70]زنان بنى هاشم به مدت یك ماه براى وى مجلس عزا به پا داشتند.[71].
طبرى به نقل از امام باقر (علیه‌السلام) آورده است كه مردم مدینه هفت روز به مناسبت شهادت فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عزا نشستند و بازار بسته بود. [72]
عمرو بن بعجه مى‌گوید: نخستین ذلّتى كه بر عرب وارد شد، وفات امام مجتبى (علیه‌السلام) بود.[73]البته، این ذلت به دنبال آن ذلتی بود كه سقیفه نشینان براى عالم هستى رقم زدند.

____________

[1]- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحیح و تلیعق: حاج سید هاشم رسولى محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 28 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص 187 - اسد الغابه فى معرفه الصحابه، تهران، المكتبْ الاسلامیْ، ج 2، ص 10، - ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمییز الصحابه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، 1328 ه'.ق، ج 1، ص 328.
[2]- كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثیره: سیدا، حلیما، ذاسكینْ و وقار وحشمْ، جوادا، ممدوحا...(تاریخ الخلفا، ط 3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه'.ق، ص 189.)
[3]- ان المسالْ لا تحل الا فى احدى ثلاث: دم مفجع، او دین مقرع، او فقر مدقع ففى ایها تسئل؟
[4]- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعْ الاسلامیْ، 1393 ه'.ق، ج 43، ص 333.
[5]- حیاْ الامام الحسن ، شریف الفرشى، ، چاپ 2، نجف، مطبعه الاداب، 1384 ه'.ق، ج 1، ص 302
[6]ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 21.
[7]ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1384 ه'.ق، ج 2، ص 170 - ابن قتیبه دینورى، الامامْ والسیاسْ، ط 3، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه'.ق، ج 1، ص 67.
[8]ابوحنفیه دینورى، الاخبار الطوال، ط 1، قاهره، داراحیأ الكتب العربى، (افست انتشارات آفتاب تهران) ص 144-145 - ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 231.
[9]- نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ط 2، قم، منشورات مكتبه بصیرتى، 1382 ه'.ق، ص 113.
[10]- بن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیأ الكتب العربیه، 1961 م، ج 11، ص 25 (خطبه 200).
[11]- احتجاج، طبرسى ، نجف، المطبعه المرتضویه، ص 144-150
[12]- همان، ص 156.
[13]- ابن ابى الحدید، همان كتاب، ج 5، ص 98 - ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 409 -على بن عیسى الاربلى، كشف الغمه فى معرفْ الائمه، تبریز، مكتبْ بنى هاشم، 1381 ، ج‏2، ص 199 - ابوالعباس المبرد، الكامل فى اللغْ و الادب، ط1، بیروت، دارالكتب العلمیه، 1407 ، ج 2، ص 195.
[14]- امام حسن مجتبى (علیه السلام) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت با معاویه اعتراض داشت، به پیمآن‌هاى صلح پیامبر اسلام استناد نموده، و فرمود: به همان دلیل كه پیامبر با آن قبائل پیمان بست، من نیز با معاویه قرار داد آتش بس منعقد ساختم. (مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبْ الاسلامیْ، 1383 ، ج 44، ص 2)
[15]- تاریخ بعقوبى، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1384 ، ج 2، ص 206.
[16]- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعه الاسلامیه، 1383 ، ج 44، ص 1- در تهیه و تنظیم این بخش، علاوه بر مدرك گذشته، از جزوه «فلسفه صلح امام حسن (علیه السلام) (فاقد نام مؤلف وناشر) نیز استفاده شده است.
[17]- در جنگ جمل متجاوز از سى هزار نفر كشته شدند (تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 172) و در جنگ نهروان چهار هزار نفر از خوارج به قتل رسیدند (تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 182)و مجموع تلفات طرفین در جنگ صفین به صد و ده هزار نفر رسید (مسعودى، مروج الذهب، ط 1، بیروت، دارالاندلس، 1965 م، ج 2، ص 393).
[18]شمس الدین، محمد مهدى، ارزیابى انقلاب حسین (ثوره الحسین)، ترجمه مهدى پیشوایى، چاپ دوم، قم، انتشارات توحید، ص 197-200.
[19]- آیینه اسلام، ترجمه محمد ابراهیم، آیتى بیرجندى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1339 ه'.ش، ص 250-251.
[20]- ابوالفرج، الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، ط 2، نجف، منشورات المكتبه، الحیدرى:، 1385 ه'.ق، ص 39 - ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیأ الكتب العربیه، 1961 م، ج 16، ص 38 - احمد بن یحیى البلاذرى، انساب الاشراف، ط 1، ص 60، تحقیق: الشیخ محمد باقر المحمودى، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1397 ه.ق، ص 32.
[21]- آل یاسین، شیخ راضى، صلح الحسن، ط 2، منشورات دارالكتب العراقیه فى الكاظمیه، ص 102.
[22]- آل یاسین، همان كتاب، ص 68-74.
[23]- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مكتبه، بصیرتى، ص 189 - ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه فى معرفْ الائمْ، 1303 ه'.ق، ص 167.
[24]- ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفْ الصحابْ، تهران، المكتبه الاسلامیه، ج 2، ص 13 و 14- ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 406- مجلسى، بحارالانوار، تهران، مكتبه الاسلامیه، 1393 ه.ق، ج 44، ص 21 - سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحیدریه، 1383 ه.ق، ص 199.
[25]- به همین جهت است كه چند تن از مورخان قدیم اسلامى، كتابهایى به همین نام (قیام الحسن) نوشته‏اند كه از آن جمله دو كتاب زیر را مى‏توان نام برد: الف - قیام الحسن، تالیف هشام بن السائب الكلبى كه در سال 205 ه'.ق در گذشته است.
ب- قیام الحسن، تالیف ابراهیم بن محمد الثقفى كه در سال 283 ه'.ق، در گذشته است (حكیمى، محمد رضا، امام در عینیت جامعه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 171).
[26]- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص .191 موید این معنا پاسخى است كه امام مجتبى (علیه السلام) به یكى از شیعیان داد. امام ضمن پاسخ سؤال او كه چرا دست از جنگ كشیدى؟ فرمود: سوگند به خدا اگر با معاویه جنگ مى‏كردم، مردم مرا به او تسلیم مى‏كردند (مجلسى، بحارالانوار، ج 44، ص 20).
[27]- یعقوبى از سعید بن قیس نام نمى‏برد ولى مورخان دیگر، به ترتیبى كه گفته شد نوشته‏اند.
[28]- ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، ط 2، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1385 ه'.ق، ص 40.
[29]- دو پسر عبیدالله را «بسر بن ارطاْ» یكى از فرماندهان خونخوار معاویه، كشته بود (ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیأ الكتب العربیْ، 1961 م، ج 2، ص 14)؛ از اینرو جاداشت كه حداقل، خصومت او با معاویه كه قاتل اصلى فرزندانش بود، او را از این عمل ننگین بازدارد، اما آن عنصر سست و بى لیاقت با پیوستن به معاویه، نیروهاى امام مجتبى (علیه السلام) را درهم ریخت و خیانت بزرگى مرتكب شد.
[30]- ابوالفرج الاصفهانى، همان كتاب، ص 42- ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1384 ه'.ق، ج 2، ص 204.
[31]- چنان‌كه قبلا گفتیم، با توجه به این‌كه ارتش امام مجتبى (علیه السلام) از گروه‌هاى مختلفى تشكیل یافته بود كه در میان آن‌ها عده‏اى از خوارج و عده‏اى از عناصر سود جو و دنیا پرست بودند، جاى تعجب نبود كه در صدد قتل امام برآیند و چادر و لوازم سفر آن حضرت را غارت كنند و در همان حال عده‏اى فریاد بزنند: این مرد ما را به معاویه فروخت و مسلمانان را ذلیل ساخت!! براستى كه سبط اكبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا چه حد مظلوم بوده است؟!
[32]- ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1384 ه'.ق، ج 2، ص 205، مورخان جریانى را كه منتهى به غارت خیمه امام و حمله به سوى آن حضرت شد، به طور مختلف نوشته‏اند. از آن جمله «طبرى» و «ابن اثیر» و «ابن حجر عسقلانى» مى‏نویسند: هنگامى كه حسن بن على در «مداین» اردو زده بود، ناگهان شخصى (كه از مزدوران معاویه بود) صدا زد: مردم! قیس بن سعد كشته شده است، فرار كنید! مردم متفرق شدند و...(تاریخ الامم و الملوك، بیروت، دارالقاموس الحدیث، ج 6، ص 92 - الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3،ص 404- الاصاب: فى تمییز الصحابْ، ط 1، بیروت، داراحیأ التراث العربى، 1328 ه'.ق، ج 1، ص 330.)
[33]- محمد بن جریر الطبرى، همان كتاب، ص 92- ابن اثیر، اسدالغابه فى معرفْ الصحابْ، تهران، المكتبه الاسلامیْ، ج 2، ص .14 عبارت اسد الغابه چنین است: «...فلما افردوه امضى الصلح.»
[34]- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبْ الاسلامیْ، 1393 ه'.ق، ج 44، ص 147 - طبرسى، احتجاج، نجف ،المطبعْ المرتضویْ، ص 157.
[35]- شبر، سید عبدالله، جلأالعیون، قم، مكتبْ بصیرتى، ج 1، ص 345-346.
[36]- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، قاهره، داراحیأ الكتب العربیْ، 1961 م، ج 16، ص 28.
[37]- ابن اثیر، الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص 405 - ابن عبدالبر، الاستیعاب فى معرفْ الاصحاب، (در حاشیه الاصابه)، ط 1، بیروت، دار احیأ التراث العربى، 1328 ه.ق، ج‏1، ص 371 - محمد بن جریر الطبرى، همان كتاب، ج 6، ص 93.
[38]- دارابگر یكى از پنج شهرستان ایالت فارس در قدیم بوده است. (لغتنامه دهخدا، لغت داربجرد). شاید علت انتخاب خراج «دارابگرد» این باشد كه این شهر طبق اسناد تاریخى، بدون جنگ تسلیم ارتش اسلام شد و مردم آن با مسلمانان پیمان صلح بستند. خراج آن طبق قوانین اسلام، اختصاص به پیامبر و خاندان آن حضرت و یتیمان و تهیدستان و درماندگان راه داشت. از اینرو امام مجتبى (علیه السلام) شرط كرد كه خراج این شهر به بازماندگان شهداى جنگ جمل و صفین پرداخت شود زیرا درآمد آن‌جا، همچنآن‌كه گفته شد، به خود آن حضرت تعلق داشت. بعلاوه، بازماندگان نیازمند شهید این دو جنگ كه بى سرپرست بودند، یكى از موارد مصرف این خراج به شمار مى‏رفتند (مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبه الاسلامیه، 1393 ه.ق، ج 44، ص 10).
[39]- مشروح پیمان صلح را در كتاب «صلح الحسن» تالیف شیخ راضى آل یاسین (ط 2، منشورات دارالكتب العراقیْ فى الكاظمیْ) ص 259-261 مطالعه فرمایید.
[40]- این پیشگویى با اندكى اختلاف در الفاظ، در كتب و مآخذ یاد شده در زیر، از آن حضرت نقل شده است:
تذكرْ الحواص، ص 194 - اسدالغابْ، ج 2، ص 12 - نورالابصار، ص 121- الفصول المهمه، ابن صباغ مالكى، ص 158 - الاصابْ، ج 1، ص 330- كشف الغمْ، ترجمه فارسى، ج 2، ص 98- تهذیب التهذیب، ج 2، ص 298 - الصواعق المحرقه، ص 82- البدایه و النهایه، ج 8، ص 36- الاستیعاب، (در حاشیه الاصابه) ج 1، ص 369- حلیه الاولیأ، ج 2، ص 35- اسعاف الراغبین (در حاشیه نور الابصار)- مسند احمد حنبل، ج 5، ص 38 و 44 - عمدْ الطالب، ص 65 - الطبقات الكبرى عبدالوهاب شعرانى، ج 1، ص 26 - انساب الاشراف، ج 3، ص 42.
[41]- آل یاسین، همان كتاب، ص 278.
[42]- ابن ابى الحدید، همان كتاب، ج 16، ص 15 - ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، نجف، منشورات المكتبْ الحیدریْ، 1385 ه'.ق، ص 45- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مكتبْ بصیرتى، ص 191. ابوالفرج مى‏گوید: معاویه به این خطبه را پیش از ورود به كوفه ایراد كرد.
[43]- محمد بن جریر الطبرى، تاریخ الامم و الملوك، بیروت، دارالقاموس الحدیث، ج 6، ص 95.
[44]- الكامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 3، ص .405 بلاذرى نیز مى‏نویسد: «معاویه به فرماندار خود در بصره تصمیم دستور داد مردم را برضد حسن بن على تحریك كند. او نیز این ماموریت را آن‌جام داد و در نتیجه تحریكات وى، اهل بصره داد وفریاد به راه انداختند و گفتند: این مال، متعلق به بیت المال است، چرا آن را به دیگران بدهیم!» (انساب الاشراف، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودى بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1397 ه.ق، ص 47.)
[45]- تاریخ الامم و الملوك،بیروت، دارالقاموس الحدیث، ج 6، ص 95.
[46]- طبرى، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوك، بیروت، دار القاموس الحدیث،ج 6، ص 132.
امام مجتبى(علیه السلام) تمام این حوادث را پیش بینى مى‏كرد. او به خوبى مى‏دانست كه اگر زمام امور مسلمانان به دست بنى امیه بیفتد، سرنوشت تاریكى در انتظار آنان و مخصوصاً شیعیان خواهد بود، ولى مسلمانان تا روزى كه خود با این حوادث تلخ، رو در رو قرار نگرفته بودند، پى به اهمیت قضیه نمى‏بردند. آنان هنگامى كه با این حوادث وحشتناك مواجه شدند، تازه متوجه شدند كه فرصت را از دست داده‏اند و فهمیده و نفهمیده مقدمات بدبختى خود را فراهم ساخته‏اند. حضرت مجتبى(علیه السلام) ضمن خطبه‏اى كه مشروح آن در صفحات گذشته نقل شد، به این آینده تاریك اشاره كرده بود: «اگر(به علت سستى و بیوفایى شما) ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه بسپارم، یقین بدانید زیر پرچم حكومت بنى امیه هرگز روى خوشى و شادى نخواهید دید و گرفتار انواع شكنجه ها و آزارها خواهید شد. هم اكنون گویى، به چشم خود مى‏بینم كه فردا فرزندان شما بر در خانه فرزندان آن‌ها ایستاده، آب و نان درخواست خواهند كرد، آب و نانى كه مال فرزندان شما بوده و خداوند براى آن‌ها قرار داده است، ولى بنى امیه آن‌ها را از در خانه خود رانده از حق مسلم خود محروم خواهند ساخت».
[47]- حسین، طه، على و دو فرزند بزرگوارش، ترجمه احمد آرام، تهران، كتابفروشى و چاپخانه على اكبر علمى، 1332 ه.ش،ص 207.
[48]- از این جهت مى‏توان گفت كه پیمان صلح، براى معاویه حكم شمشیرى دو دم را داشت كه هر دولبه‏اش به زیان وى بود! زیرا اگر او به مفاد صلحنامه عمل مى‏كرد، هدف امام تا حدودى تأمین مى‏شد و اگر آن را نقض مى‏كرد، نتیجه آن ایجاد تنفر عمومى از حكومت اموى و جنبش و یدارى مردم بر ضد این حكومت بود، و این، مسئله‏اى بود كه پیشواى دوم آن را از نظر دور نداشت
[49]- شمس الدین، محمد مهدى، ارزیابى انقلاب حسین(علیه السلام)، ترجمه مهدى پیشوائى، قم، انتشارات توحید،1362 ه.ش، 178-179.
[50]- حكیمى، محمدرضا، امام در عینیت جامعه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، صفحات 121 و 133 و 171.
[51]- على و فرزندانش، ترجمه محمد على خلیلى، چاپ سوم، تهران، انتشارات بنگاه مطبوعاتى گوتنبرگ، ص 298.
[52]- حكیمى، همان كتاب،ص 129-130.
[53]- آل یاسین، شیخ راضى، صلح امام حسن پرشكوه‏ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، ترجمه سید على خامنه‏اى،موسسه انتشارات آسیا، 1354 ه'.ش، مقدمه،ص 20-21.
[54]- ابن شهر اشوب مى‏نویسد: همه مسلمانان اتفاق دارند كه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا» (مناقب آل ابى طالب، قم، مكتبه الطباطبائى، ج 3، ص 394).
[56] - برگرفته از سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی: ص 85-139.
[57] - منتهى الآمال، باب چهارم، فصل چهارم، ص324
[58]ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ، ج4، ص17.
[59]­ـ ترجمه الامام الحسن علیه السلام، ابن سعچ، ص175 ـ انساب الاشراف، ج3، ص88 ـ 55.
[60]ـ سیره‌ى معصومان، استعلامی، ص152.
[61]ـ المنتخب من ذیل المذیل، ص514.
[62]ـ منتهى الآمال، باب چهارم، فصل چهارم، ص328.
[63]ـ تاریخ یعقوبی، ج2، ص 225.
[64]ـ ترجمة الامام حسن علیه السلام، ابن سعد، ص183.
[65]ـ منتهى الآمال، باب چهارم، فصل چهارم، ص329.
[66]ـ كنز العمال، ج13، حدیث 37652.
[67]ـ منتهى الآمال، باب چهارم، فصل چهارم، ص329.
[68]ـ ترجمه الامام حسن علیه السلام، ابن سعد، حص 188 _‌180.
[69] ـ منتهى الآمال، باب چهارم، فصل چهارم، ص330.
[70]ـ ترجمه الامام حسن،‌ابن سعد، ص181 ـ ترجمه الامام حسن علیه السلام، ابن عساكر شماره 371.
[71]ـ ترجمه الامام حسن، ابن سعد، ص182، ترجمه الامام حسن علیه السلام، ابن عساكر شماره 338.
[72]ـ ترجمه الامام حسن علیه السلام، ابن سعد، ص182.
[73]ـ المستدرك على الصحیحین، ج3، ص173




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 5

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:40

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 5

نهضت الهام بخش

قیام حسین بن على (علیه السلام) تحول دامنه دارى در جامعه اسلامى به وجود آورد، اوضاع را دگرگون ساخت و افكار عمومى را بر ضد حكومت بنى امیه شوراند و منشأ پیدایش نهضت‌ها و انقلاب‌هاى پى در پى و بزرگى مانند: قیام توابین، نهضت بزرگ دیگر گردید، در حالى كه اگر همین انقلاب در زمان حضرت مجتبى(علیه‌السلام) و به وسیله آن حضرت عملى مى‏گردید، فاقد چنین ثمراتى بود.
حسین بن على (علیه السلام) در واقع دنباله برنامه برادر ارجمند خود را گرفت، زیرا حضرت مجتبى (علیه السلام) با كمال شهامت، خرده‏گیریهاى كوته فكران و عناصرافراطى را تحمل كرد و به تدریج زمینه انقلاب را فراهم ساخت و افكار عمومى را آماده نمود و آن‌گاه كه زمینه كاملاً آماده شد، حسین بن على (علیه السلام) ابتكار عمل را در تهاجم به كانون فساد به دست گرفت.
تفاوت یاران
گذشته از تفاوت‌هایى كه دوره امام حسن (علیه السلام) با زمان امام حسین داشته است- و شرح آن گذشت-باید تفاوت اساسى میان یاران این دو امام را نیز در نظر گرفت. در صفحات گذشته دیدیم كه سپاه امام حسن (علیه السلام) با شنیدن یك شایعه، به هم ریختند و جمعى، سرا پرده امام حسن (علیه السلام) را غارت كردند و حتى فرش زیر پاى امام را ربودند!
دیدیم آنان كه می‌خواستند در ركاب امام، با سپاه شام بجنگند و در این راه جان دهند، خود حادثه ساز شدند و امام را تنها گذاشتند. اكنون آنان را مقایسه كنید با یاران امام حسین (علیه‌السلام) كه شب عاشورا مى‏گفتند: «به خدا سوگند اگر بدانیم كه كشته مى‏شویم، آن‌گاه ما را زنده مى‏كنند، سپس مى‏كشند و خاكسترمان را بر باد مى‏دهند، و این كار را هفتاد بار مى‏كنند، از تو جدا نخواهیم شد تا این‌كه در راه تو جان بسپاریم. یك كشته شدن كه بیش نیست، و آن شهادت است و كرامت جاوید و سعادت ابدى».
آرى با این گونه مردان، مى‏توان، شورى در تاریخ بشر در انداخت به نام «شهادت» و طنینى در گنبد افلاك در افكند به نام «عاشورا»، نه با كسانى كه با آنان نه غلبه نصیب گردد، نه شهادت، بلكه آدمى را دست بسته تحویل دشمن دهند و آن‌چه بر جاى ماند، ذلت اسارت باشد و بس!
این بود كه امام حسن(علیه‌السلام) فقط سنگر مبارزه را تغییر داد، به عبارت دیگر تغییر جاى داد نه تغییر جهت، مانند كسى كه در وسیله‏اى در حال حركت نماز بخواند و روى به قبله داشته باشد، این نماز گزاز با تغییر مركوب،تغییر وضع و جاى مى‏دهد، نه تغییر جهت(روى به قبله بودن). قبله مردان حق همواره مبارزه با باطل بوده است، چه از میدان عاشورا، چه از درون كوچه‏ها و محله‏هاى كوفه و مسجد مدینه، چه از زندان بغداد و...
امام حسن(علیه السلام) ، معاویه را، بزرگترین مانع نشر حق و عدالت در آن روزگار را هدف گرفته بود،گاه از زاویه تجهیز سپاه و گاه از زاویه تدبیر قبول صلح.[52]
دو رویه یك رسالت‏
علامه مجاهد، مرحوم«سید شرف الدّین عاملى»، در مقدمه‏اى كه بر كتاب پر ارج«صلح الحسن» تألیف دانشمند و محقق عالیقدر«شیخ راضى آل یاسین»نوشته، چنین مى‏نگارد: «...مهمترین هدف امام حسن آن بود كه پرده از چهره این طاغیان بر دارد و آنان را آن طور كه بودند، بشناساند، تا از عملى شدن نقشه هایى كه براى از بین برد رسالت جدش پیامبر كشیده بودند، جلوگیرى نماید، و این هدف امام، به طور كامل برآورده شد و نقاب از چهره كثیف امویان برافتاد و ماهیت پلید آنان آشكار گشت(و خدا را بر این نعمت سپاس).
از بركت این تدبیر امام حسن بود كه برادرش سیدالشهدا آن انقلاب بزرگ را كه روشنگر حقیقت و عبرت بخش خردمندان بود، به وجود آورد. این دو برادر، دو رویه یك رسالت بودند كه وظیفه و كار هریك، در جاى خود، و در اوضاع و احوال خاص خود از نظر ایفاى رسالت و تحمل مشكلات، و نیز از نظر فداكارى و از خود گذشتگى، درست معادل و هموزن دیگرى بود.
حسن از بذل جان خود دریغ نداشت، و حسین در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چیزى كه هست، حسن، جان خود رادر یك جهاد خاموش و آرام فدا كرد و چون وقت شكستن سكوت رسید، شهادت كربلا واقع شد؛ شهادتى كه پیش از آن‌كه حسینى باشد، حسنى بود!
از نظر خردمندان صاحبنظر، واقعیت فداكارى در روز«ساباط» از روز«عاشورا» ریشه دارتر بود، زیرا امام حسن آن روز در صحنه فداكارى، نقش یك قهرمان شكیبا و پایدار را در چهره یك شكست خورده از پاى در آمده ایفا كرد. از اینجاست كه شهادت عاشورا درمرتبه اول حسنى بود و در مرتبه دوم حسینى، زیرا این حسن بود كه در واقع شالوده نهضت عاشورا را ریخته و آن را به ثمر رساند.
گویى امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) (به منظور روشن كردن ماهیت ضد اسلامى حكومت اموى و بیدار كردن مردم از غفلت) بر سر یك برنامه متفقاً تصمیم گرفته بودند كه هر یك نقشى ایفأ كنند، منتها نقش امام حسن(علیه‌السلام) نقش صبر وپایدارى حكیمانه باشد و نقش امام حسین (علیه السلام)، نقش انقلاب و قیام مردانه، تا از این دو نقش، یك تاكتیك كامل در راه هدف واحد، به وجود آید.
از اینجا بود كه پس از واقعه ساباط و كربلا، مردم بیدار شدند و شروع كردند به فكر كردن در مسائل و حوادث، و پى به ماهیت پلید بنى امیه بردند.[53]
با توجه به این حقایق، مى‏توان گفت كه اگر حسین بن على (علیه السلام) در شرایط تاریخى برادرگرامى خود امام حسن قرار مى‏گرفت، همان كار را مى‏كرد كه امام حسن (علیه السلام) كرد،و و اگر امام حسن (علیه السلام) در زمان حسین بن على، برنامه او را در پیش مى‏گرفت زیرا این دو امام بزرگ هر كدام با توجه به اوضاع و شرایط خاص زمان خود، رسالت تاریخى خویش را آن‌جام دادند.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با پیش بینى این حوادث و خرده گیری‌هاى، درباره این دو فرزند عالیقدر خود فرمود: «حسن و حسین دو پیشواى اسلامند، خواه صلح كنند و خواه نبرد و جهاد.»[54]

صلح یا صلاح...؟
این بخش را با مقاله یكى از نویسندگان كه در یكى از مجلات تهران زیر عنوان «صلح یاصلاح...؟» چاپ شده بود، به پایان مى‏رسانیم: صلح حسن (علیه السلام) یا به عبارتى متاركه و آتش بس وى با معاویه را شاید بتوان یكى از دشوارترین مراحل سیر امامت در دنیاى اسلام نامید. این انقلابى‏ترین نرمش تاریخ، و تحمل رنج طاقت فرساى آن، كه هیچ كس جز پسر على (علیه السلام) آن هم توسط درك عالی‌ترین درجات ایمان قادر به آن‌جامش نبوده و نخواهد بود، همواره بحث‏انگیز و سوال آفرین بوده است، و متاسفانه غرض و رزان به قلم غرض، و جاهلان به دیده جهل، این شگرد ایمانى را در پرده تحریف و ابهام پیچیده‏اند.
امامان همگى، مظهر تقوى و روش هستند، تقوى در همگى شان مشترك، و روش در تمامى شان متفاوت است.
روش على (علیه‌السلام) در دو مرحله: سكوت و خروش: راهگشاى امت مى‏گردد.
شیوه حضرت امام حسن (علیه السلام) در مرحله اول روش پدر، و راه حضرت امام حسین (علیه السلام) در مرحله دوم آن شكل مى‏گیرد. حضرت امام على (علیه السلام) بى سكوت، خروش و شهادتى هشدار دهنده و حیاتبخش نمى‏داشت، فریاد و جان‌فشانى حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز بدون صلح برادر، این چنین در تاریخ به ثبت نمى‏رسید.
«ساباط» و «عاشورا»؛ افشاگر جاهلیت پلید امویان
امت آن روز، خود وقتى بر مسیر دو حادثه «ساباط» و «عاشورا» نظر افكند، جاهلیت زشت و پلید امویان را به وضوح احساس مى‏كرد. دید كه حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) مسالمت را پذیرفت، ولى باز معاویه به هیچ یك از پنج شرط توافق پایبند نبوده و میثاق‌ها را شكست. نه در دوران حكومت، بر اساس كتاب خدا و سنت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، عمل كرد؛ نه پس از خود، زمام امر را به شورا و یا صاحب واقعى آن سپرد ؛ نه دشنام و ناسزا به على(علیه‌السلام) را موقوف كرد و تقدس منبر را از این بدعت ننگین مصون داشت؛ نه خراج تعهد كرده را پرداخت ؛ و نه مسلمانان متعهد و یاران على را از آسیب حملات ناجوانمردآن‌هاش بركنار داشت... و سرانجام نیز سبط نبی اكرم و فرزند فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) را مسموم كرد.
تنهاترین سردار
به بركت قیام امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)، و قیام فریادگونه سیدالشهداء، نقطه‏هاى پوشیده، عریان شدند و فكرهاى نهان، عیان گشتند. این بغض اسلام بود كه در امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) نهفت و نهفت...، و در حضرت امام حسین (علیه‌السلام) به فریاد شكست، و شالوده امامت بود كه در خون جگر حسن نطفه بست، و در خون پیكر حسین به بلوغ رسید.
امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)، بزرگترین تجسم خواستن و نتوانستن بود. سربازى كه در جنگ‌ها، یكه تازیش حیرت‌ها مى‏آفرید، و خلفى كه در مكتب رشادت تا شهادت پدر، از ارث و آموزش بهره برده بود، آن‌جا كه رسالت را در میدان امامت، تنها در صلح، ممكن دید، چه بزرگوارانه و پرشكیب، آن را پذیرفت، كه تحمل كرد. این، زیبایى روش فرزند امیرمؤمنان، امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) بود نه كیفیتى دیگر، كه سكوت و صلح را تنها بر لبه شمشیرش نشاند، و راه‌هاى دیگر اسلام را در حصار پناه مصون داشت. زبان برنده و خطبه‏هاى كوبنده و كلام توفنده‏اش سكوت شمشیر را به كمال جبران كردند، و مستعدترین زمینه را براى قیام خونین برادر فراهم ساختند تا بدان‌جا كه معاویه از سخن گفتنش مى‏هراسید و رندان مزدور را بر آن داشت تا رشته كلام را از این صاحب بر حقش، به سرقت برده و حتّى الامكان به وى اجازه صحبت در مجامع را ندهند.
جهاد در وسیع ترین میدان ها
حضرت بزرگترین قدم اصلاحى را برداشتند، و در هنگامه‏اى كه فتنه و سلاح، حاكم بود، درهاى مكتب اخلاق، محبت و اصلاح را گشودند، و مانند مصلحى كه جز به صلاح نمى‏اندیشد، نام را به رضاى خدا فروختند. ایشان صلح را در ابتداى راه برنگزیدند، بلكه در انتهاى آن، و پس از شكست در همه جبهه‏هاى جهاد، گردن نهادند جهاد دردناك او در وسیعترین میدان‌ها و گسترده‏ترین ابعاد صورت گرفت. در جبهه مبارزه با دشمن، هم لشكر و هم سنگر را به آزمون گذاشتند و هم مقابله با فتنه‏ها و نیرنگ‌ها را. در جهاد با اصحاب منافق، ازنیروى اصلاح و ارشاد كمك گرفتند و در جهاد با نفس، از مهار خشم و تحمل صلحى تحمیلى...
با نظرى حتى اجمالى بر جهادهاى این مظلوم خاموش، هر اعتراضى اعتذار مى‏شود و هر ایرادى ستایش...[56]
شهادت مظلومانه حضرت امام حسن مجتبى(علیه ‌السلام)
در هفتم صفر سال 50 هجرى قمرى و به قولى در بیست و هشتم صفر همان سال حضرت امام حسن (علیه‌السلام) در سن چهل و هفت سالگى با توطئه معاویه به شهادت رسیدند [57]
ـ شاهی كه بود امن و امان جهان از او در خانه هم ز كینه دشمن امان نداشت
معاویه كه با نیرنگ و خدعه، امام را مجبور به پذیرفتن معاهده صلح كرده بود، تصمیم گرفت مرحله‌ى دیگرى از این توطئه را اجرا نماید.
امام حسن با تیز بینی، بندى را در معاهده پیش بینى كرده بودند مبنى بر این كه معاویه حق ندارد كسى را براى جانشینى انتخاب كند، اما معاویه بر خلاف این بند تصمیم گرفت یزید را جانشین خود كند، لذا سیّد جوانان بهشت امام مجتبى (علیه‌السلام) مانع بزرگی برای معاویه بود،به همین دلیل او مصمّم به قتل آن حضرت شد.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مى‌گوید: هنگامى كه معاویه خواست براى پسرش بیعت بگیرد، وجود حسن بن على (علیهما‌السلام) را از هر كس دیگر و هر مانع دیگرى دشوارتر دید، لذا سم فرستاد و آن حضرت را مسموم كرد.[58] زهر را با صد هزار درهم، براى جَعده، دختر اشعث بن قیس فرستاد و او را به وعده‌ى ازدواج با یزید فریب داد.
به شهادت رساندن امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) از جنایات غیر قابل بخشش معاویه است و از نظر تاریخى كوچكترین تردیدى در آن وجود ندارد. زمانى كه در سال 63 هجرى در واقعه حره مدینه غارت شد، خانه‌ى این زن ملعون به تاراج رفت. امّا به پاس خوش خدمتى او در به شهادت رساندن شوهرش، اموالش را به او بازگرداندند.
منابع بى‌شمارى خبر شهادت امام را توسط جَعده با توطئه معاویه نقل كرده‌اند[59] .
امام روزه بودند و روز بسیار گرمى بود تشنگى بر امام در لحظه افطار اثر كرده بود، آن زن شربت شیرى را آغشته به سم كرد و براى حضرت آورد تا افطار كنند و بدین ترتیب حضرت را به شهادت رساند.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 4

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:30

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 4

اظهار آمادگى براى آغاز قیام‏

روزى كه امام حسن(علیه السلام) صلح كرد، هنوز اجتماع به آن پایه از درك و بینش نرسیده بود كه هدف امام را تأمین كند. آن روز هنوز جامعه اسلامى اسیر زنجیرهاى آمال و آرزوها بود؛ آمال و آرزوهایى كه روح شكست را در آن‌ها تزریق كرده بود.
ازینرر و هدفى كه امام حسن(علیه السلام) تعقیب مى‏كرد این بود كه افكار عمومى رابراى قیام بر ضد حكومت اموى آماده كند و به مردم فرصت دهد تا خود بیندیشند و به حقایق اوضاع و ماهیت حكومت اموى پى ببرند، بویژه آن‌كه اشارتهایى كه حضرت مجتبى(علیه السلام) به ستمگری‌ها و جنایات حكومت اموى وزیر پا گذاشتن احكام اسلام مى‏نمود، افكار مردم را كاملاً بیدار مى‏كرد.[48]
كم كم این آمادگى قوت گرفت و شخصیتهاى بزرگ عراق متوحه حسین بن على(علیه السلام) شده از او خواستند كه قیام كند.ولى حسین بن على(علیه‌السلام) آن‌ها را به پیروى از امام مجتبى(علیه السلام) توصیه مى‏كرد و مى‏فرمود: اوضاع فعلى براى قیام مساعد نیست و تا زمانى كه معاویه زنده است،نهضت و قیام به ثمر نمى‏رسد.
بازتاب حوادث در مدینه‏
پس از شهادت حضرت مجتبى(علیه السلام) كه حسین بن على(علیه السلام) امامت را عهده دار بود، خبر جنایتهاى معاویه بلا فاصله در مدینه طنین مى‏افكند و محور بحث در اجتماعاتى مى‏گشت كه حسین بن على(علیه السلام) با شركت بزرگان شیعه در عراق و حجاز و مناطق دیگر اسلامى تشكیل مى‏داد. براى نمونه، هنگامى كه معاویه «حجر بن عدى» و همراهان او را كشت، عده‏اى از بزرگان كوفه نزد حسین(علیه السلام) آمده جریان را به حضرت خبر دادند و پخش این خبر موجى از نفرت در همه افراد با ایمان برانگیخت.
این مطلب نشان مى‏دهد كه در آن هنگام جنبش منظمى بر ضد حكومت اموى شكل مى‏گرفت كه مبلغین و عوامل موثر آن، همان پیروان اندك و صمیمى امام حسن(علیه السلام) بودند كه حضرت با تدبیر هوشمندانه خویش جان آنان را از گزند قشون معاویه حفظ كرده بود. هدف این گروه این بود كه با تذكار جنایاتى كه در سراسر دوران حكومت معاویه موج مى‏زد، روح قیام را در دلهاى مردم برانگیزند تا روز موعود فرا رسد![49]
چرا امام حسن(علیه السلام) صلح و امام حسین(علیه السلام) قیام كرد؟
بحث‌هاى پیشین، راز و رمز صلح امام مجتبى(علیه السلام) را روشن ساخت، ولى دراینجا، جاى یك سوال باقى است و آن این است كه چرا امام حسن(علیه السلام) صلح كرد ولى امام حسین قیام نمود؟ اگر صلح، كار درستى بود، چرا امام حسین(علیه السلام) با یزید صلح نكرد؟ و اگر قرار بر جنگ بود، چرا امام حسن (علیه‌السلام) نجنگید؟
پاسخ این سوال را باید در اوضاع و شرایط متفاوت زمان این دو امام بزرگ، و نحوه رفتار و شخصیت معاویه و یزید جستجو كرد. ذیلاً به گوشه هایى از تفاوت شیوه معاویه و یزید اشاره مى‏كنیم:
فریبكاریهاى معاویه‏
معاویه در دوران زمامدارى خود، با نقشه‏ها و سیاست‌هاى عوام فریبانه خود،همواره سعى مى‏كرد به حكومت خود رنگ شرعى و اسلامى بدهد. او از این كه افكار عمومى، انحراف وى را از خط سیر صحیح سیاست اسلامى بفهمد، جلوگیرى مى‏كرد. گر چه معاویه عملاً اسلام را تحریف نموده و حكومت اشرافى اموى را جایگزین خلافت ساده و بى پیرایه اسلامى ساخته، و جامعه اسلامى را به یك جامعه غیر اسلامى تبدیل كرده بود، ولى با وجود این‌ها ظواهر اسلام را نسبتاً حفظ مى‏كرد،مقررات اسلامى را ظاهراً اجرا مى‏نمود، پرده‏ها را نمى‏درید و در دربارش پاره‏اى از مقررات اسلامى ضراعات مى‏شد و نمى‏گذاشت رنگ اسلامى ظاهرى جامعه عوض شود. او بخوبى درك مى‏كرد كه چون به نام دین و خلافت اسلامى، بر مردم حكومت مى‏كند، نباید علناً مرتكب كارهایى بشود كه مردم آن را مبارزه با دین- همان دینى كه وى به نام آن بر آنان فرمانروایى مى‏كرد- تلقى نمایند، بلكه همیشه به اعمال خودرنگ دینى مى‏داد تا با مقامى كه داشت سازگار باشد و آن دسته از كارها را كه توجیه و تفسیر آن طبق موازین دینى مقدور نبود، در خفا آن‌جام مى‏داد.
بعلاوه معاویه، در حل و فصل امور و مقابله با مشكلات، سیاست فوق العاده ماهرانه‌اى داشت و مشكلات را به شیوه‏هاى مخصوصى حل مى‏كرد كه فرزندش یزید فاقد مهارت در به كارگیرى آن‌ها بود، و همین دو موضوع، پیروزى قیام و تأثیر مثبت شهادت در زمان حكومت معاویه را مورد تردید قرار مى‏داد زیرا در این شرایط افكار عمومى درباره قیام و انقلاب ضد اموى داورى صحیح نمى‏كرد. بنى امیه برانگیخته نمى‏شد، چون هنوز افكار عمومى به میزان انحراف معاویه از اسلام، آشنا نبود و به همین جهت، عناصر نا آگاه، جنگ حضرت مجتبى(علیه السلام) را با معاویه بیشتر یك اختلاف سیاسى و كشمكش بر سر قدرت و حكومت به شمار مى‏آوردند، تا قیام حق در برابر باطل!
شهادت در چنین شرایطى به پیشبرد مقاصد نهضت كمك نمى‏كرد، بلكه افكار عمومى درباره آن دستخوش اشتباه مى‏گردید و حقیقت لوث مى‏شد.
جوّ نامساعد
چنان‌كه دیدیم، «فضاى سیاسى دوره معاویه فضاى صریحى نبود كه یك مصلح بتواند از یك راه مشخص، امر را فیصله دهد، و جامعه، با هوشیارى، جهت خویش راپیدا كند، چنین نبود، بلكه جوى بود كه هر مصلحى در آن جو مى‏بایست مراقب عمل رهبران فساد باشد و در هر فرصت- با توجه به امكانات خود و چگونگى اطرافیان خود و شكل مواجهه دشمن- عكس العملى مناسب نشان دهد، تا بدین گونه «حقیقت مغلوب» را بر «غالب» پیروز گرداند. این، مشكل عمده روزگار امام حسن بود. در آن روزگار، آن‌چه به نام «شهادت» شناخته شده بود تأثیرى كه باید، نداشت. در واقع شهادت نیز مانند بسیارى از پدیده‏ها، زمینه مساعدى مى‏خواهد تا بتواند از صورت یك شهادت و اخلاص فردى در آید و شكل یك پدیده اجتماعى موثر به خود گیرد و خون شهید در رگ دیگر مردم، حیات بیافریند.
قراین تاریخى نشان مى‏دهند كه اگر امام با سپاه سست عنصرى كه دور او را گرفته بودند- و یادى از آنان گذشت كه چه كردند- بر مى‏خاست و میان خود و معاویه شمشیر مى‏نهاد، او را به زودى به عنوان یك شهید قهرمان، نمى‏كشتند، بلكه او را اسیر مى‏كردند! معاویه مى‏خواست ننگى را كه او و خاندانش از دست سربازان اسلام دیده بودند، و روزى به دست سربازان سلحشور اسلام اسیر شده بودند، از طریق اسیر كردن یكى از بزرگان آل محمد(صلی الله علیه و آله) جبران كند. پس امام در صورت شكست خوردن، به صورت شهیدى قهرمان- انسان كه درعاشورا پیش آمد- كشته نمى‏شد، بلكه او به دست معاویه گرفتار مى‏شد و سرآن‌جام به گونه‏اى نامعلوم تلف مى‏گشت، و این، یكى از زیان‌هاى بزرگ بود كه در آن روز متوجه موضع حق مى‏شد.
اگر در جنگ با سپاه معاویه، سپاه امام مجتبى(علیه السلام) مغلوب مى‏شد، معاویه به سرزمینها و شهرهاى اسلام مى‏تاخت و تا مى‏توانست مى‏كشت، و به ویژه شهرهاى مكه و مدینه و كوفه و بصره و دیگر آبادیهایى كه در قلمرو حكومت على بن ابى طالب و امام حسن(علیهماالسلام) قرار داشت. بدین گونه تعداد كشته شدگان - برخلاف واقعه عاشوا- محدود نمى‏ماند و از حساب مى‏گذشت، این بود آن حفظ خونى كه امام از آن یاد مى‏كرد.»[50]
شاید به همین دلایل - و نیز به دلیل صحه گذاشتن حسین بن على (علیه السلام) بر صلح امام حسن (علیه السلام) بود كه - حسین بن على (علیه السلام) پس از شهادت برادر بزرگوار خود، در مدت ده سال آخر حكومت معاویه یعنى تقریبا از سال 50 تا 60 هجرى قیام نكرد، بلكه در انتظار فرصت مناسب، روز شمارى مى‏نمود و به آماده ساختن افكار عمومى اكتفا مى‏ورزید، زیرا اگر در این زمان قیام مى‏كرد، معلوم نبود بازتاب آن در جامعه اسلامى چگونه خواهد بود و در افكار عمومى چگونه انعكاس خواهد یافت؟

یزید، چهره منفور جامعه اسلامى
اما این مطلب در مورد یزید درست برعكس بود زیرا یزید نه تنها پختگى و تدبیر و سیاست پدر را نداشت، بلكه از رعایت ظواهر اسلام نیز كه مى‏خواست به نام آن بر مردم حكومت كند، فرسنگ‌ها دور بود. یزید جوانى ناپخته، شهوت پرست، خود سر، و فاقد دور اندیشى و احتیاط بود. او فردى بى خرد، متهور، خوشگذران، عیاش، و داراى فكر سطحى بود.
یزید كه پیش از رسیدن به حكومت اسیر هوسهاو پایبند تمایلات افراطى بود، بعد از رسیدن به حكومت نیز نتوانست حداقل مثل پدر ظواهر اسلام را حفظ كند، و خود را ولو به صورت ظاهر، فردى دیندار و با ایمان معرفى كند بلكه در اثر خصلت بى پرواى و هوسبازى كه داشت، علنا مقدسات اسلامى را زیر پا گذاشت و در راه رضاى شهوات خود از هیچ چیز فرو گذارى نكرد. او علناً شراب مى‏خورد و تظاهر به فساد و گناه مى‏كرد. یزید از لحاظ سیاسى آن قدر ناپخته بود كه ماهیت اصلى حكومت بنى امیه را كه دشمنى آشتى‏ناپذیر با اسلام و بازگشت به دوران جاهلیت و احیاى رژیم اشرافى آن زمان بود، كاملا به مردم نشان داد.
این پرده دریها و بى بند وباریهاى یزید براى همه ثابت كرده بود كه وى به كلى فاقد شایستگى و لیاقت براى احراز مقام خلافت و رهبرى جامعه اسلامى است. بنابراین مزدوران حكومت بنى امیه نمى‏توانستند قیام حسین (علیه السلام) را در افكار عمومى متهم و آلوده سازند، زیرا مردم به چشم خود، رفتار یزید را، كه كوچكترین تناسبى با موازین دینى و تعالیم مذهبى نداشت، مى‏دیدند، و همین رفتار یزید در افكار عمومى، مجوز خوبى براى قیام جهت واژگون ساختن چنین حكومتى به شمار مى‏رفت. در چنین شرایطى مردم قیام حسین بن على (علیه السلام) را قیام فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر ضد حكومت باطل به منظور حفظ اسلام تلقى مى‏كردند، نه اختلاف سیاسى و یا كشمكش بر سر تصاحب مقام و قدرت!
جنبش نیرو مى‏گیرد
علت دیگر قیام حسین بن على (علیه السلام) را باید در بیدارى افكار عمومى و افزایش نفوذ دعوت شیعیان پس از صلح امام مجتبى (علیه‌السلام) جستجو كرد، زیرا جنبشى كه پس از امضاى صلح، بر ضد حكومت اموى آغاز شده بود روز بروز در حال گسترش و توسعه بود و بر دامنه نفوذ آن افزوده مى‏شد. سیاست معاویه نیز، دانسته یا نادانسته، موجب گسترش و نیرومندى این جنبش گردید، زیرا معاویه كه پس از شهادت امام مجتبى (علیه السلام) میدان عمل را تا حدودى بلامانع مى‏دید، بیش از پیش عرصه را بر مردم - خاصه شیعیان و پیروان امیر مومنان (علیه السلام) تنگ گرفت و از هیچ گونه ظلم و ستم فروگذار نكرد.
تجاوز مكرر معاویه به حقوق مسلمانان، حملات و شبیخون‌هاى پى در پى نظامیان خشن و ستم پیشه معاویه بر مناطق مختلف اسلامى، كشتن و آزار مردم بی‌گناه، نقض پیمان صلح و بیعت گرفتن براى ولیعهدى یزید- برخلاف مفاد صریح صلحنامه - و بالاخره مسموم ساختن امام مجتبى (علیه السلام) مسایلى بود كه وجهه عمومى حكومت بنى امیه را بیش از پیش لكه دار ساخت و موقعیت آن را تضعیف كرد. این حوادث موجب همبستگى و فشردگى هر چه بیشتر صفوف شیعیان و تقویت جبهه ضد اموى شد و به تدریج زمینه نهضت و قیام حسینى را فراهم ساخت.
دكتر «طه حسین»، دانشمند و نویسنده معروف مصرى، پس از بیان سختگیریهاى معاویه نسبت به شیعیان پس از صلح، مى‏نویسد: «در ده سال آخر حكومت معاویه، كار شیعیان بالا گرفت و دعوت آن‌ها در شرق كشور اسلامى و جنوب مناطق عربى فوق العاده انتشار یافت، به طورى كه هنگام مرگ معاویه عده بسیارى از مردم، به ویژه اهل عراق، لعن معاویه و محبت اهل بیت را جزیى از وظیفه دینى خود مى‏دانستند».[51]
بدین ترتیب، جامعه اسلامى به قدر كافى چهره حقیقى حكومت اموى را شناخت، و طعم تلخ شكنجه هاى آن را چشید، و از انواع ظلم‌ها و تجاوزهاى این حكومت به حقوق مسلسانان، آگاه شد و مردم با قیافه اصلى آن آشنا گشتند. و در نتیجه، با مرگ معاویه و رشد و آگاهى جامعه اسلامى، تمام عواملى كه در زمان وى مانع تحقیق یك قیام پیروزمند بود، بر طرف شد و راه قیام بر ضد حكومت اموى كاملاً هموار گردید و در این هنگام بود كه حسین بن على (علیه السلام) ضربت قاطع را بر پیكر حكومت فاسد بنى امیه وارد ساخت و آن قیام بزرگ و بى‏نظیر را پى ریزى نمود.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 3

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:20

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 3

هدف‌هاى امام (علیه السلام) از صلح با معاویه

بزرگان و زمامداران جهان، هنگامى كه اوضاع و شرایط را بر خلاف هدف‌ها و نظریات خود مى‏یابند، همواره سعى مى‏كنند در موارد دوراهى، جانبى را بگیرند كه زیان كمترى دربر داشته باشد، و این یك اصل اساسى در محاسبات سیاسى و اجتماعى است.
امام مجتبى (علیه السلام) نیز بر اساس همین رویه معقول مى‏كوشید هدف‌هاى عالى خود را تا آن‌جا كه مقدور است، به طور نسبى تامین نماید. از این‌رو هنگامى كه ناگزیر شد با معاویه كنار آید، طبق ماده اول با این شرط حكومت را به وى واگذار كرد كه در اداره امور جامعه اسلامى تنها بر اساس قوانین قرآن و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفتار نماید.
بدیهى است نظر امام تنها رسیدن به قدرت و تشكیل حكومت اسلامى نبود، بلكه هدف اصلى، صیانت و نگهدارى قوانین اسلام در اجتماع و رهبرى جامعه بر اساس این قوانین بود و اگر این روش به وسیله معاویه اجرا مى‏شد، باز تا حدودى هدف اصلى تامین شده بود.
به علاوه، طبق ماده دوم، پس از مرگ معاویه، حسن بن على (علیه السلام) مى‏توانست آزادانه رهبرى جامعه اسلامى را به عهده بگیرد، و با توجه به این‌كه معاویه در حدود سى سال از آن حضرت بزرگتر بود[41] و در آن ایام دوران پیرى را مى‏گذرانید و طبق شرایط عادى امید زیادى مى‏رفت كه عمر وى چندان طول نكشد، روشن مى‏گردد كه این شرط، روى محاسبات عادى تا چه حد به نفع اسلام و مسلمانان بود.
بقیه مواد پیمان نیز هر كدام حایز اهمیت بسیار بود، زیرا در شرایطى كه امیرمؤمنان (علیه السلام) در مراسم نماز جمعه و در حال نماز با كمال بى پروایى مورد سب و شتم قرار مى‏گرفت و این كار به صورت یك بدعت ریشه دارى در آمده بود و شیعیان و دوستداران آن حضرت و افراد خاندان پیامبر همه جا مورد تعقیب و در معرض تهدید و شكنجه بودند، ارزش گرفتن چنین تعهدى از معاویه غیر قابل انكار بود.
اجتماع در كوفه
پس از انعقاد پیمان صلح، طرفین همراه قواى خود وارد كوفه شدند و در مسجد بزرگ این شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پیمان طى سخنرانی‌هایى از ناحیه رهبران دو طرف، در حضور مردم، تایید شود تا جاى هیچ گونه شك و تردیدى در اجراى آن باقى نماند.
این انتظار بی‌جا نبود، ایراد سخنرانى نیز در برنامه صلح بود، لذا معاویه بر فراز منبر نشست و خطبه‏اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پایبندى به شرایط صلح تاكیدى نكرد، بلكه با طعنه و همراه با تحقیر چنین گفت: «من به خاطر این با شما نجنگیدم كه نماز و حج به جا آورید و زكات بپردازید! چون مى‏دانم كه این‌ها را انجام مى‏دهید، بلكه براى این با شما جنگیدم كه شما را مطیع خود ساخته و بر شما حكومت كنم».
آن‌گاه گفت: «آگاه باشید كه هر شرط و پیمانى كه با حسن بن على (علیه السلام) بسته‏ام زیر پاهاى من است، و هیچ گونه ارزشى ندارد.»[42]بدین ترتیب، معاویه تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و پیمان صلح را آشكارا نقض كرد.
جنایات معاویه
معاویه به دنبال اعلام این سیاست، نه تنها تعدیلى در روش خود به عمل نیاورد بلكه بیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود. او بدعت اهانت به ساحت مقدس امیرمؤمنان (علیه السلام) را بیش از گذشته روج داد، عرصه زندگى را بر شیعیان و ویاران بزرگ و وفادار على (علیه السلام) فوق العاده تنگ ساخت، شخصیت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده‏اى دیگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانید، و كشتار و شكنجه و فشار در مورد پیروان على (علیه السلام) افزایش یافت به طورى كه نوعاً شیعیان یا زندانى و یا متوارى شدند و یا دور از خانه و كاشانه خود در محیط فشار و خفقان به سر مى‏بردند.معاویه نه تنها ماده مربوط به حفظ احترام على (علیه السلام) و پیران آن حضرت را زیر پا نهاد، بلكه در مورد خراج «دارابگرد» نیز طبق پیمان رفتار نكرد.
«طبرى» در این باره مى‏نویسد: «اهل بصره خراج دارابگرد را ندادند و گفتند این مال، متعلق به بیت المال ما و از آن ماست».[43]
«ابن اثیر» مى‏نویسد: «اهل بصره از دادن خراج دارابگرد امتناع ورزیدند و این كار را به دستور معاویه آن‌جام دادند».[44]
بیدارى و آگاهى مردم
مردمى كه به سبب تحمل جنگهاى متعدد از جنگ خسته و بیزار بودند و به پیروى از روساى خود و تحت تاثیر تبلیغات و وعده‏هاى فریبنده عمال معاویه دل به صلح و سازش بسته بودند، لازم بود بیدار شوند و متوجه گردند كه به خاطر اظهار ضعف از تحمل عواقب جنگ، و فریفتگى به وعده‏هاى معاویه و پیروى كوركورانه از روساى خود، چه اشتباه بزرگى مرتكب شده‏اند؟! و این ممكن نبود مگر آن‌كه به چشم خود آثار و عواقب شوم و خطرناك عمل خود را مى‏دیدند.
به علاوه لازم بود مسلمانان عملاً با چهره اصلى حكومت اموى آشنا شده و به فشارها، محرومیت‌ها، تعقیب‌هایى مداوم، و خفقان‌هایى كه حكومت اموى به عمل مى‏آورد، پى ببرند. در حقیقت، آن‌چه لازم بود امام حسن(علیه السلام) و یاران صمیمى او در آن برهه حساس از تاریخ آن‌جام دهند، این بود كه این واقعیت‌ها را عریان و بى پرده بر همگان مكشوف سازند و در نتیحه عقول و افكار آن‌ها را براى درك و فهم این حقایق تلخ، و قیام و مبارزه بر ضد آن، آماده سازند. بنابراین اگر امام مجتبى(علیه السلام) صلح كرد، نه براى این بود كه شانه از زیر بار مسؤولیت خالى كند، بلكه براى این بود كه مبارزه را در سطح دیگرى شروع كند.
اتفاقاً حوادثى كه پس از انعقاد پیمان صلح به وقوع پیوست به این مطلب كمك كرد و عراقیان را سخت تكان داد. «طبرى» مى‏نویسد: «معاویه [پس از آتش بس] در «نخلیه» [نزدیكى كوفه] اردو زد. در این هنگام گروهى از خوارج بر ضد معاویه قیام كرده وارد شهر كوفه شدند. معاویه یك ستون نظامى از شامیان را به جنگ آن‌ها فرستاد. خوارج آن‌ها را شكست دادند. معاویه به اهل كوفه دستور داد خوارج راسركوب سازند، و تهدید كرد كه اگر با خوارج نجنگند، در امان نخواهند بود!»[45]
بدین ترتیب مردم عراق كه حاضر به جنگ در ركاب امیرمومنان و حسن بن على(علیه السلام) نبودند، از طرف معاویه كه دشمن مشترك آن‌ها و خوارج بود،مجبور به جنگ با خوارج شدند! و این نشان داد كه در حكومت معاویه هرگز به صلح و آرامشى كه آرزو مى‏كردند نخواهند رسید.
سیاست تهدید و گرسنگى
علاوه بر این، معاویه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را كه باید اسم آن را برنامه تهدید و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقیان به مورد اجرا گذاشت و آن‌ها را از هستى ساقط كرد. معاویه از یك طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهدید قرار داد و از طرف دیگر حقوق و مزایاى آن‌ها راقطع كرد.
«ابن ابى الحدید»، دانشمند مشهور جهان تسنن، مى‏نویسد: شیعیان در هر جا كه بودند به قتل رسیدند. بنى امیه دستها و پاهاى اشخاص را به احتمال این‌كه از شیعیان هستند،بریدند. هر كس كه معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود، زندانى شد، یا مالش به غارت رفت، و یا خآن‌هاش را ویران كردند.
شدت فشار و تضییقات نسبت به شیعیان به حدى رسید كه اتهام به دوستى على(علیه السلام) از اتهام به كفر و بیدینى بدتر شمرده مى‏شد! و عواقب سخت‏ترى به دنبال داشت! در اجراى این سیاست خشونت‏آمیز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود زیرا كوفه مركز شیعیان امیرمومنان(علیه السلام) شمرده مى‏شد.
معاویه «زیاد بن سمیه» را حاكم كوفه قرار داد و بعدها فرمانروایى بصره را نیز به وى محول كرد. زیاد كه روزى در صف یاران على(علیه السلام) بود و همه آن‌ها را به خوبى مى‏شناخت، پیدا كرده و كشت، تهدید كرد، دست‌ها و پاهاى آن‌ها را قطع كرد، نابینا ساخت، بر شاخه درختان خرما به دار آویخت و از عراق پراكنده نمود، به طورى كه احدى از شخصیت‌هاى معروف شیعه در عراق باقى نماند.
اوج فشار در كوفه و بصره
چنآن‌كه اشاره شد، مردم عراق و به ویژه كوفه بیش از دیگران زیر فشار قرار گرفته بودند، به طورى كه وقتى به خانه دوستان و افراد مورد وثوق و اطمینان خود رفت و آمد مى‏كردند و اسرار خود را با آن‌ها در میان مى‏گذاشتند،چون از خدمتكار صاحبخانه مى‏ترسیدند، مادام كه از آن‌ها سوگندهاى مؤكد نمى‏گرفتند كه آن‌ها را لو ندهند، گفتگو را آغاز نمى‏كردند! معاویه طى بخشنامه‏اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر كشور نوشت كه شهادت هیچ یك از شیعیان و خاندان على(علیه السلام) را نپذیرند!
وى طى بخشنامه دیگرى چنین نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى، از دوستدادان على(علیه السلام) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بیت المال حذف كنید و حقوق و مقررى او را قطع نمایید»!
زیاد كه به تناوب شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره حكومت مى‏كرد، «سمرْ بن جندب» را به جاى خود در بصره گذاشت تا در غیاب وى امور شهر را اداره كند. سمره در این مدت هشت هزار نفر را به قتل رسانید. زیاد به وى گفت: آیا نمى‏ترسى كه در میان آن‌ها یك نفر بی‌گناه را كشته باشى؟ گفت: اگر دو برابر آن‌ها رانیز مى‏كشتم هرگز از چنین چیزى نمى‏ترسیدم!
«ابو سوار عدوى» مى‏گوید: سمره در بامداد یك روز چهل و هفت نفر از بستگان مرا كشت كه همه حافظ قرآن بودند.
صلح، زمینه ساز قیام عاشورا
این حوادث وحشتناك، مردم عراق را سخت تكان داد و آن‌ها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهیت اصلى حكومت اموى را تا حدى آشكار نمود. در همان حال كه روساى قبایل، از آثار و منافع پیمان صلح امام حسن(علیه السلام)بهره‏مند مى‏شدند و از بذل و بخشش‌هاى معاویه برخوردار مى‏گشتند، مردم عادى عراق كم كم به ماهیت اصلى حكومت بیدادگر وخودكامه معاویه كه پاى خود به سوى آن رفته و به دست خود آن را تثبیت كرده بودند،پى مى‏بردند. [46]
معاویه «مغیره بن شعبه» را بر كوفه حاكم ساخت و كار بصره را به «عبدالله بن عامر» وا گذاشت و این شخص كه پس از قتل عثمان آن شهر را ترك گفته بود، به بصره بازگشت. معاویه خود نیز به شام رفت و از دمشق به تدبیركار دولت خویش پرداخت.
مردم عراق هر گاه به یاد زندگانى در روزگار على(علیه السلام) مى‏افتادند، اندوهناك مى‏شدند و از آن سستى كه در حمایت از على(علیه السلام) نشان داده بودند، اظهار پشیمانى مى‏نمودند و نیز از صلحى كه میان ایشان و مردم شام اتتفاق افتاده بود، سخت پشیمان بودند. آنان چون به یكدیگر مى‏رسیدند، همدیگر را سرزنش مى‏كردند و از یكدیگر مى‏پرسیدند كه چه خواهد شد و چه باید كرد؟ هنوز چند سالى نگذشته بود كه نمایندگان كوفه میان آن شهر و مدینه براى دیار حسبن بن على و گفتگو با او و شنیدن سخنان وى به رفت و آمد پرداختند.[47]
بنابراین دوران صلح امام حسن(علیه السلام) دوران آمادگى و تمرین تدریجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار مى‏رفت تا روز موعود، روزى كه جامغه اسلامى آمادگى قیام داشته باشد، فرا رسد.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 2

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:10

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) - 2

بسیج نیرو از طرف امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)

برخى از نویسندگان و مورخان گذشته و معاصر، حقایق تاریخ را تحریف نموده و ادعا كرده‏اند كه امام حسن مجتبى (علیه السلام) آهنگ جنگ و مخالفت با معاویه نداشت، بلكه از روز نخست در صدد بود از معاویه امیتازات مادى گرفته و از زندگى راحت و مرفعى برخوردار شود و اگر مخالفت‌هایى با معاویه مى‏كرد، براى تامین و تضمین این امتیازات بود!
اسناد تاریخى زنده‏اى در دست است كه نشان مى‏دهد این تهمت‌ها كاملاً بى اساس است و با حقایق تاریخى به هیچ وجه سازگار نمى‏باشد، زیرا اگر پیشواى دوم نمى‏خواست با معاویه بجنگد، معنا نداشت گردآورى سپاه و بسیج نیرو كند؛ در صورتى كه به اتفاق مورخان، امام مجتبى (علیه السلام) سپاه ترتیب داد و آماده جنگ شد، لیكن از یك سو به خاطر عدم هماهنگى و چند دستگى سپاه امام (علیه السلام) و از سوى دیگر در اثر توطئه‏هاى خائنانه معاویه، از هم پاشیده شد و مردم از اطراف امام (علیه السلام) پراكنده شدند، امام نیز بناچار از جنگ خوددارى نمود و مجبور به پذیرفتن صلح شد.
بنابراین، كار امام حسن (علیه السلام) با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشكر آغاز شد و سپس با درك عمیق اوضاع و شرایط جامعه اسلامى و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید.[25]
ذیلا نظر خوانندگان را به توضیحات بیشترى در این زمینه جلب مى‏كنیم:
مردم پیمان شكن‏
همانطور كه قبلا گفته شد، مردم عراق و كوفه یكدل و یك جهت نبودند، بلكه مردمى متلوّن و بی‌وفا و غیر قابل اعتماد بودند كه هر روز زیر پرچم گرد مى‏آمدند و همواره تابع وضع موجود و قدرت روز بودند و به اصطلاح نان را به نرخ روز مى‏خوردند. بر اساس همین روحیه بود كه همزمان با بحران آرایش سپاه و بسیج نیروهاى طرفین، عده‏اى از روساى قبایل و افراد وابسته به خاندان‌هاى بزرگ كوفه، به امام خیانت كرده و به معاویه نامه‏ها نوشتند و تایید وحمایت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفیانه او را براى حركت به سوى عراق تشویق كردند و تضمین نمودند كه به محض نزدیك شدن وى، امام حسن (علیه السلام) را تسلیم كنند. معاویه نیز عین نامه‏ها را براى امام مجتبى (علیه السلام) فرستاد و پیغام داد كه چگونه با اتكا به چنین افرادى حاضر به جنگ با وى شده است؟ [26]
فرمانده خائن
فرزند دلاور امیرمؤمنان، امام حسن (علیهماالسلام) پس از آن‌كه كوفه را به قصد جنگ با معاویه ترك گفت «عبیدالله بن عباس» را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلایه لشكر، گسیل داشت و «قیس بن سعد» و «سعید بن قیس» را كه هر دو از یاران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشین وى تعیین نمود تا اگر براى یكى از این سه نفر حادثه‏اى پیش آمد، به ترتیب، دیگرى جایگزین وى گردد.[27]
حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) خط سیر پیشروى سپاه را تعیین فرمود و دستور داد در هر كجا كه به سپاه معاویه رسیدند جلوى پیشروى آن‌ها را بگیرند و جریان را به امام (علیه السلام) گزارش دهند تابى درنگ با سپاه اصلى به آن‌ها ملحق شود.[28] «عبیدالله» فوج تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى بنام «مسكن» با سپاه معاویه روبرو شد و در آن‌جا اردو زد. طولى نكشید به امام (علیه السلام) گزارش رسید كه عبیدالله با دریافت یك میلیون درهم از معاویه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پیوسته است.[29]
پیدا است خیانت این فرمانده، در آن شرایط بحرانى، در تضعیف روحیه سپاه و تزلزل موقعیت نظامى امام (علیه السلام) تا چه حد موثر بود، ولى هر چه بود «قیس بن سعد» كه مردى شجاع و با ایمان و نسبت به خاندان امیرمومنان بسیار باوفا بود، طبق دستور امام حسن (علیه السلام) فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و طى سخنان مهیجى كوشید روحیه سربازان را تقویت كند. معاویه خواست او را نیز با پول بفریبد، ولى قیس فریب او را نخورد و همچنان در مقابل دشمنان اسلام ایستادگى كرد.[30]
توطئه‏ هاى خائنانه
معاویه تنها به خریدن «عبیدالله» اكتفا نكرد؛ بلكه به منظور ایجاد شكاف و اختلاف و شایعه سازى در میان ارتش امام مجتبى (علیه السلام)، به وسیله جاسوسان و مزدوران خود، در میان لشكر امام مجتبى (علیه السلام) شایع مى‏كرد كه قیس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاویه سازش كرده، و در میان سپاه قیس نیز شایع مى‏ساخت كه حسن بن على (علیه السلام) با معاویه صلح كرده است!
كار به جایى رسید كه معاویه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام (علیه السلام) فرستاد. این عده در اردوگاه «مداین» با حضرت مجتبى (علیه السلام) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در میان مردم جار زدند: «خداوند به وسیله فرزند پیامبر فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على (علیه السلام) با معاویه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود»!
مردم كه به سخنان آن‌ها اعتماد داشتند، در صدد تحقیق برنیامدند و سخنان آن‌ها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خیمه آن حضرت حمله ور شده و آن‌چه در خیمه بود، به یغما بردند و در صدد قتل امام برآمدند و آن‌گاه از چهار طرف متفرق شدند.[31]
خیانت خوارج
امام حسن مجتبى (علیه السلام) از «مداین» روانه «ساباط» شد. در بین راه یكى از خوارج كه قبلا كمین كرده بود، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد. امام بر اثر جراحت، دچار خونریزى و ضعف شدید شد و به وسیله عده‏اى از دوستان و پیران خاص خود، به مداین منتقل گردید. در مداین وضع جسمى حضرت بر اثر جراحت به وخامت گرایید. معاویه با استفاده از این فرصت بر اوضاع تسلط یافت. دومین ستاره آسمان امامت كه نیروى نظامى لازم را از دست داده و تنها شده مانده بود، ناگزیر پیشنهاد صلح را پذیرفت.[32]
بنابراین اگر امام مجتبى (علیه السلام) تن به صلح داد چاره‏اى جز این نداشت، چنان‌كه طبرى و عده‏اى دیگر از مورخان مى‏نویسند: حسن بن على (علیه السلام) موقعى حاضر به صلح شد كه یارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.[33]
گفتار امام پیرامون انگیزه‏هاى صلح
امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود:من به این علت حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذار كردم كه اعوان و یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او مى‏جنگیدم تا كار یكسره شود. من كوفیان را خوب مى‏شناسم و بارها آن‌ها را امتحان كرده‏ام. آن‌ها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمان‌هاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مى‏كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.[34]
دومین پیشواى كه از سستى و عدم همكارى یاران خود به شدت ناراحت و متاثر بود، روزى خطبه‏اى ایراد فرمود و طى آن چنین گفت:در شگفتم از مردمى كه نه دین دارند و نه شرم و حیا. واى بر شما! معاویه به هیچ یك از وعده‏هایى كه در برابر كشتن من به شما داده، وفا نخواهد كرد. اگر من با معاویه بیعت كنم، وظایف شخصى خود را بهتر از امروز مى‏توانم آن‌جام بدهم، ولى اگر كار به دست معاویه بیفتد، نخواهد گذاشت آیین جدم پیامبر را در جامعه اجرا كنم.
به خدا سوگند (اگر به علت سستى و بی‌وفایى شما) ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه واگذار كنم، یقین بدانید زیر پرچم حكومت بنى امیه هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهید دید و گرفتار انواع اذیتها و آزارها خواهید شد.
هم اكنون گویى به چشم خود مى‏بینم كه فردا فرزندان شما بر در خانه فرزندان آن‌ها ایستاده و درخواست آب و نان خواهند كرد؛ آب و نانى كه از آن فرزندان شما بوده و خداوند آن را براى آن‌ها قرار داده است، ولى بنى امیه آن‌ها را از در خانه خود رانده و از حق خود محروم خواهند ساخت.
آن‌گاه امام افزود: «اگر یارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مى‏كردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمى‏كردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است....»[35]
امام مجتبى(علیه‌السلام) كه ماهیت پلید حكومت معاویه را بخوبى مى‏شناخت، روزى در مجلسى كه معاویه حاضر بود، سخنانى ایراد كرد و ضمن آن فرمود: «سوگند به خدا، تا زمانى كه زمام امور مسلمانان در دست بنى امیه است، مسلمانان روى رفاه و آسایش نخواهند دید»[36]
و این، هشدارى بود به عراقیان كه بر اثر سستى و به امید راحتى و آسایش، تن به جنگ با معاویه ندادند، غافل از این‌كه در حكومت معاویه هرگز به امید و آرزوى خود دست نمى‏یابند.

پیمان صلح، و اهداف امام (علیه السلام)
پیشواى دوم، هنگامى كه بر اثر شرایط نامساعدى كه قبلا تشریح شد، جنگ با معاویه را بر خلاف مصالح عالى جامعه اسلامى و حفظ موجودیت اسلام تشخیص داد و ناگزیر صلح و آتش بس را قبول كرد، فوق العاده كوشش نمود تا هدف‌هاى عالى و مقدس خود را به قدر امكان از رهگذر صلح و به نحو مسالمت‏آمیز تامین كند.
از طرف دیگر، چون معاویه به خاطر برقرار صلح و قبضه نمودن قدرت، حاضر به دادن همه گونه امتیاز بود- به طورى كه ورقه سفید امضا شده‏اى براى امام فرستاد و نوشت هر چه در آن ورقه بنویسد مورد قبول وى مى‏باشد.[37] -امام از آمادگى او حداكثر بهره بردارى را نموده و موضوعات مهم و حساس را كه در درجه اول اهمیت قرار داشت و از آرمان‌هاى بزرگ آن حضرت بشمارمى رفت، در پیمان صلح گنجانید و از معاویه تعهد گرفت كه به مفاد قرار داد عمل كند.
گر چه متن پیمان صلح در كتب تاریخ، به طور كامل و به ترتیب، ذكر نشده است، بلكه هر كدام از مورخان به چند ماده از آن اشاره نموده‏اند، ولى با جمع آورى مواد پراكنده آن از كتب مختلف مى‏توان صورت تقریباً كاملى از آن ترسیم نمود. با یك نظر كوتاه به موضوعاتى كه امام در قرار داد قید نموده و براى تحقق آن‌ها پافشارى مى‏كرد، مى‏توان به تدبیر فوق العاده‏اى كه حضرت در مقام مبارزه سیاسى براى گرفتن امتیاز از دشمن به كار برده، پى برد.
اینك پیش از آن‌كه هر یك از مواد صلحنامه را جداگانه مورد بررسى قرار دهیم، متن پیمان صلح را كه در پنج ماده مى‏توان خلاصه كرد، ذیلاً از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم:
متن پیمان
ماده اول: حسن بن على (علیه السلام) حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذارى مى‏كند، مشروط به آن‌كه معاویه طبق دستور قرآن مجید و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفتار كند.
ماده دوم: بعد از معاویه، خلافت از آن حسن بن على (علیه السلام) خواهد بود و اگر براى او حادثه‏اى پیش آید حسین بن على (علیه السلام) زمام امور مسلمانان را در دست مى‏گیرد. نیز معاویه حق ندارد كسى را به جانشینى خود انتخاب كند.
ماده سوم: بدعت ناسزا گویى و اهانت نسبت به امیر مومنان (علیه السلام) و لعن آن حضرت در حال نماز باید متوقف گردد و از على (علیه السلام) به نیكى یاد شود.
ماده چهارم: مبلغ پنج میلیون درهم كه در بیت المال كوفه موجود است از موضوع تسلیم حكومت به معاویه مستثنا است و باید زیر نظر امام مجتبى (علیه السلام) مصرف شود.
نیز معاویه باید در تعیین مقررى و بذل مال، بنى هاشم را بر بنى امیه ترجیح بدهد. همچنین باید معاویه از خراج «دارابگرد» مبلغ یك میلیون درهم در میان بازماندگان شهداى جنگ جمل و صفین كه در ركاب امیرمؤمنان كشته شدند، تقسیم كند.[38]
ماده پنجم: معاویه تعهد مى‏كند كه تمام مردم، اعم از سكنه شام و عراق و حجاز، از هر نژادى كه باشند، از تعقیب و آزار وى در امان باشند و از گذشته آن‌ها صرفنظر كند احدى از آن‌ها را به سبب فعالیت‌هاى گذشتگان بر ضد حكومت معاویه تحت تعقیب قرار ندهد، و مخصوصاً اهل عراق را به خاطر كینه‏هاى گذشته آزار نكند.
علاوه بر این معاویه تمام یاران على (علیه السلام) را، در هر كجا كه هستند، امان مى‏دهد كه هیچ یك از آن‌ها را نیازارد و جان و مال و ناموس شیعیان و پیران على(علیه‌السلام) در امان باشند، و به هیچ وجه تحت تعقیب قرار نگیرند، و كوچكترین ناراحتى براى آن‌ها ایجاد نشود، حق هر كس به وى برسد، و اموالى كه از بیت المال در دست شیعیان على (علیه السلام) است از آن‌ها پس گرفته نشود.
نیز نباید هیچ گونه خطرى از ناحیه معاویه متوجه حسن بن على (علیه السلام) و برادرش حسین بن على (علیه السلام) و هیچ كدام از افراد خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بشود و نباید در هیچ نقطه‏اى موجبات خوف و ترس آن‌ها را فراهم سازد.
در پایان پیمان، معاویه اكیدا تعهد كرد تمام مواد آن را محترم شمرده دقیقا به مورد اجرا بگذارد. او خدا را بر این مسئله گواه گرفت، و تمام بزرگان و رجال شام نیز گواهى دادند.[39]
بدین ترتیب پیشگویى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، در هنگامى كه حسن بن على (علیه السلام) هنوز كودكى بیش نبود، تحقق یافت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) روزى برفراز منبر، با مشاهده او فرمود: «این فرزند من سرور مسلمانان است و خداوند به وسیله او در میان دو گروه از مسلمانان صلح برقرار خواهد ساخت».[40]


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)

تاریخ:شنبه 1393/09/29-14:00

زندگانی امام حسن مجتبی(علیه‌السلام)

پیشواى دوم جهان تشیع كه نخستین میوه پیوند فرخنده على (علیه السلام) با دختر گرامى پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.[1]حسن بن على (علیه‌السلام) از دوران جد بزرگوارش چند سال بیشتر درك نكرد زیرا او تقریبا هفت سال بیش نداشت كه پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت.
پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حدود سى سال در كنار پدر بزرگوارشان امیر مومنان (علیه السلام) قرار داشت و پس از شهادت على (علیه السلام) در سال 40 هجرى، به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید و در قبرستان «بقیع» در مدینه مدفون گشت.
ـ كرامت حسنی
بذل و بخشش در راه خدا، یكى از ویژگى‌هاى اخلاقى آن امام بزرگوار است كه زبانزد خاص و عام مىباشد تا جایى كه امام مجتبى (علیه‌السلام) سه بار تمامی دارایى‌هاى خود را در راه خدا بخشیدند. سفره كریم اهل بیت (علیهم‌السلام) همواره براى مردم به ویژه فقرا و ضعیفان گسترده بود در این رابطه بیان یك ماجرا خالی از لطف نیست: عبدالله‌انس به‌ همراه اسماعیل‌ابن‌یسار براى گرفتن پول به شام نزد معاویه رفته بودند معاویه آنان را نا امید كرد و آنان دست خالى بازگشتند، اسماعیل در شعرى خطاب به ابن انس مى‌گوید:« لعمرك ما الى حسن رحلنا ولا زرنا حسیناً یابن انس»
یعنی: « به جان تو سوگند اى فرزند انس كه ما به سوى حسن (علیه‌السلام) نرفته و به زیارت حسین (علیه‌السلام) نشتافته بودیم ».به عبارت روشن‌تر یعنى: فقط زیارت این دو برادر و خاندان اوست كه كسى دست خالى از در خانه آن‌ها برنمى‌گردد.
فریاد رس محرومان
در آیین اسلام، ثروتمندان، مسئولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پیوندهاى عمیق معنوى و رشته‏هاى برادرى دینى كه در میان مسلمانان بر قرار است، باید همواره در تامین نیازمندی‌هاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارش‌هاى مؤكدى در این زمینه نموده‏اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته‏اى از انسان‌دوستى و ضعیف نوازى به شمار مى‏رفتند.
پیشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزیده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهیدستان، و نقطه امید درماندگان بود. هیچ فقیرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت. هیچ آزرده دلى شرح پریشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمى‏كرد، جز آن‌كه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مى‏شد. گاه پیش از آن‌كه مستمندى اظهار احتیاج كند و عرق شرم بریزد، احتیاج او را برطرف مى‏ساخت و اجازه نمى‏داد رنج و مذلت درخواست را بر خود هموار سازد!
«سیوطى» در تاریخ خود مى‏نویسد: «حسن بن على» داراى امتیازات اخلاقى و فضایل انسانى فراوان بود، او شخصیتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متین، سخى و بخشنده، و مورد ستایش مردم بود.[2]
نكته آموزنده
امام مجتبى (علیه السلام) گاهى مبالغ توجهى پول را، یكجا به مستمندان مى‏بخشید، به طورى كه مایه شگفتی همگان می‌شود. نكته یك چنین بخشش چشمگیر این است كه حضرت مجتبى (علیه السلام) با این كار براى همیشه شخص فقیر را بى نیاز مى‏ساخت و او مى‏توانست با این مبلغ، تمام احتیاجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندآن‌هاى تشكیل بدهد و احیاناً سرمایه‏اى براى خود تهیه نماید.
امام روا نمى‏دید مبلغ ناچیزى كه خرج یك روز فقیر را به سختى تأمین مى‏كند، به وى داده شود و در نتیجه او ناگزیر گردد براى تامین روزى بخور و نمیرى، هر روز دست احتیاج به سوى این و آن دراز كند.
خاندان علم و فضیلت
روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد كسى راهنمایى كن كه كمك بیشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت امام حسن مجتبى و حسین بن على (علیهم‌السلام) و عبدالله جعفر، كه در گوشه ‏اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد این چند نفر جوان كه در آن‌جا نشسته ‏اند برو و از آن‌ها كمك بخواه.
وى پیش آن‌ها رفت و اظهار مطلب كرد. كریم اهل بیت حضرت مجتبى (علیه السلام) فرمود: از دیگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: دیه‏ اى (خون‌بها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به كلى عاجز گردد، یا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهد پرداخت آن برنیاید، و یا فقیر و درمانده گردد و دستش به جایى نرسد. آیا كدام یك از اینها براى تو پیش آمده است؟ [3]
فقیر گفت: گرفتارى من یكى از همین سه چیز است. امام حسن مجتبى (علیه السلام) پنجاه دینار به وى داد. به پیروى از آن حضرت، حضرت ابا عبدالله الحسین(علیه‌السلام) چهل و نه دینار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دینار به وى دادند. فقیر موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هیچ نپرسیدى پول را براى چه منظورى مى‏خواهم؟ اما وقتى پیش آن سه نفر رفتم یكى از آن‌ها (امام حسن مجتبی علیه‌السلام) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آن‌گاه هر كدام این مقدار به من عطا كردند. ئعثمان گفت: این خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نیكى و فضیلتند، نظیر آن‌ها را كجا توان یافت؟[4]
كمك غیر مستقیم
همت بلند و طبع عالى سبط نبی اكرم(صلی الله علیه و آله) حضرت امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) اجازه نمى‏داد كسى از در خانه ایشان ناامید برگردد و گاه كه كمك مستقیم مقدور حضرت نبود، به طور غیر مستقیم در رفع نیازمندیهاى افراد كوشش مى‏فرمودند و با تدابیر خاصى گره از مشكلات گرفتاران مى‏گشود. چنآن‌كه روزى مرد فقیرى به آن بزرگوار مراجعه كرد و درخواست كمك نمود. اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى (علیه‌السلام) پولى در دست نداشت و از طرف دیگر از این‌كه فرد تهیدستى از در خانه‌اش ناامید برگردد، شرمسار بود، لذا فرمود: آیا حاضرى تو را به كارى راهنمایى كنم كه به مقصودت برسى؟
آن مرد پاسخ داد: چه كارى؟
امام فرمودند: امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار شده است، ولى هنوز كسى به او تسلیت نگفته است، نزد خلیفه مى‏روى و با سخنانى كه به تو یاد مى‏دهم، به وى تسلیت مى‏گویى، از این راه به هدف خود مى‏رسى.
فقیر پرسید: چگونه تسلیت بگویم؟
امام حسن(علیه‌السلام) پاسخ دادند: وقتى نزد خلیفه رسیدى بگو: «الحمدلله الذى سترها بجلوسك على قبرها و لا هتكها بجلوسها على قبرك.»
یعنی آن‌كه: حمد خدا را كه اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاك پنهان شد، زیر سایه پدر بود، ولى اگر خلیفه پیش از او از دنیا مى‏رفت، دخترت پس از مرگ تو در به در مى‏شد و ممكن بود مورد هتك حرمت واقع شود)
مرد فقیر به این ترتیب عمل كرد
این جمله ‏هاى عاطفى در دوان خلیفه اثر عمیقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى كاست و دستور داد جایزه‏اى به وى بدهند
آن‌گاه پرسید: این سخن از آن تو بود؟
گفت: نه، حسن بن على (علیه السلام) آن را به من آموخته است
خلیفه گفت: راست مى‏گویى، او سرچشمه سخنان فصیح و شیرین است.[5]
بررسى علل صلح (آتش بس) امام حسن (علیه السلام)
مهمترین و حساسترین بخش زندگانى امام مجتبى(علیه‌السلام)، كه مورد بحث و گفتگوى فراوان واقع شده و موجب خرده‏گیرى دوستان كوته بین و دشمنان مغرض یا بى اطلاع گردیده است، ماجراى صلح آن حضرت با معاویه و كناره‏گیرى اجبارى ایشان از صحنه خلافت و حكومت اسلامى است.
گروهى، با مطالعه زندگانى حضرت مجتبى (علیه‌السلام) و حوادث آن روز، این پرسش‌ها را مطرح مى‏سازند كه چرا امام (علیه السلام) با معاویه صلح كرد؟ مگر پس از شهادت امیر مؤمنان (علیه السلام) شیعیان و پیروان فرزندش حسن مجتبى (علیه السلام)بیعت نكرده بودند؟
آیا بهتر نبود كه آن‌چه را بعدا امام حسین (علیه السلام) آن‌جام داد، امام حسن (علیه السلام) پیشتر آن‌جام مى‏داد و در برابر معاویه قیام مى‏كرد، و آن‌گاه یا پیروز مى‏شد و یا با شهادت خود حكومت معاویه را متزلزل مى‏ساخت؟
قبل از آن‌كه به پاسخ این سوال‌ها بپردازیم، لازم است در ابتدا سه نكته را یاد آورى كنیم:
1- مبارزات حسن بن على (علیه السلام) پیش از دوران امامت
امام حسن (علیه السلام)، به شهادت تاریخ، فردى شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشت. او در راه پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازى دریغ نمى‏ورزید و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود:
در جنگ جمل‏
امام حسن مجتبى (علیه السلام) در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امیر مومنان (علیه السلام) در خط مقدم جبهه مى‏جنگید و از یاران دلاور و شجاع سپاه علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) سبقت مى‏گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى‏كرد.[6]
پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر، همراه عمار یاسر و تنى چند از یاران امیرمومنان (علیه السلام) وارد كوفه شد و مردم كوفه را جهت شركت در این جهاد دعوت كرد.[7]
ایشان وقتى وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسى اشعرى» یكى از مهره‏هاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه امیر مومنان (علیه السلام) مخالفت نموده و از جنبش مسلمانان در جهت پشتیبانى از مبارزه آن حضرت با پیمان شكنان جلوگیرى مى‏كرد، با این كار امام حسن مجتبی (علیه السلام) توانست بر رغم كار شكنیهاى ابوموسى و همدستانش متجاوز از 9 هزار نفر را از شهر كوفه به میدان جنگ گسیل دارد.[8]
در جنگ صفین
همچنین در جنگ صفین، در بسیج عمومى نیروها و گسیل داشتن ارتش امیر مومنان (علیه السلام) براى جنگ با سپاه معاویه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهیج خویش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب امیر مومنان (علیه السلام) و سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.[9]
آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه حضرت علی(علیه‌السلام) در جنگ صفین از یاران خود خواست كه او و برادرش حسین بن على (علیه السلام) را از ادامه جنگ با دشمن باز دارند تا نسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) با كشته شدن این دو شخصیت از بین نرود.[10]
2- مناظرات كوبنده امام مجتبى (علیه السلام) با بنى امیه
امام حسن مجتبى (علیه‌السلام) هرگز در بیان حق و دفاع از حریم اسلام نرمش نشان نمى‏داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاویه انتقاد مى‏كرد و سوابق زشت و ننگین معاویه و دودمان بنى امیه را بى پروا فاش مى‏ساخت
مناظرات و احتجاجهاى مهیج و كوبنده حضرت مجتبى (علیه السلام) با معاویه و مزدوران و طرفداران او نظیر: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد این معنا است.[11]
آن حضرت (علیه السلام) حتى پس از انعقاد پیمان صلح كه قدرت معاویه افزایش یافت و موقعیتش بیش از پیش تثبیت شد، بعد از ورود معاویه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگیزه‏هاى صلح خود و امتیازات خاندان على را بیان نمود و آن‌گاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاویه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.[12]
پس از شهادت امیرمومنان و صلح امام حسن (علیه السلام) خوارج تمام قواى خود را بر ضد معاویه بسیج كردند. در كوفه به معاویه خبر رسید كه «حوثره اسدى»، یكى از سران خوارج، بر ضد او قیام كرده و سپاهى دور خود گرد آورده است.
معاویه، براى تثبیت موقعیت خود و براى آن‌كه وانمود كند كه امام مجتبى (علیه السلام) مطیع و پیرو اوست، به آن حضرت كه راه مدینه را در پیش گرفته بود، پیام فرستاد كه شورش حوثره را سركوب سازد و سپس به سفر خود ادامه دهد!
امام (علیه السلام) به پیام او پاسخ داد كه: من براى حفظ جان مسلمانان دست از سر تو برداشتم از جنگ با تو خوددارى كردم و این معنا موجب نمى‏شود كه از جانب تو با دیگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پیش از هر كس باید با تو بجنگم، چه، مبارزه با تو از جنگ با خوارج لازمتر است. [13]
در این جملات روح سلحشورى و حماسه موج مى‏زند، به ویژه این تعبیر كه با كمال عظمت، معاویه را تحقیر نموده مى‏فرماید: دست از سر تو برداشتم (فانى تركتك لصلاح الامْ)
3- قانون صلح در اسلام
باید توجه داشت كه در آیین اسلام قانون واحدى به نام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرایط خاصى دستور مى‏دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنین دستور داده است كه اگر نبرد براى پیشبرد هدف موثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاریخ حیات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) این هر دو صحنه را مشاهده مى‏كنیم: پیامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنین دست به نبرد زد، در شرایط دیگرى كه پیروزى را غیر ممكن مى‏دید، ناگزیر با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پیشرفت اسلام تضمین گردد. پیمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) با «بنى ضمره» و «بنى اشجع» و نیز با اهل مكه (در حدیبیه) از جمله این موارد به شمار مى‏رود.[14]
بنابراین، همانگونه كه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر اساس مصالح عالیترى كه احیانا آن روز براى عده‏اى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (علیه السلام) نیز، كه از جانب رهبر و پیشواى دینى بود و به تمام جهات و جوانب قضیه بهتر از هر كس دیگر آگاهى داشت، با دور اندیشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخیص داد. از این رو این موضوع نباید موجب خرده‏گیرى گردد، بلكه باید روش آن حضرت عیناً مثل پیامبر (صلی الله علیه و آله) تلقى شود
اینك براى آن‌كه انگیزه‏ها و آثار صلح آن حضرت بهتر روشن شود، لازم است تاریخ را ورق بزنیم و این مسئله را با استناد به مدرك اصیل تاریخى بررسى كنیم: اجمالا باید گفت: حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحمیل شد. یعنى، اوضاع و شرایط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان یك مسئله ضرورى بر امام تحمیل گردید و حضرت جز پذیرفتن صلح چاره‏اى ندید، به گونه‏اى كه هر كس دیگر به جاى حضرت بود و در شرایط او قرار مى‏گرفت، چاره‏اى جز قبول صلح نمى‏داشت؛ زیرا هم اوضاع و شرایط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوگاه سپاه حضرت، هیچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذیلاً این موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار مى‏دهیم:
از نظر سیاست خارجى
از نظر سیاست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتورى روم شرقى كه ضربه‌هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره به دنبال فرصت مناسبى بود تا ضربه موثر و تلافى جویآن‌هاى بر پیكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتى كه گزارش صف آرایى سپاه حضرت امام حسن(علیه‌السلام) و معاویه در برابر یكدیگر، به سران روم شرقى رسید، زمامداران روم فكر كردند كه بهترین فرصت ممكن براى تحقق بخشیدن به هدف‌هاى خود را به دست آورده‏اند، لذا با سپاهى عظیم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگیرند.
آیا در چنین شرایط ى، شخصى مثل امام حسن (علیه السلام) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز این راهى داشت كه با قبول صلح، این خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آن‌كه به قیمت فشار روحى و سرزنشهاى دوستان كوته بین تمام شود؟
«یعقوبى»، مورخ معروف، مى‏نویسد: هنگام بازگشت معاویه به شام - پس از صلح با امام حسن- به وى گزارش رسید كه امپراتور روم با سپاه منظم و بزرگى به منظور حمله به كشور اسلامى از روم حركت كرده است. معاویه چون قدرت مقابله با چنین قواى بزرگى را نداشت، با آن‌ها پیمان صلح بست و متعهد شد صد هزار دینار به دولت روم شرقى بپردازد.[15]
این سند تاریخى نشان مى‏دهد كه هنگام كشمكش دو طرف در جامعه اسلامى، دشمن مشترك مسلمانان با استفاده از این فرصت، آماده حمله بود و كشور اسلامى در معرض یك خطر جدى قرار داشت و اگر جنگ میان نیروهاى امام حسن و معاویه در مى‏گرفت، كسى كه پیروز مى‏شد، امپراتورى روم شرقى بود، نه امام مجتبی (علیه السلام) و نه معاویه!! ولى این خطر با تدبیر و دوراندیشى و گذشت امام بر طرف شد.
امام باقر (علیه السلام) به شخصى كه بر صلح امام حسن (علیه‌السلام) خرده مى‏گرفت، فرمود: اگر امام حسن این كار را نمى‏كرد خطر بزرگى به دنبال داشت. [16]
از نظر سیاست داخلى
شك نیست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شركت در جنگ مسلحانه نتیجه‏اى جز شكست نخواهد داشت.
در بررسى علل صلح امام حسن(علیه السلام) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى كه به چشم مى‏خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشكل داخلى است، زیرا مردم عراق و به ویژه مردم كوفه، در عصر حضرت امام مجتبى (علیه السلام) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكیل و هماهنگى و اتحاد.
خستگى از جنگ
جنگ‌های تحمیلی جمل و صفین و نهروان، و همچنین جنگ‌هاى توام با تلفاتى كه بعد از جریان حكمیت، میان واحدهاى ارتش معاویه و نیروهاى امیر مومنان (علیه السلام) در عراق و حجاز و یمن درگرفت، در میان بسیارى از یاران امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) یك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ایجاد كرد، زیرا طى پنج سال خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) یاران آن حضرت به ناچار هیچ وقت اسلحه به زمین ننهادند مگر به قصد آن‌كه فردا در جنگ دیگرى مشاركت كنند. از طرف دیگر، جنگ آن‌ها با بیگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزى آنان بود كه اینك در جبهه معاویه مستقر شده بودند.[17] مردم عراق در واقع با این دست و آن دست كردن، و كندى درگسیل داشتن نیروها براى جنگ با گروه‌هاى مختلف شام كه به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون مى‏زدند، عافیت‏طلبى و خستگى ازجنگ را نشان مى‏دادند، و اینكه عراقیان دعوت مجدد امیرمومنان (علیه السلام) را به جنگ صفین بكندى اجابت‏نمودند، نشانه همین خستگى بود.[18]
دكتر«طه حسین» پس از نقل ماجراى حكمیت و پیچیده‏تر شدن اوضاع در پایان حنگ صفین، مى‏نویسد: سپس على(علیه‌السلام) تصمیم گرفت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پیشنهاد كردند كه به كوفه بازكردد تا پس از جنگ، كارهاى خود را سامان بخشند و با جمعیت و آمادگى بیشترى به سوى دشمن روى آورند. على (علیه‌السلام) آنان را به كوفه باز آورد، لیكن دیگر از كوفه بیرون نرفت؛ چه؛ یارانش به خانه‏هاى خود رفتند و به كارهاى خود سرگرم شدند و به قدرى‏در كار جنگ سستى و بى رغبتى نشان دادند كه على (علیه‌السلام) را از خود نامید ساختند حضرت على(علیه السلام) پیوسته‏آن‌ها را به جهاد مى‏خواند و در دعوت خویش اصرار مى‏ورزید، لیكن نه مى‏شنیدند و نه مى‏پذیرند، تا آن‌جا كه‏روزى در خطبه خود گفت: با نافرمانى خود، رأى مرا تباه ساختید و كار به جایى رسید كه قریش گفتند: پسر ابى طالب مردى است دلیر، لیكن با جنگ آشنایى ندارد. پدرشان خوب، چه كسى علم جنگ را بهتر از من مى‏داند؟!.[19]
پس از شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام) كه امام حسن بن على (علیهماالسلام) به خلافت رسید، این پدیده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامى كه امام حسن(علیه‌السلام) مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خیلى به كندى آماده شدند. هنگامى كه خبر حركت سپاه معاویه به سوى كوفه به امام مجتبى(علیه السلام) رسید، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آن‌گاه خصبه‏اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسیج نیروهاى معاویه، مردم را به جهاد در راه خدا و ایستادگى در مبارزه با پیروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواری‌ها را گوشزد كرد امام(علیه السلام) با اطلاعى كه از روحیه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همین طور شد و پس از پایان خطبه جنگى مهیج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تایید نكرد! این صحنه به قدرى اسف‏انگیز و تكان دهنده بود كه یكى از یاران دلیر و شحاع امیر مومنان(علیه السلام) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر این سستى و افسردگى به شدت توبیخ كرد و آن‌ها را قهرمامان دروغین و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آن‌ها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.[20]
این سند تاریخى نشان مى‏دهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بى حالى گراییده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آن‌ها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند. سرآن‌جام پس از فعالیت‌ها و سخنرانی‌هاى عده‌اى از یاران بزرگ حضرت امام حسن مجتبى(علیه‌السلام) به منظور بسیج نیروها و تحریك مردم براى جنگ، امام(علیه السلام) با عده كمى كوفه را ترك گفت و محلى در نزدیكى كوفه بنام«نخیله» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخیله» به انتظار رسیدن قواى تازه، جمعا«چهار هزار نفر» در اردوگاه حضرت گردد آمدند! به همین جهت امام ناگزیر شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جدیترى جهت گردآورى سپاه به عمل بیاورد.[21]
جامعه‏اى با عناصر متضاد
علاوه بر این، جامعه عراق آن روز یك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروه‌هاى مختلف و متضادى تشكیل یافته بود كه بعضاً هیچ گونه هماهنگى و تناسبى با یكدیگر نداشتند. پیروان و طرفداران حزب خطرناك اموى، گروه خوارح كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مى‏شمردند، مسلمانان غیر عرب كه از نقاط دیگر در عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بیست هزار نفر مى‏رسید و بالاخره گروهى كه عقیده ثابتى نداشتندو و در ترجیح یكى از طرفین بر دیگرى در تردید بودند، عناصر تشكیل دهنده جامعه آن روز عراق و كوفه به شمار مى‏رفتند. پیروان و شیعیان خاص امیر مؤمنان(علیه السلام) نیز یكى دیگر از این عناصر محسوب مى‏شدند.[22]
سپاهى ناهماهنگ‏
این چند دستگى و اختلاف عقیده و تشتت و پراكندگى، طبعاً در صفوف سپاه امام مجتبى(علیه السلام) نیز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ باتركیب ناجور در آورده بود، ازینرو در مقابله با دشمن خارجى به هیچ وجه به چنین سپاهى نمى‏شد اعتماد كرد.
استاد شیعه، مرحوم شیخ مفید(رحمةالله)، و دیگر مورخان در مورد این پدیده خطرناك در سپاه امام حسن(علیه السلام) مى‏نویسند: «عراقیان خیلى بكندى و بى علاقگى براى جنگ آماده شدند و سپاهى كه امام حسن(علیه السلام) بسیج نمود، از گروه‌هاى مختلفى تشكیل مى‏شد كه عبارت بودند از: 1- شیعیان و طرفداران امیرمؤمنان(علیه السلام) 2- خوارج كه از هر وسیله‏اى براى جنگ با معاویه استفاده مى‏كردند (و شركت آن‌ها در صفوف سپاهیان امام (علیه‌السلام) به خاطر دشمنى با معاویه بود، نه دوستى با امام حسن)؛ 3- افراد سود جو و دنیا پرست كه به طمع منافع مادى در سپاه امام نظر آنان چندان بر معاویه ترجیح نداشت؛ 5- و بالاخره گروهى كه نه به خاطر دین، بلكه از روى تعصب فامیلی و صرفاً به پیروى از رییس قبیله خود، براى جنگ حاضر شده بودند.[23] بدین ترتیب سپاه حضرت مجتبى(علیه السلام) فاقد یكپارچگى و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نیرومندى چون معاویه بود.
سندى گویا
شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقیان در كار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (علیه السلام) در «مداین» یعنى آخرین نقطه‏اى كه سپاه امام تا آن‌جا پیشروى كرد، سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود: هیچ شك و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمى‏دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مى‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر كینه‏ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده‏اید. وقتى كه به جنگ صفین روانه مى‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم مى‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم مى‏دارید. ما همان گونه هستیم كه در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بودید وفادار نیستید. عده‏اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عده‏اى دیگر كسان خود را در نهروان از دست داده‏اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مى‏ریزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را مى‏خواهند؛ و بقیه نیز از پیروى ما سرپیچى مى‏كنند! معاویه پیشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام كنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تامین كنیم.
سخن امام كه به این‌جا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیْ، البقیْ»: ما زندگى مى‏خواهیم، ما مى‏خواهیم زنده بمانیم! [24]
آیا با اتكا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام (علیه‌السلام) با دشمن نیرومندى مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكیل شده بود و با كوچكترین غفلت احتمال مى‏رفت خود خطرآفرین باشد، هرگز امید پیروزى مى‏رفت؟
اگر به فرض امام حسن (علیه السلام) و معاویه جاى خود را عوض مى‏كردند و معاویه در رأس چنین سپاهى قرار مى‏گرفت، آیا مى‏توانست جز كارى كه امام حسن (علیه السلام) كرد، انجام دهد؟
آرى همین عوامل دست به دست هم داد و جامعه اسلامى را تا دو قدمى خطر قطعى نزدیك ساخت و حوادث تلخى به وجود آورد كه شرح آن را ذیلا مى‏خوانید.
بسیج نیرو از طرف امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)
برخى از نویسندگان و مورخان گذشته و معاصر، حقایق تاریخ را تحریف نموده و ادعا كرده‏اند كه امام حسن مجتبى (علیه السلام) آهنگ جنگ و مخالفت با معاویه نداشت، بلكه از روز نخست در صدد بود از معاویه امیتازات مادى گرفته و از زندگى راحت و مرفعى برخوردار شود و اگر مخالفت‌هایى با معاویه مى‏كرد، براى تامین و تضمین این امتیازات بود!
اسناد تاریخى زنده‏اى در دست است كه نشان مى‏دهد این تهمت‌ها كاملاً بى اساس است و با حقایق تاریخى به هیچ وجه سازگار نمى‏باشد، زیرا اگر پیشواى دوم نمى‏خواست با معاویه بجنگد، معنا نداشت گردآورى سپاه و بسیج نیرو كند؛ در صورتى كه به اتفاق مورخان، امام مجتبى (علیه السلام) سپاه ترتیب داد و آماده جنگ شد، لیكن از یك سو به خاطر عدم هماهنگى و چند دستگى سپاه امام (علیه السلام) و از سوى دیگر در اثر توطئه‏هاى خائن


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  


Admin Logo
themebox Logo
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

Your IP: