اشک مداح
مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام
درباره وبلاگ


هدف ما از ایجاد این وبلاگ نقد و بررسی شبهات و غلو در مداحی وشیوه روضه خوانی می باشد.
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ ذیل هر مطلب قرار دهید و ما را در بهتر کردن محتوای این وبلاگ یاری فرمائید. شماره های تماس (مدیر مجمع): 09155137285 -
09375382373
لینک کانال ما درتلگرام:https://telegram.me/mamj51
@mamj51

مدیر وبلاگ : سیدمحمد موسوی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

یکشنبه 1396/08/28 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

صحبت با امام رضا ( علیه اسلام ) بهانه نمی خواهد0 فرموده است هر که به زیارتم بیاید در سه نوبت به دیدنش می روم و او را کمک می کنم و آسانترین آنها زمان مرگ است 0 و فرمود البته زیارتی که عارفانه باشد 0 یعنی با شناخت و معرفت به حق من ( امام رضا علیه السلام )  باشد 0 عرض کردند که عرفان در حق شماچیست ؟ فرمود :  کسی که یقین داشته باشد و اقرار کند که : من

1) امام هستم

2 ) غریب هستم

3 ) شهید هستم 

4 ) مفترض الطاعه هستم ( یعنی اطاعت و پیروی از من واجب است 0)

حالا اگر 4 خصوصیت فوق را در حق امام رضا ( ع ) ثابت شده و یقینی می دانی با پای دل به حرم ان حضرت سفر کن و با خلوص نیت بگو : السلام علیک ایها الامام الغریب ، السلام علیک ایها الامام الشهید ، السلام علیک 000

بیاییــد با ذکر شاعــر دلسوخته اهل البیــت (ع) نجــوای عاشقانــه و صمیمانــه ای با امـام رضا ( ع )  داشته باشیم ۰  

من کیستــــم ؟ گدای تو یــا ثامن الحجــــج 

شرمنـــده عطــای تــــو یــا ثامن الحجــــج

بالله نمـــی روم بر بیگانگـــــان بــه عجــــز

تا هستـــــم آشنــــای تو یا ثامن الحجــــج

از کـــار من گــــره نگشاید کســـی مگــــر

دست گره گشــــای تــــو یــــا ثامن الحجج

تــا آخـــــرین نفس نکشــــم دست التجــــا

از دامـــن ولای تـــو یــــا ثامـــن الحجــــــج

خورشید سطح خــاک به پیش ملایک است

آن گنبـــد طلای تــــــو یــــا ثامن الحجـــــج

سر خدای هستی و راز و نهـــان مـــــاست

روشن بـــه پیش رای  تـــــو یا ثامن الحجج

خواهــــم زبخت همت و از حـــق سعادتی

تا ســر نهــــم به پــــــای تو یا ثامن الحجج

باشــــــد صفـــــای صبــــح نشابور یــادگار

زانفــاس جانفــــزای تـــو یا ثامن الحجــــج

دارالشفاست کــــوی تو و خود توئی طبیب

درد مـــن و دوای تـــو یـــــا ثامن الحجـــج

جائی کـــــه گفتــه مــــدح تو سالار انبیـــا

مـــن چون کنــــم ثنـــای تو یا ثامن الحجج

هستی چـــو پاره تـــــن پیغمبــــــر خدای

جــــان جهـــان فـــــدای تو یا ثامن الحجج

چون می شود که دیده من هم برد نصیب

از دیـــــــدن لقـــــای تو یا ثامــــن الحجـج

سوزد همیشه لاله صفــت قلب دوستــان

از داغ ابتـــــلای تــــو یــا ثامــــن الحجـج

همناله با جوان دل افســــرده ات جــواد

گرییـــــم در عــــزای تـــو یا ثامن الحجج

با پیکـــــر تو زهر جگر سوز تا چه کــرد ؟

خود دانی و خــــدای تـو یا ثامن الحجـــج

بنما عنایتـــی به ( مویـــد ) کــــه نسپرد

راهی بجــــز رضــــای تـو یا ثامن الحجج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1396/08/28 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

از خراسان روضه خیلی دور شد یابن الشبیب

زهر وقتی قاطی انگور شد یابن الشبیب

اشک در چشمان آقا حلقه زد آنجا که گفت

حال و روز جدِّ ما ناجور شد یابن الشبیب

در هجوم تیر ها و نیزه ها گم شد تنش

در میان سنگ ها محصور شد یابن الشبیب

در میان علقمه عباس از بس تیر خورد

پیکرش چون کندوی زنبور شد یابن الشبیب

حرف حرفِ جنگ بود اما پس از عباس ما

حرف دشمن نیز حرف زور شد یابن الشبیب

آه زجرآورترین جای سفر آنجاست که

زجر، شب بر جستجو مٲمور شد یابن الشبیب

عمه هرجایی به دشمن رو نمی زد پیش زجر؛

در بیابان عاقبت مجبور شد یابن الشبیب

 

قاسم نعمتی:





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1396/08/28 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی
خلاصه زندگینامه امام هشتم حضرت رضـا (ع )
ویژگیهاى زندگى امام رضـا (ع ) 
بـعـد از امـام مـوسى بن جعفر (علیه السلام ) مقام امامت به پسرش  حضرت ابوالحسن على بـن مـوسـى الرّضـــا (عـلیـه السـلام ) رسـیـد، چـرا كـه او در فـضـایل سرآمد همه برادران و افراد خانواده اش بود و در علم و پرهیزكارى بر دیگران برترى داشت و همه شیعه و سنّى بر برترى او اتفاق نظر دارند و همگان آن حضرت را به تفوّق بر دیگران در جهت علم و فضایل معنوى مى شناسند.
بـه علاوه پدر بزرگوارش امام كاظم (علیه السلام ) بر امامت او بعد از خودش تصریح فرموده و اشاراتى نموده كه درباره هیچیك از برادران و افراد خانواده او، چنین تصریح و اشاراتى ننموده است .
حـضـرت رضـا (عـلیـه السلام ) به سال 148 هجرى (یازدهم ذیقعده یا ...) در مدینه چشم بـه ایـن جـهـان گـشـود، و در طـوس خـراسـان در مـاه صـفـر سال 203 هجرى در سنّ 55 سالگى از دنیا رفت . 
مـادر آن حـضـرت ((اُمّ الْبَنین )) نام داشت كه اُمّ ولد بود. مدّت امامت او و مدّت سرپرستى او از اُمّت ، بعد از پدرش ، بیست سال بود.
چند نمونه از دلایل امامت حضرت رضا (ع )
1 ـ تـصـریح و اشارات امام كاظم (علیه السلام ) بر امامت حضرت رضا (علیه السلام )؛ ایـن مـطـلب را جمع كثیرى نقل كرده اند از جمله از اصحاب نزدیك و مورد اطمینان و صاحبان عـلم و تـقـوا و فـقـهـاى شـیـعـیـان (امـام كـاظـم (عـلیـه السـلام ) ) كـه بـه نقل آن پرداخته اند، عبارتند از:
داوود بـن كـثـیـر رِقـّى ، محمّد بن اسحاق بن عمّار، علىّ بن یقطین ، نعیم قابوسى و افراد دیگر كه ذكر آنان به طول مى انجامد.
((داوود رِقـّى )) مـى گـویـد: بـه ابـاابـراهـیـم (امام كاظم (علیه السلام ) ) عرض  كردم : فـدایـت شـوم ! سـنّ و سـالم زیـاد شـده و پـیر شده ام ، دستم را بگیر و از آتش دوزخ مرا نجات بده ، بعد از تو صاحب اختیار ما (یعنى امام ما) كیست ؟
آن حـضـرت اشـاره بـه پسرش امام رضا (علیه السلام ) كرد و فرمود:((هذا صاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِى ؛ امام شما بعد از من این پسرم مى باشد)).
2 ـ ((مـحـمـّد بـن اسـحـاق )) مـى گـویـد: بـه ابـوالحـسـن اوّل (امـام كـاظـم (علیه السلام ) ) عرض كردم : آیا مرا به كسى كه دینم را از او بگیرم ، راهنمایى نمى كنى ؟
در پـاسـخ فـرمـود:(((آن راهـنـمـا) ایـن پسرم على (علیه السلام ) است )) روزى پدرم (امام صادق (علیه السلام ) ) دستم را گرفت و كنار قبر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـرد و بـه مـن فـرمـود:((پسر جان ! خداوند متعال (در قرآن ) مى فرماید:((... اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَة ...))؛ من در روى زمین جانشین و حاكمى قرار خواهم داد ، خداوند وقتى سخنى مى گوید و وعده اى مى دهد، به آن وفا مى كند)). 
3 ـ ((نـعـیم بن صحاف )) مى گوید: من و هشام بن حَكَم و علىّ بن یقطین در بغداد بودیم ، عـلى بـن یـقـطـیـن گـفـت : در حـضـور عبد صالح (امام كاظم (علیه السلام ) ) بودم ، به من فـرمـود:((اى عـلى بـن یـقطین ! این على ، سرور فرزندان من است ، بدان كه من كُنیه خودم (یعنى ابوالحسن ) را به او عطا كردم )).
و در روایـت دیـگـر آمـده اسـت كه : هشام بن حَكَم (پس از شنیدن این سخن از على بن یقطین ) دستش را بر پیشانى خود زد و گفت : راستى چه گفتى ؟ (او چه فرمود؟!). على بن یقطین در پاسخ گفت :((سوگند به خدا! آنچه گفتم امام كاظم (علیه السلام ) فرمود)).
آنگاه هشام گفت :((سوگند به خدا! امر امامت بعد از او (امام هفتم ) همان است (كه به حضرت رضا (علیه السلام ) واگذار شده است ))).
4 ـ ((نـعـیـم قـابـوسـى )) مـى گـویـد: امـام كـاظـم (عـلیه السلام ) فرمود:((پسرم على ، بزرگترین فرزند و برگزیده ترین فرزندانم و محبوبترین آنان در نزدم مى باشد و او بـه جفر مى نگرد و هیچ كس جز پیامبر یا وصىّ پیامبر به جفر نمى نگرد)).
نمونه اى از فضایل امام رضـا (ع )
((غـفـارى )) مـى گـویـد: مـردى از دودمـان ((ابـورافـع )) آزاد كـرده رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) كـه نـام او را ((فـلان )) مـى گـفـتند، مبلغى پول از من طلب داشت و آن را از من مى خواست و اصرار مى كرد كه طلبش  را بپردازم (ولى مـن پـول نـداشـتـم تـا قـرضـم را ادا كـنـم ) نـمـاز صـبـح را در مـسـجـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در مـدیـنه خواندم ، سپس حركت كردم كه به حـضـور حـضرت رضا (علیه السلام ) كه در آن وقت در ((عُرَیض )) (یك فرسخى مدینه ) تـشـریـف داشـت ، بروم ، همینكه نزدیك درِ خانه آن حضرت رسیدم دیدم او سوار بر الاغى اسـت و پیراهن و ردایى پوشیده است (و مى خواهد به جایى برود) تا او را دیدم ، شرمگین شدم (كه حاجتم را بگویم ).
وقـتـى آن حـضـرت به من رسید، ایستاد و به من نگاه كرد و من بر او سلام كردم با توجّه بـه ایـنـكـه مـاه رمـضـان بود (و من روزه بودم ) به حضرت (علیه السلام ) عرض كردم : دوست شما ((فلان )) مبلغى از من طلب دارد به خدا مرا رسوا كرده (و من مالى ندارم كه طلب او را بپردازم ).
غـفـارى مـى گوید: من پیش خود فكر مى كردم كه امام رضا (علیه السلام ) به ((فلان )) دسـتـور دهد كه (فعلاً) طلب خود را از من مطالبه نكند، با توجّه به اینكه به امام (علیه السلام ) نگفتم كه او چقدر از من طلبكار است و از چیز دیگر نیز نامى نبردم .
امام رضا (علیه السلام ) (كه عازم جایى بود) به من فرمود بنشین (و در خانه باش ) تا بازگردم . من در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم ، سینه ام تـنگ شد مى خواستم به خانه ام بازگردم ، ناگهان دیدم امام رضا (علیه السلام ) آمد و عـدّه اى از مـردم در اطـرافـش بـودنـد و درخـواسـت كـمـك از آن بـزرگـوار مى كردند و آن حضرت به آنان كمك مى كرد، سپس وارد خانه شد، پس از اندكى از خانه بیرون آمد و مرا طلبید، برخاستم و با آن حضرت وارد خانه شدیم ، او نشست و من نیز در كنارش نشستم و مـن از ((ابـن مـسیّب )) (رئیس مدینه ) سخن به میان آوردم و بسیار مى شد كه من درباره ابن مسیّب نزد آن حضرت سخن مى گفتم ، وقتى كه سخنم تمام شد، فرمود:((به گمانم هنوز افطار نكرده اى ؟)).
عـرض كـردم : آرى افـطـار نكرده ام . غذایى طلبید و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد كه با هم آن غذا را بخوریم ، من و آن غلام از آن غذا خوردیم ، وقتى كه دست از غذا كشیدیم ، فرمود:((تشك را بلند كن و آنچه در زیر آن است براى خود بردار)).
تـشك را بلند كردم و دینارهایى دیدم ، آنها را برداشتم و در آستین خود گذاردم (یعنى در جیب آستینم نهادم ) سپس امام رضا (علیه السلام ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد كه همراه من باشند تا مرا به خانه ام برسانند.
بـه امـام رضـا (عـلیـه السـلام ) عـرض كـردم : فدایت گردم ! قراولان ((ابن مسیب )) (امیر مدینه ) در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند.
فـرمـود:((راسـت گـفتى ، خدا تو را به راه راست هدایت كند))، به غلامان فرمود:((همراه من بـیایند و هركجا كه من خواستم ، برگردند)) غلامان همراه من آمدند، وقتى كه نزدیك خانه ام رسـیدم و اطمینان یافتم ، آنان را برگرداندم ، سپس به خانه ام رفتم (شب بود) چراغ خـواسـتـم ، چـراغ آوردند به دینارها نگاه كردم ، دیدم 48 دینار است و آن مرد طلبكار، 28 دیـنـار از من طلب داشت ودر میان آن دینارها، یك دینار بود كه مى درخشید، آن را نزدیك نور چـراغ بـردم دیـدم روى آن با خط روشن نوشته است :((آن مرد، 28 دینار از تو طلب دارد، بقیه دینارها مال خودت باشد)).
سـوگـنـد بـه خـدا! خـودم نمى دانستم (و فراموش كرده بودم ) كه او چقدر از من طلب دارد. روایـات در ایـن راسـتا بسیار است كه شرح و نقل آنها در این كتاب كه بنایش بر اختصار است به طول مى انجامد. 
ماجراى شهادت حضرت رضـا (ع )
وقـتـى كـه حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) بـه سـال دویـسـت هـجـرى ، به دعوت ماءمون نـاگـزیـر از مـدیـنـه بـه خـراسـان آمـد، حـدود سـه سال آخر عمرش را در دستگاه ماءمون (هفتمین خلیفه عبّاسى گذراند).
حـضرت رضا (علیه السلام ) در خلوت ، ماءمون را بسیار موعظه و نصیحت مى كرد و او را از عذاب خدا مى ترساند و ارتكاب خلاف را از او زشت مى شمرد و ماءمون در ظاهر، گفتار امـام رضـا (عـلیـه السـلام ) را مـى پـذیـرفـت ولى در بـاطن آن را نمى پسندید و برایش سنگین و دشوار بود.
روزى حضرت رضا (علیه السلام ) نزد ماءمون آمد و دید او وضو مى گیرد ولى غلامش آب به دست او مى ریزد و او را در وضو گرفتن كمك مى كند.
امام رضا (علیه السلام ) به او فرمود:((در پرستش خدا كسى را شریك قرار مده )).
مـاءمـون آن غلام را رد كرد و خودش آب ریخت و وضو گرفت ، ولى این سخن حضرت رضا (عـلیـه السلام ) موجب شد كه خشم و كینه ماءمون به آن حضرت زیاد شود (چرا كه ماءمون یـك عـنـصر متكبّر و خودخواه بود و اینگونه گفتار به دماغش برمى خورد) این از یك سو و از سـوى دیـگـر، هـرگـاه مـاءمـون در حـضـور حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) از فـضـل بـن سـهـل و حـسن بن سهل سخن به میان مى آورد، امام رضا (علیه السـلام ) بـدیـهـاى آن دو را بـه مـاءمـون گـوشزد مى كرد و ماءمون را از گوش دادن به پیشنهادهاى فضل و حسن ، نهى مى نمود.
فـضـل بن سهل و حسن بن سهل ، موضعگیرى حضرت رضا (علیه السلام ) را فهمیدند، از آن پـس مـكـرّر به گوش ماءمون مى خواندند و او را بر ضدّ امام رضا (علیه السلام ) مى شـورانـدنـد، مـثـلاً تـوجّه همگانى مردم را به امام رضا (علیه السلام ) به عنوان یك خطر جدّى براى براندازى حكومت ماءمون قلمداد مى كردند و ماءمون (خودخواه ) را وامى داشتند كه از حضرت رضا (علیه السلام ) فاصله بگیرد و كار به جایى رسید كه آن دو (سالوس خـائن ) راءى مـاءمـون را نـسبت به حضرت رضا (علیه السلام ) دگرگون ساختند و او را آنچنان كردند كه تصمیم به كشتن حضرت رضا (علیه السلام ) گرفت .
تا روزى امام رضا (علیه السلام ) با ماءمون غذایى خوردند، امام رضا (علیه السلام ) از آن غذا بیمار شد و ماءمون نیز خود را به بیمارى زد.
جریان شهادت حضرت رضا (علیه السلام ) از زبان عبداللّه بن بشیر 
((عـبـداللّه بـن بـشـیـر)) (یـكـى از غلامان ماءمون ) مى گوید: ماءمون به من دستور داد كه نـاخـنهاى خود را بلند كنم و این كار را براى خودم عادى نمایم و آن را به هیچ كس نگویم مـن ایـن كـار را انـجـام دادم سـپس ماءمون مرا طلبید، چیزى شبیه تمرهندى به من داد و به من گـفـت : ایـن را بـا دسـتـهـایـت خـمـیـر كـن و بـه هـمـه دسـتـت بمال و من چنین كردم و سپس  ماءمون مرا ترك كرد و به عیادت حضرت رضا (علیه السلام ) رفت ، پرسید حالت چطور است ؟
امام رضا (علیه السلام ) فرمود:((امید سلامتى دارم )).
مـاءمـون گـفـت : مـن هـم بـحـمـداللّه امـروز حـالم خـوب شـده است ، آیا هیچیك از پرستاران و خدمتكاران امروز نزد شما آمده اند؟
امـام رضـا (علیه السلام ) فرمود:((نه ، نیامده اند)). ماءمون خشمگین شد و بر سر غلامان فریاد زد (كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته اید).
عـبداللّه بن بشیر در ادامه سخن مى گوید: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت : براى ما انار بیاور، چند انار آوردم ، گفت هم اكنون با دست خود (كه به زهر تمر هندى آلوده بود) آب این انارها را با فشار دست بگیر، من چنین كردم ، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست خـود بـه حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) (كـه در بـسـتـر بـیـمـارى در حـال بـهـبـودى بـود) خـورانـیـد و همان موجب مسمومیّت امام رضا (علیه السلام ) شده و سبب شـهـادت آن حضرت گردید، او پس از خوردن آن آب انار دو روز بیشتر زنده نماند و سپس از دنیا رفت .
جریان شهادت از زبان اباصلت و محمّد بن جهم 
((ابـاصـلت هـروى )) مـى گـویـد: وقتى كه ماءمون نزد امام رضا (علیه السلام ) بیرون رفـت ، مـن بـه حـضـور آن حـضرت رسیدم ، به من فرمود:((یا اَباصَلْتِ! قَدْ فَعَلُوها؛ اى ابـاصـلت ! آنـهـا كار خود را (یعنى مسموم كردن را) انجام دادند))، و در این هنگام زبان آن حضرت به ذكر توحید و شكر و حمد خدا، گویا بود.
((محمّد بن جهم )) مى گوید: حضرت رضا (علیه السلام ) انگور را دوست داشت ، مقدارى از انـگـور را آمـاده كـردنـد و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد كردند وقـتـى كـه دانـه هـاى انـگـور زهـرآگین شد، آن سوزنها را بیرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت گذاردند، آن بزرگوار كه در بستر بیمارى بود، آن انگورها را خورد و سپس به شهادت رسید.
و گـویـنـد مـسـمـوم نـمـودن آن حـضـرت بـسـیـار زیـركـانـه و دقـیـق (بـا كمال پنهانكارى بود تا كسى نفهمد) انجام گرفت .
ریاكارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع ) 
پـس از شـهـادت حضرت رضا (علیه السلام ) ماءمون یك شبانه روز خبر آن را پوشاند و فـاش نـكـرد، سـپـس ((مـحمّد بن جعفر)) (عموى حضرت رضا (علیه السلام ) ) و جماعتى از دودمـان ابـوطـالب (عـلیـه السلام ) را كه در خراسان بودند، طلبید و خبر وفات حضرت رضـا (عـلیـه السلام ) را به آنان داد و خودش گریه كرد و بسیار بیتابى نمود و اندوه شـدیـد خـود را ابـراز كـرد و سـپـس جـنازه آن حضرت را به طور صحیح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو كرد و گفت :
((بـرادرم ! بـراى مـن طـاقـت فـرسـاسـت كـه تـو را در ایـن حال بنگرم ، من امید آن را داشتم كه قبل از تو بمیرم ، ولى خواست خدا این بود!)).
سـپـس دسـتـور داد جـسـد آن حـضـرت را غـسـل دادنـد و كـفـن و حـنـوط نـمـودنـد و بـه دنـبـال جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا كه هم اكنون محلّ قبر شریف حضرت رضـا (عـلیـه السـلام ) اسـت مـشـایـعـت كـرد و هـمـانـجـا آن را بـه خـاك سـپـرد. آن محل ، خانه ((حمید بن قحطبه )) (یكى از رجال دربار هارون ) بود كه در قریه اى به نام ((سـنـابـاد)) نـزدیـك ((نـوقـان )) در سـرزمین ((طوس )) قرار داشت ، و قبر هارون الرّشید (پنجمین خلیفه عبّاسى ) در آنجا بود. مرقد مطهّر حضرت رضا (علیه السلام ) را در جانب قبله قبر هارون ، قرار دادند.
فرزندان حضرت رضا (ع ) 
حـضـرت رضـا (علیه السلام ) درگذشت ، ولى فرزندى براى او سراغ نداریم ، جز یك پسر كه همان امام بعد از اوست ؛ یعنى ((ابوجعفر محمد بن على (علیه السلام ) (امام نهم ) كـه هـنـگـام وفـات حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) هـفـت سال و چند ماه داشت )). 
سایت جامع سربازان اسلام




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


51

ز هجر روی پدر اشک از بصر می ریخت نه اشک از بصر او لخته جگر می ریخت

گهی به خانه گهی در بقیع وگه به احدگلاب اشک ز داغ غم پدر می ریخت

گهی ز داغ پدر ناله و فغان می کرد گهی ز دیده سرشک از غم پسر می ریخت

رابطه فاطمه زهرا علیهاالسلام با پدر بزرگوارش، خاتم پیغمبران صلی الله علیه و آله تنها یک رابطه دختر و پدری معمولی آن هم در سطح عاطفی نبود و گرنه قاعدتا باید فقط دختر دست پدر را ببوسد و پیش پای او بلند شود، نه اینکه پدر دست دختر را ببوسد و به احترام او از جا بلند شود. همچنین رابطه زهرا علیهاالسلام با پیغمبر صلی الله علیه و آله فقط یک رابطه معمولی مریدی و مرادی نیست و گرنه «ام ابیها» خوانده نمی شد و بارها پدرش نمی فرمود: «فَدَاهَا اَبُوهَا.»

رفتار و برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله با فاطمه زهرا علیهاالسلام نشان می دهد که هم عاطفه دختر و پدری آن دو در حدی بسیار بالا و فوق العاده بوده و هم پیرو و پیشوایی آن دو برتر از آن بوده که دیگران تصور می کنند. آنچنان محبتی بین آن دو حاکم بوده که نمونه آن را نمی توان یافت. قطعا هر چه رابطه محبت قوی تر باشد، جدایی، آن هم به صورت رحلت از این جهان، دردناک تر و سوزناک تر خواهد بود.

الف. رابطه پیامبر صلی الله علیه و آله و فاطمه علیهاالسلام

1. جلب رضایت پدر

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله هر گاه به مسافرت می رفت، با فاطمه علیهاالسلام خداحافظی می کرد و وقتی از سفر بر می گشت، ابتدا به دیدن فاطمه علیهاالسلام می شتافت.

همزمان با یکی از مسافرتهای پیامبر صلی الله علیه و آله ، حضرت زهرا علیهاالسلام در غیاب پدر دو دستبند نقره و یک جفت گوشواره برای خویش و یک پرده برای درب منزل خرید. پیامبر صلی الله علیه و آله از مسافرت باز گشت و به دیدار دخترش شتافت. پس از مشاهده پرده خانه و زیور آلات فاطمه علیهاالسلام توقف کوتاهی کرد و به مسجد رفت.

حضرت زهرا علیهاالسلام با خود اندیشید که چرا پدر گرفته به نظر می رسید. فوری دستبند و گوشواره و پرده را در آورد، خدمت پدرش رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستاد و پیام داد: «تَقْرَأُ عَلَیْکَ ابْنَتُکَ السَّلَامَ وَ تَقُولُ اجْعَلْ هَذَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ با سلام و احترام، دخترت می گوید: این [زیور آلات اندک] را در راه خدا انفاق کن!»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از مشاهده بخشش و ایثار فاطمه علیهاالسلام سه بار فرمود: «فَدَاهَا اَبُوهَا؛ پدرش فدای او باد!»

2. تو، پدر صدا بزن

محبت نوعا طرفینی است و پربارترین محبت این گونه است که:

چه خوش بی مهربانی هر دو سر بیکه یک سر مهربانی درد سر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلا از او شوریده تر بی

اگر فاطمه زهرا علیهاالسلام آن چنان ارادت و محبت به پدر بزرگوار داشت، پدر نیز نهایت درجه علاقه و محبت را به دختر معصومه، خویش داشت.

فاطمه علیهاالسلام می گوید: «وقتی آیه «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً»؛ «رسول خدا را آن گونه که همدیگر را صدا می زنید، نخوانید!» نازل شد، ترسیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله را با لفظ «ای پدر» بخوانم؛ لذا [من هم مانند دیگران پدر را] با لفظ «یا رسول الله» صدا زدم. ولی پیامبر صلی الله علیه و آله یک بار یا دو بار یا سه بار از من روی گردانید [و پاسخم را نگفت]. سپس رو کرد به من و فرمود: ای فاطمه این آیه درباره تو و خانواده تو و نسل تو نازل نشده است. تو از من هستی و من از تو هستم. همانا این آیه برای [ادب کردن] جفا کاران درشت خوی قریش... نازل شده است. و اما تو ای فاطمه! «قُولِی یَا أَبَتِ فَإِنَّهَا أَحْیَا لِلْقَلْبِ وَ أَرْضَی لِلرَّب؛ [مرا با جمله] «ای پدر» خطاب کن که این جمله بیشتر قلب [مرا] حیات می بخشد و خداوند را بیشتر خشنود می سازد.»

ب. فاطمه علیهاالسلام در سوگ پدر

روشن است دختری که آنچنان علاقه و محبتی به پدر خویش دارد، در سوگ از دست دادن او چه خواهد کرد و چگونه عزاداری و سوگواری خواهد نمود؟ مخصوصا اگر این مصیبت همراه با مصیبتهای دیگری شود.

1. ناله در هنگام رحلت

در لحظه های غمبار رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و واپسین لحظه های عمر او در این دنیا، امیر مؤمنان علیه السلام ، فاطمه زهرا علیهاالسلام و حسنین علیهماالسلام در اطراف بستر رسول خدا صلی الله علیه و آله حلقه زده و با چشمانی اشکبار نظاره گر غروب خورشید رسالت بودند. حضرت خواست سخنی بفرماید، اما نتوانست و با چشم اشکبار، بی حال در بستر افتاد. فاطمه علیهاالسلام با مشاهده این منظره به فریاد آمد و اظهار داشت:

«یَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ قَطَعْتَ قَلْبِی وَ أَحْرَقْتَ کَبِدِی لِبُکَائِکَ یَا سَیِّدَ النَّبِیِّینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الآْخِرِینَ وَ یَا أَمِینَ رَبِّهِ وَ رَسُولَهُ وَ یَا حَبِیبَهُ وَ نَبِیَّهُ مَنْ لِوُلْدِی بَعْدَکَ وَ لِذُلٍّ یَنْزِلُ بِی بَعْدَکَ مَنْ لِعَلِیٍّ أَخِیکَ وَ نَاصِرِ الدِّینِ مَنْ لِوَحْیِ اللَّهِ وَ أَمْرِهِ؛ ای رسول خدا! به حقیقت قلبم را از جا کندی و جگرم را آتش زدی به خاطر گریه و اشکی که جاری ساختی، ای بزرگ تمامی پیامبران! ای امین پروردگار! و ای فرستاده و محبوب و پیامبر خدا! بعد از تو چه کسی [حامی[ برای فرزندانم خواهد بود؟ و [دفع کننده] خواریهایی که بعد از تو بر من باریدن خواهد گرفت؟ و چه کسی [ناصر] برای علی برادرت و یاور دین خواهد بود؟ پس از تو چه بر سر وحی و فرمان الهی خواهد آمد؟»

آن گاه خود را در آغوش پدر افکند، پدر را بوسید و با اشک فراوان گونه پدر را شست. رسول خدا صلی الله علیه و آله با همان حال، دست فاطمه علیهاالسلام را در دست علی علیه السلام گذاشت و فرمود: «علی جان! فاطمه امانت خدا و امانت من در دست توست؛ از او محافظت فرما!»

نبی در بستر و زهرا کنارش عزیز قلب او شد بی قرارش

بگوید دخترم کمتر نوا کن برای رفتن بابا دعا کن

2. ناله از رحلت پدر در جمع زنان مدینه

پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام در اجتماع زنان با بیان غم آلودی فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ انْقَطَعَ عَنَّا خَبَرُ السَّمَاءِ؛ همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم. [آه که با وفات پیامبر صلی الله علیه و آله ] وحی و خبر آسمانی از ما قطع گردید.»

روایت معاذ

از معاذ بن جبل نقل شده است که فاطمه علیهاالسلام پس از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله فراوان می گریست و می فرمود: «یَا أَبَتَاهْ إِلَی جَبْرَئِیلَ نَنْعَاهُ اِنْقَطَعَتْ عَنَّا اَخْبَارُ السَّمَاءِ یَا اَبَتَاهْ لَا یَنْزِلُ الْوَحْیُ اِلَیْنَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اَبَدا؛ آه ای پدر! پس از تو باید شکوه های دل را به جبرئیل گفت. [با وفات تو] خبرهای آسمانی قطع شد. آه ای پدر! دیگر برای همیشه از طرف خدا وحی فرو فرستاده نمی شود.»

روایت انس

از انس بن مالک نقل شده است که حضرت زهرا علیهاالسلام پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله با غم و اندوه می گریست و می فرمود: «یَا أَبَتَاهْ أَجَابَ رَبّاً دَعَاهُ یَا اَبَتَاهْ مَنْ جَنَّةُ الْفِرْدَوسِ مَأْوَاهُ یَا اَبَتَاهْ اِلَی جَبْرَئِیلَ نَنْعَاهُ، آه ای پدر که دعوت پروردگار را لبیک گفتی! آه ای پدر که بهشت فردوس جایگاه توست! و آه ای پدر! [پس از تو] با جبرئیل درد دل می کنیم. «و گاه این اشعار را می خواند:

«ءِذَا مَاتَ یَوْماً مَیِّتٌ قَلَّ ذِکْرُهُوَ ذِکْرُ أَبِی مُذْ مَاتَ وَ اللَّهِ أَزْیَد

تَاَمَّلْ اِذَا الْاَحْزَانُ فِیکَ تَکَاثَرَتْ اَعَاشَ رَسُولُ اللَّهِ اَمْ ضَمَّهُ الْقَبْرُ؛

هر کس بمیرد، یادش کم می گردد، به جز پدرم رسول الله که هر روز یاد او فزونی می گیرد.

بیندیش هنگامی که غم و اندوه در جانت فراوان می گردد، آیا رسول خدا زنده است یا خاک قبر، او را از یادها برده است.»

3. اذان بلال و گریه بر پدر

بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت فاطمه علیهاالسلام به یاد دوران با شکوه و پر عظمت اسلام و نبوت افتاد و فرمود: «اِنِّی اَشْتَهِی اَنْ اَسْمَعَ صَوْتَ مُؤَذِّنِ اَبِی صلی الله علیه و آله بِالْاذَانِ؛ به راستی دوست دارم و مشتاقم که صدای اذان [بلال] مؤذن پدرم را ـ که درود خدا بر او و اهلبیت او باد! ـ بشنوم.»

وقتی این خبر به بلال رسید، با اینکه از اذان گفتن اعتصاب کرده بود، آماده شد و اهل مدینه یک بار دیگر صدای دلنشین اذان بلال را شنیدند.

شهر در شادی و سرور غرق شد تا آنکه گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»؛ ناگاه به بلال خبر رسید که اذان را رها کن که فاطمه زهرا علیهاالسلام بر اثر شنیدن نام پیامبر صلی الله علیه و آله بیهوش و نقش بر زمین شده است.

4. کجاست مهربان ترین پدر؟

حضرت زهرا علیهاالسلام روزی در جمع کودکان خویش با نگاهی به آنها به یاد پدر مهربان خویش و محبتهای او نسبت به فرزندانش افتاد و این گونه غم دل خود را اظهار کرد و خطاب به حسنین علیهماالسلام فرمود: «أَیْنَ أَبُوکُمَا الَّذِی کَانَ یُکْرِمُکُمَا وَ یَحْمِلُکُمَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ أَیْنَ أَبُوکُمَا الَّذِی کَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَیْکُمَا فَلَا یَدَعُکُمَا تَمْشِیَانِ عَلَی الْأَرْضِ وَ لَا أَرَاهُ یَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَ لَا یَحْمِلُکُمَا عَلَی عَاتِقِهِ کَمَا لَمْ یَزَلْ یَفْعَلُ بِکُمَا؛ کجاست پدر [مهربان[ شما دو نفر (حسنین) که شما را عزیز و گرامی می داشت و همواره شما را بر دوش خود می برد، کجاست پدر شما که مهربان ترین مردم نسبت به شما بود که شما را رها نمی کرد تا بر روی زمین راه بروید؟ دیگر هرگز او را نمی بینم که این درب منزل را باز کند و شما را بر دوش خود گیرد؛ همان رفتاری که همواره نسبت به شما انجام می داد.»

ج. شکوه های زهرا علیهاالسلام همراه با ناله های جانسوز

زهرا علیهاالسلام نه تنها در سوگ پدر و از دست دادن پیغمیر خویش ناله می زد، که از دردها و انحرافات و مصیبتهایی که بر اسلام و وصی پیامبر صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام وارد شده بود و اهانتهایی که نسبت به او روا داشته بودند، شکوه می کرد و کنار قبر پیغمبر و یا احد و بیت الاحزان ناله سر می داد. در اینجا به نمونه هایی اشاره می شود:

1. شکوه از تنهایی

ورقة بن عبد الله ازدی از فضه خادمه نقل می کند که روزی فاطمه علیهاالسلام با بی تابی از منزل بیرون آمد، در حالی که از گریه و درد، حال رفتن نداشت. خود را به قبر پدر رساند و آن گاه که جایگاه اذان و محراب را [که دیگری غصب کرده بود] مشاهده کرد، فریادی بر آورد و بیهوش نقش بر زمین شد. زنان مدینه که وضع را چنان دیدند، به سوی او دویدند و آب بر سر و صورت آن حضرت پاشیدند تا به هوش آمد. سپس در حالی که به قبر پدر خیره شده بود، فرمود: «رُفِعَتْ قُوَّتِی وَ خَانَنِی جِلْدِی وَ شَمَتَ بِی عَدُوِّی وَ الْکَمَدُ قَاتِلِی یَا أَبَتَاهْ بَقِیتُ وَالِهَةً وَحِیدَةً وَ حَیْرَانَةً فَرِیدَةً فَقَدِ انْخَمَدَ صَوْتِی وَ انْقَطَعَ ظَهْرِی وَ تَنَغَّصَ عَیْشِی وَ تَکَدَّرَ دَهْرِی؛ قوتم رفت و خویشتن داری ام را از دست دادم و دشمنم سرزنش کننده ام شد و حزن و اندوه درونی قاتلم گشت. پدر جان! یکه و تنها باقی مانده و در کار خویش حیران و سرگردانم. صدایم خفته و پشتم شکسته و زندگی ام در هم ریخته و روزگارم تیره شده است.»

آن گاه ادامه داد: «فَمَا أَجِدُ یَا أَبَتَاهْ بَعْدَکَ أَنِیساً لِوَحْشَتِی وَ لَا رَادّاً لِدَمْعَتِی وَ لَا مُعِیناً لِضَعْفِی؛.. پدر جان! پس از تو برای وحشتم انیسی نمی یابم و مانعی برای گریه ام و یاوری برای ضعفم پیدا نمی کنم.»

و سپس فرمود: «اِنْقَلَبَتْ بَعْدَکَ یَا أَبَتَاهْ الْأَسْبَابُ وَ تَغَلَّقَتْ دُونِیَ الْأَبْوَابُ فَأَنَا لِلدُّنْیَا بَعْدَکَ قَالِیَةٌ وَ عَلَیْکَ مَا تَرَدَّدَتْ أَنْفَاسِی بَاکِیَةٌ لَا یَنْفَدُ شَوْقِی إِلَیْکَ وَ لَا حُزْنِی عَلَیْکَ ثُمَّ نَادَتْ یَا أَبَتَاهْ وَا لُبَّاهْ؛ پدر جان! پس از تو اسباب [و روابط انسانها] دگرگون شد و درها به روی من بسته گردید. من بعد از تو از دنیا نفرت دارم و تا زمانی که نفسم بر آید، بر تو گریه خواهم کرد و شوق من نسبت به تو و حزن من بعد از تو انجام و پایانی ندارد. فریاد ای پدر! و فریاد ای پروردگار [جهانیان]!»

2. شکوه از دردها و خیانته

پس از فراوانی غمها و تهاجم قدرت طلبان بی پروا و سختی تحمل دوری پیامبر صلی الله علیه و آله ، خطاب به پدر اظهار داشت: «دنیا به دیدار تو با رونق و بها بود و امروز در سوگواری تو انوار او بریده و گلهای او پژمرده شده است و خشک وتر آن حکایت از شبهای تاریک دارد. ای پدر! همواره بر تو دریغ و افسوس می خورم تا روز ملاقات. ای پدر! از آن لحظه که جدایی پیش آمد، خواب در چشمم نمی آید. ای پدر! کیست از این پس که بیوگان و مسکینان را رعایت کند و امت را تا قیامت هدایت فرماید.

ای پدر! بعد از تو مستضعف شدیم. ای پدر! مردم از ما رو گردان شدند، در حالی که در حضور تو عظیم و عزیز بودیم، نه تضعیف شده.

کدام سرشک است که در فراق تو روان نمی شود و کدام حزن و اندوه است که بعد از تو پیوسته نمی گردد و کدام چشم است که پس از تو سرمه خواب می کشد؟ تو بهار دین خداوند بودی و نور پیغمبران. چرا کوهسارها فرو نمی ریزند و چه پیش آمده که دریاها نمی خشکند و چگونه است که زلزله ها زمین را فرو نمی برند؟

ای پدر! در بلا و رنجی عظیم و مصیبتی شگرف افتادم و در زیر بار گران و هولناک ماندم. ای پدر! فرشتگان بر تو گریستند و افلاک در ایستادند و منبرت بعد از تو وحشتناک شد و محرابت بی مناجات تو معطل ماند و قبر تو بپوشیده داشتن تو خوشحال گشت و بهشت مشتاق نماز و دعای تو شد.»

3. شکوه از تنهایی و مصائب علی علیه السلام

حادثه غمبار رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله از یک سو، انزوای اسلام و زنده شدن قدرت طلبیها و ارزشهای جاهلی از سوی دیگر و تهاجم و تجاوز به حریم ولایت و تنهایی علی علیه السلام از سوی سوّم، کوهی از غمها و دردها را بر دوش زهرا علیهاالسلام قرار داده بود که گاه مجبور می شد با ناله های جانسوز و دردآلود خطاب به پدر بگوید: «یَا اَبَتَاهُ مَا اَعْظَمَ ظُلْمَةَ مَجَالِسِکَ فَوَا اَسَفَاهْ عَلَیْکَ اِلَی اَنْ اُقْدِمَ عَاجِلاً عَلَیْکَ؛ پدر جان! [دریغ و آه [چه بسیار بزرگ است تاریکی و ظلمتی که در مجالسی پس از تو مشاهده می گردد. پس دریغ و افسوس بر [فقدان] تو تا زمانی که هر چه زود نزد تو آیم.»

«وَ اُثْکِلَ اَبُو الْحَسَنِ الْمُؤْتَمَنُ اَبُو وَ لَدَیْکَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اَخُوکَ وَ وَلِیُّکَ وَ حَبِیبُکَ وَ مَنْ رَبَّیْتَهُ صَغِیرا وَ واخَیْتَهُ کَبِیرا وَ اَحْلَی اَحْبَابِکَ وَ اَصْحَابِکَ اِلَیْکَ مَنْ کَانَ مِنْهُمْ سَابِقا وَ مُهَاجِرا وَ نَاصِرا وَ اَوَّلُهُمْ سَابِقا اِلَی الْاسْلَامِ وَ مُهَاجِرَةً اِلَیْکَ یَا خَیْرَ الْاَنَامِ فَهَا هُوَ یُسَاقُ فِی الْاَسْرِ کَمَا یُسَاقُ الْْبَعِیرُ وَ الثَّکْلُ شَامِلُنَا وَ الْبُکَاءُ قَاتِلُنَا وَ الْاَسَی لَا زِمُنَا؛ و [در عزای تو] ابا الحسن امینی سوگوار است؛ پدر دو فرزندت حسن و حسین، برادر و امام برگزیده و دوست بی مانند تو؛ همو که از کودکی تربیتش کردی و سپس برادر خواندی؛ او که از بزرگ ترین دوستان و محبوب ترین اصحاب در پیشگاه تو بود؛ او که در پذیرش اسلام از همه پیشی گرفت و یاور دین گشت و هجرت کرد. ای بهترین انسانها! اکنون [بیا و بنگر که] او را اسیر گونه [به طرف بیعت تحمیلی] می کشند و می برند، [پدر جان!] غم سوگواری [تو] ما را فرا گرفته و گریه [های مداوم] قصد جان ما دارد و بدی روزگار دامنگیرمان شده است.»

فاطمه زهرا علیهاالسلام وقتی که به این قسمتها می رسد، تحملش کم می شود و ناله اش بلند می شود که: «فریاد ای محمد! فریاد ای پدر! فریاد ای دوست! فریاد ای ابا القاسم! فریاد ای احمد! فریاد از کمی یاران! فریاد از ناله بسیار! فریاد از مشکلات فراوان! فریاد از مصیبت و اندوه زیاد! و فریاد از مصیبت جانکاه!» پس از این فریادها صیحه ای زد و بیهوش بر زمین افتاد.

و گاه در ضمن اشعاری شکوه ها را بیان می فرمود، از جمله می فرمود:

قُلْ لِلْمَغَیَّبِ تَحْتَ اَطْبَاقِ الثَّریَ اِنْ کُنْتَ تَسْمَعَ صَرْخَتِی وَ نِدَائِیا

قَدْ کُنْتُ ذَاتَ حِمیً بِظِلِّ مُحَمَّدٍلَا اَخْشَی مِنْ ضَیْمٍ وَ کَانَ حِمَالِیَا

فَالْیَوْمَ اَخْشَعُ لِلذَّلِیلِ وَ اتَّقِی ضَیْمِی وَ ادْفَعُ ظَالِمِی بِرِدَائِیَا

فَاِذَا بَکَتْ قُمْرِ یَةً فِی لَیْلِهَشَجْنا عَلَی غُصْنٍ بَکَیْتُ صَبَاحِیَا

فَلَأَجْعَلَنَّ الْحُزْنَ بَعْدَکَ مُونِسی وَ لَأَ جْعَلَنَّ الدَّمْعَ فِیکَ وَ شَاحِیَا؛

«بگو به آن که در زیر طبقات زمین پنهان است: آیا صدای ناله و فریاد مرا می شنوی؟

من در سایه محمد صلی الله علیه و آله در حمایت و حفاظت به سر می بردم و از هیچ دشمنی و کینه ای نمی ترسیدم و او جان من بود.

امروز در برابر فرومایگان خاضعم و باک دارم به من ستم شود که ظالم را با چادرم دفع می کنم.

اگر قمری شب هنگام بر شاخه ای بگرید، من صبحگاهان می گریم.

بعد از تو حزن و اندوه را مونس خود خواهم ساخت و اشک را اسلحه خود قرار خواهم داد.»

شدم از بعد تو بی یار، بابدچار محنت بسیار، بابا

چه گویم با تو من از تازیانه چه گویم از در و دیوار بابا

ز جا برخیز و بین با سینه من چه کرده ضربت مسمار بابا

کنم تا کی مکان در بیت الاحزان من دل خسته و افکار، بابا

4. شکوه از خیانت منافقان کینه توز

ام سلمه می گوید: خدمت حضرت زهرا علیهاالسلام رسیدم و پرسیدم: ای دختر رسول خدا! شب را چگونه صبح کردی؟ حالت چگونه است؟ فرمود:

«اَصْبَحْتُ بَیْنَ کَمَدٍ وَ کَرْبٍ فُقِدَ النَّبِیُّ وَ ظُلِمَ الْوَصِیُّ هُتِکَ وَ اللَّهِ حِجَابُهُ مَنْ اَصْبَحَتْ اِمَامَتُهِ مُقْبَضَةً عَلَی غَیْرِ مَا شَرَعَ اللَّهُ فِی التَّنْزیلِ وَ سَنَّهَا النَّبِیُ فِی التَّأْوِیلِ وَ لَکِنَّهَا اَحْقَادٌ بَدْرِیَةٌ وَ تِرَاتٌ اَحُدِیَّةٌ کَانَتْ عَلَیْهَا قُلُوبُ النِّفَاقِ مُکْتَمِنَةً لِاِمْکَانِ الْوُشَاةِ؛ صبح کردم در میان حزن شدید و اندوه عظیم، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله از دست رفته و وصی او مظلوم واقع شده است. سوگند به خدا! حشمت و عظمت آن کس دریده و نابود شد که بر خلاف حکم خدا در قرآن و سنت و سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله در تأویل [و تفسیر[ قرآن، حق امامت او را غصب کردند و به دیگران سپردند. این گونه برخوردهای خصمانه از کینه توزیهای جنگ بدر و خونخواهی کشتگانشان در جنگ احد است که در درون قلب نفاق آمیز و اندیشه فتنه انگیزشان پنهان بوده است و تاکنون جرئت اظهار آن را نداشتند.»

«فَلَّمَا اسْتُهْدِفَ الْاَمْرُ اَرْسَلَتْ عَلَیْنَا شآبیبَ آثَارِ مِنْ مَخِیلَةِ الشِقَاقِ فَیَقْطَعُ وَتَرَ الْاِیمَانِ مِنْ قَسِیِّ صُدُورِهَا وَ لَبِئْسَ عَلَی مَا وَعَدَ اللَّهُ مِنْ حِفْظِ الرِّسَالَةِ وَ کَفَالَةِ الْمُؤْمِنِینَ اَحْرَزُوا عَائِدَتَهُمْ غُرُورَ الدُّنْیَا بَعْدَ اسْتِنْصَارٍ مِمَّنْ فَتَکَ بِآبَائِهِمْ فِی مَوَاطِنِ الْکَرْبِ وَ مَنَازِلِ الشَّهَادَاتِ؛ تا در آن هنگام که حکومت الهی بازیچه دست قدرت طلبان گردید. آتش کینه های دیرینه شان زبانه کشید و باران مصیبتها بر ما فرو ریختند و رشته های ایمان را دریدند و نسبت به وعده های الهی در حفظ و پاسداری از رسالت [پیامبر علیه السلام ] و سرپرستی مؤمنان چه زشت عمل کردند. افسوس که فریب دنیا را خوردند و در جهت انتقام گرفتن از پدران [مشرک و منافق[ خود که در جنگهای اسلامی کشته شدند، اقدام کردند.»

5. شکوه از غصب امامت

در ضمن فقرات حدیث پیش گفته، از غصب امامت مطالبی بیان شد. از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است که فرمود: حضرت فاطمه علیهاالسلام از امّت ساکت و بی تفاوت و از ابوبکر و عمر، در پیش پروردگار خود، شکوه ها مطرح می کرد، در حالی که اشکهای او جاری بود، از جمله فرمود: «اللَّهُمَّ إِلَیْکَ نَشْکُو فَقْدَ نَبِیِّکَ وَ رَسُولِکَ وَ صَفِیِّکَ وَ ارْتِدَادَ أُمَّتِهِ عَلَیْنَا وَ مَنْعَهُمْ إِیَّانَا حَقَّنَا الَّذِی جَعَلْتَهُ لَنَا فِی کِتَابِکَ الْمُنْزَلِ عَلَی نَبِیِّکَ الْمُرْسَلِ؛ خدایا! به سوی تو شکایت می کنیم به خاطر اندوه از دست دادن پیامبر و فرستاده و برگزیده ات و [به تو شکایت می کنیم] از ارتداد امّت پیامبر صلی الله علیه و آله علیه ما و اینکه ما را از حقمان باز داشتند؛ همان حقی را که در کتاب نازل شده بر پیامبرت، برای ما قرار دادی.»

6. آخرین شکوه ها و آرزوی مرگ

راستی داغهای جانسوز و مصائب کمر شکنی بعد از وفات پدر بر دل و جان زهرا علیهاالسلام فرو ریخت که هر یک به تنهایی می توانست یک انسان مقاوم را از پا در آورد؛ اما زهرا علیهاالسلام همه آنها را تحمل کرد تا آنجا که تحمل و صبر از پا در آمدند و آنچه را که سالها قبل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به اصحاب فرموده بود، پیش آمد.

آن حضرت به اصحاب خبر داد که: دخترم آن چنان در امواج بلاها و مصیبتها، غمناک و نگران می شود که دست به دعا بر داشته، از خدا آرزوی مرگ و شهادت می کند و می گوید: «یَا رَبِّ إِنِّی قَدْ سَئِمْتُ الْحَیَاةَ وَ تَبَرَّمْتُ بِأَهْلِ الدُّنْیَا فَأَلْحِقْنِی بِأَبِی... یَا اِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعا؛ پروردگارا! از زندگی خسته و روی گردان شده ام و از اهل دنیا، بلاها و مصیبتهای ناگوار دیدم. خدایا! مرا به پدرم [رسول خدا] ملحق کن و مرگ مرا زود برسان!»

گل بر من و جوانی من گریه می کند بلبل به همزبانی من گریه می کند

من گریه را نهان کنم اما علی مدام بر گریه نهانی من گریه می کند

دیگر حسین را نتوانم به بر گرفت این گل به باغبانی من گریه می کند

از درد شانه، شانه نشد موی زینبم زینب به ناتوانی من گریه می کند

من پیر در بهار جوانی شدم که چون پیری بر این جوانی من گریه می کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1396/08/25 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

ای آبروی ارض و سما حرمتت شکست

رمز قبول هر چه دعا، حرمتت شکست

 

فکر تنت نبود کسی، در هجوم سنگ

مثل نگاه آینه ها ... حرمتت شکست

 

تو داغدار قصه ی هجران مصطفی

اما در اوج فصل عزا حرمتت شکست

 

ای مهربان خانه ی حیدر حلال کن

در پیش چشم شیر خدا حرمتت شکست

 

تنها سکوت مردم این شهر هم نبود

بیداد اتباع هوی حرمتت شکست

 

می خواست تا به زور غلافش جدا کند

از دامنم دو دست تو را ... حرمتت شکست

 

این پاره ها برای تو چادر نمی شود

ای مظهر عفاف و حیا حرمتت شکست

 

وحید محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1396/08/25 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

بی بی سلام آمدم امشب عیادتت

باران شوم برای تو و داغ غربتت

بی بی سلام با غم حیدر چه می کنی

با گریه های هِجر پیمبر چه می کنی

بی بی سلام راهی بستر شدی چرا؟

بی بی سلام این همه لاغر شدی چرا؟

چیزی نمانده است دگر از وجود تو

رنگی نمانده است به روی کبود تو

سر درد داری و سر تو تیر می کشد

اصلا تکان نخور، پَرِ تو تیر می کشد

می ترسم اینکه پیرهنت لاله گون شود

می ترسم اینکه بستر تو غرق خون شود

پهلو شکسته، درد تو را آب کرده است

خیلی تو را شکسته و بی خواب کرده است

ای نور آشیانه چرا پیر گشته ای؟

آه ای جوان خانه چرا پیر گشته ای؟

جانم فدای پلکِ تَرِ نیمه جان تو

بی بی فدایِ روضه ی قدِّ کمان تو

بی بی سلام با غم زینب چه می کنی؟

با قصّه سه تا کفن امشب چه می کنی؟

انگار سوزِ آه تو در شور و شین شد

ذکر لبانِ خشک تو نام حسین شد

تو می روی ولی پسرت بی کفن شود

در قتلگاه، کشته ی صد پاره تن شود

پس با زبان پر گله زینب در آن میان

رو بر مدینه کرده و وا می کند زبان:

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست ...

وحید محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1396/08/24 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

پیامبر اسلام (ص) در مکه، در خانه خود، کنار کعبه کانون خدا پرستی، دیده به جهان گشود، هم اکنون محل این خانه در شعب ابیطالب، مشخص است و جایگاه عبادت و زائران میباشد. پیامبر (ص) از یک خاندان شریف، از شاخه دودمان قریش به دنیا آمد، پدران و مادران او تا حضرت آدم، همه خدا پرست بودند. 
سلسله نسب پیامبر (ص) با 48 واسطه به حضرت آدم (ع) میرسد، و در این سلسله پیامبرانی قرار دارند، مانند: اسماعیل]جد بیست و هشتم پیامبر[، و ابراهیم خلیل الله]جد بیست و نهم پیامبر[ حضرت نوح(ع) ]جد سی و نهم پیامبر[ و ادریس]جد چهل و دوم پیامبر[ و حضرت آدم]جد چهل و هشتم پیامبر[ محمد (ص) پسر عبدالله، پسر عبدالمطلب، پسر هاشم، پسر عبد مناف، پسر قصی، پسر کلاب، پسر مره، پسر کعب، پسر لوی، پسر غالب، پسر فحمر، پسرمالک، پسر نصر، پسر کنانه، پسر خزیمه،پسر مدرکه، پسر الیاس، پسر صفر، پسر نذار، پسر محمد، پسر عدنان. 
سلسله نصب پیامبر (ص) تا «عدنان» مورد اتفاق نسب شناسان است، ولی پس از او تا آدم (ع) اختلاف بسیار دیده میشود، طبق روایتی پیامبر فرمود: هنگامی که سلسله نسب من به عدنان رسید، در همان جا توقف کنید.

حوادث عجیب هنگام تولد پیامبر اسلام

پیامبر اسلام (ص) در روز جمعه 17 ربیع الاول، بعد از طلوع فجر، در عصر سلطنت انوشیروان، قبل از طلوع خورشید، در مكه چشم به جهان گشود، در شب تولد و هنگام تولد ان حضرت، حوادث عجیبی در جهان رخ داد، كه در این جا به ذكر چند حادثه اكتفا میكنیم 1- امام صادق (ع)فرمود: ابلیس (پدر شیطان ها) در اسمان های هفتگانه، رفت و امد میكرد، هنگامی كه عیسی( ع )متولد شد، از پرواز به سه اسمان ممنوع گردید، ولی در چها اسمان، رفت و امد میكرد، و هنگامی كه پیامبر اسلام (ص) متولد شد، از پرواز به سوی همه اسمان های هفتگانه ممنوع شد، و شیطانهایی كه به سوی اسمان می رفتند با تیرهای شهاب اسمانی رانده می شدند. هنگامی كه افراد قبیله قریش، اوضاع اسمان را پریشان و دگرگون دیدند، گمان كردند كه قیامت بر پا شده، به هم دیگر می گفتند: «این پدیده ها نشانه بر پا شدن قیامت است كه یهودیان و مسیحیان از ان سخن میگویند یكی از كاهنان زبر دست ان عصر به نام عمروبن امیر گفت:«به ستارگان اسمان كه نشانه های مسیر راه زمستان و تابستان ما بودند بنگرید، اگر انها از جای خود پرتاب شوند، بدانید كه نابودی همه ما و همه چیز فرا رسیده است، ولی اگر انها در جای خود قرار دارند و ستارگان دیگری پرتاب میگردند، این نشانه بروز حادثه جدیدی است كه من چگونگی ان را نمی دانم 2- در همان بامداد تولد پیامبر اسلام ص همه بتها از جا كنده شده و سرنگون شدند 
3-در ان هنگام ایوان عظیم كاخ مدائن (كاخ شاه ایران) به لرزه در امد و چهارده كنگره(دندانه سر دیوار) ان فرو ریخت. 
4- اب دریاچه ساوه در زمین فرو رفت و خشكید 
5- اب رود سماوه(در بین كوفه) زیاد شد و به جریان افتاد. 
6- اتشكده سرزمین فارس، پس از هزار سال روشنایی خاموش شد. 

سرپرستی عبدالمطلب از پیامبر (ص)


هنگامی كه عبدالله پدر بزرگوار پیامبر ص، قبل از ولادت پیامبر ص از دنیا رفت، عبدالمطلب با كمال اخلاص، سرپرستی امنه و سپس محمد ص را پس از ولادت به عهده گرفت. امنه، درباره پیامبر (ص) میگوید: هنگامی كه محمد ص در رحم من بود، شنیدم منادی غیبی گفت: 
بگو پناه می برم به خدای یكتا از گزند هركسی كه حسادت میكند، سپس نام او را محمد (ص)بگذار. 
در این هنگام امنه برای عبدالمطلب چنین پیام داد: برای تو پسری متولد شده است، بیا و او را ببین. 
عبدالمطلب امد و ان نور را دید، و شادمان شد، و امنه انچه را كه هنگام حمل و وضع حمل، دیده بود، برای عبدالمطلب بازگو كرد. عبدالمطلب نوزاد را در اغوش گرفت و در داخل خانه كعبه شد و در انجا به دعا و نیایش پرداخت. وا ز درگاه خداوند به خاطر عطای چنین فرزندی، شكر و سپاس بجا اورد، و مطابق بعضی از روایات این اشعار را به عنوان ادای شكر الهی خواند: «حمد و سپاس خداوندی را كه این پسر پاك و لطیف را به من عطا فرمود. 
پسری كه در گهواره نسبت به سایر نوزادان پسر، برتری و اقایی دارد، پناه می دهم او را به این خانه ای كه دارای چند ركن است. 

نام، و چهره زیبای محمد (ص)

در قران، چهار بار نام پیامبر اسلام ص به اسم «محمد» امده است و در یك مورد با نام «احمد» (سوره صف ایه 6 ذكر شده است.) وَإِذْ قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُّبِینٌ و (به یاد آورید) هنگامى را كه عیسى بن مریم گفت: «اى بنى اسرائیل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصدیق‏كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده ( تورات) مى‏باشم، و بشارت‏دهنده به رسولى كه بعد از من مى‏آید و نام او احمد است!» هنگامى كه او ( احمد) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «این سحرى است آشكار روایت شده: یكی از یهودیان از پیامبر ص پرسید: چرا نام تو، محمد و احمد، و بشیر ونذیر است؟ پیامبر ص در پاسخ فرمود: 
اما «محمد» از این رو است كه من در زمین محمد و ستوده شده هستم، اما احمد از این رو است كه من در اسمان ستوده تر از زمین هستم، اما بشیر از این رو است كه پیروان خدا را به رحمت الهی مژده می دهم. و اما «نذیر» از این رو است كه گنهكاران را از دوزخ میترسانم. او را با لقب «مصطفی» می خواندند یعنی برگزیده، و نیز «خاتم النبیین» می خوانند، یعنی اخرین پیامبران. 
چهر و قامت محمد ص به قدری زیبا بود كه قابل توصیف نیست، یكی از قیافه شناسان ان عصر به نام «هند بن ابی هاله» روزی با امام حسن ع ملاقات كرد امام به او فرمود:«چهره جدم چگونه بود؟» 
هند در پاسخ گفت: صورتش مانند ماه شب چهارده می درخشید، قامتش رسا، سرش بزرگ، مویش نه پیچیده و نه افتاده، رنگش سفید روشن، پیشانیش گشاده، ابروهایش پر مو و كمانی و از هم گشاده، در وسط بینی بر امدگی داشت ریشش انبوه، سیاهی چشمش شدید، گونهایش نرم و كم گوشت، دندانهایش باریك، دندانهای ثنایایش از هم گشاده، اندامش معتدل... و باریكی كف پایش خالی و كم گوشت بود، هنگامی كه راه می رفت با وقار حركت می كرد، گامهایش گشاده می گذاشت همانند انكه از بلندی به پایین گام بردارد، وقتی به چیزی توجه می كرد، به طور عمیق به ان نگاه می كرد، هنگام حركت، بیشتر به زمین می نگریست، و به مردم خیره نمیشد، و به هر كس كه می رسید به او سلام میكرد، و هموداره به هدایت و راهنمایی مردم میپرداخت.

یك خاطره جالب از سه سالگی محمد(ص)

در تاریخ امده:پیامبر (ص) در ان هنگام كه سه ساله بود و در نزد مادر رضاعی خود حلیمه سعدیه به سر می برد، روزی به حلیمه گفت: « ای مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حلیمه هستند) در روز نمیبینم؟» 
حلیمه گفت: انها روزها گوسفندان را به بیابان برای چراندن می برند، اكنون در بیابان هستند. محمد (ص) گفت: چرا من همراه انها نروم؟ 
حلیمه گفت: ایا دوست داری همرا انها به صحرا بروی؟ 
محمد (ص) گفت :اری 
صبح بعد، حلیمه، روغن بر موی محمد (ص) زد و یك «مهره یمانی» (برای حفاظت او) بر گردنش اویخت. 
محمد ص در همان دوران كودكی با خرافات و امور بیهوده مبارزه می كرد، بی درنگ همان مهره را از گردن بیرون اورد و به دور انداخت سپس رو به حلیمه كرد و فرمود:مادر جان! ارام بگیر، این چیست، من خدایی دارم كه مرا حفظ میكند، نه مهره یمانی.

ازدواج پیامبر با خدیجه

خدیجه دختر خویلد، از خاندان قریش، بانویی بسیار پاكدامن و ارجمند بود، او دو شوهر كرد، هر دو از دنیا رفتند، و اموال بسیاری از انها از طریق ارث به او رسید، ثروت او از حد و مرز گذشت، همواره كاروانهای بازرگانی او در شام و یمن و وطائف، در حركت بودند. 
او توسط عموی خود به نام «ورقه بن نوفل» كه از دانشمندان و كشیشان مسیحی بود، به مقام پیامبر اگاه شده بود، به علاوه خود روش پاك و ارجمند محمد ص را دیده بود، و امانت داری و صداقت او را مشاهده كرده بود، از این رو مجذوب و شیفته بی قرار پیامبر ص شد، و تصمیم گرفت با پیامبر(ص) ازدواج كند، در این وقت پیامبر (ص) 25 سال داشت ولی از سن خدیجه 40 سال میگذشت، و به نقل بعضی او در این هنگام 28 سال داشت پیامبر (ص) با وساطت عمویش ابوطالب ، وسائل ازدواج با خدیجه را فراهم كرد ، و این ازدواج مقدس انجام شد

پیامبر امین و راستگو

قبل از اینكه پیامبر ص در چهل سالگی به مقام پیامبری برسد، همه مردم او را به عنوان امین و راستگو می شناختند، و هرگز در او گناه و انحرافی ندیده بودند 
در ان هنگام كه پیامبر (ص) پیامبری خود را اشكارا نمود، مشركان قریش كه یكی از انها ابوسفیان با كاروان تجاری خود به شام رفت، در شام با هر قل امپراطور روم ملاقات كرد، هرقل از ابوسفیان در مورد پیامبر (ص) سوالاتی كرد و ابوسفیان پاسخ داد، یكی از سوالات او این بود كه: ایا قبل از نبوت محمد (ص) هیچ گاه از او دروغی شنیده بودید؟ 
ابوسفیان جواب داد؟ نه، او در میان ما از هر جهت راستگو بود 

عبادت پیامبر در كوه حرا

كوه بلند «حرا» در شش كیلومتری شمال شرقی مكه، كنار راه مكه به عرفات واقع شده، كه شهر مكه در دامنه ان قرار دارد، این كوه از كوههای دیگر مكه جداست و بر تمام انها مسلط است، و در سینه قله این كوه، غاری هست كه به ان «غار حرا» گویند، كه از تخته سنگ های بزرگی تشكیل شده، و دهانه ان به سمت كعبه است، ارتفاع ان به اندازه بلندی قامت یك انسان میانه بوده، و عرض ان به قدری كوچك است كه یك نفر به زحمت میتواند در ان بخوابد، وقتی انسان بر فراز كوه قرار میگیرد، جلال و جبروت خدا، و عظمت افرینش و زیبایی های طبیعت را كه همه نشان خدا و بزرگی او است، می نگرد. 
پیامبر قبل از پیامبری در هر ماه چندین بار در شب و روز و در هرسال، همه ماه رمضان را برفراز این كوه عظیم میرفت، اثار عظمت خدا را در انجا مشاهده میكرد، و شب و روز به تفكر و تامل و عبادت خدا میپرداخت

آغاز پیامبری

چهل سال از عمر پیامبر ص میگذشت، روز 27 رجب، فرا رسید، ان حضرت بر فراز كوه «حرا» به مناجات و عبادت خدا مشغول بود كه پیك وحی، جبرییل امین، بر او نازل شد و مژده رسالت را به او داد، و این ایات را از جانب خدا، برای او خواند: سوره قلم 
پیامبر (ص )با دریافت نخستین شعاع وحی، سخت خسته شده نزد خدیجه امد و فرمود: 
مرا بپوشانید و جامه ای بر من بیفكنید تا استراحت كنم 
از طرفی بیان رسالت در بربر مشركان كار خطرناكی و دشواری بود، ان حضرت در برابر فشار معنوی (وحی) و ظاهری (مبارزه با مشركان)، در بستر ارمیده بود كه ایات اغاز سوره مدثر توسط جبرییل بر ان حضرت، نازل گردید: 
به این ترتیب اغاز اسلام، از نام خدا، خواندن، قلم، قیام، هشدار، پاكی و اخلاص و بزرگداشت خدا شروع شد.

سه سال دعوت مخفیانه

محیط مكه و اطراف، ان چنان در لجنزار بت پرستی و خرافات و فساد، غرق بود، كه دعوت علنی، برخلاف ان وصع، ممكن نبود، بلكه نیاز به هسته مركزی و دفاعی، و اجتماع یاران فداكار داشت، از این رو پیامبر ص سه سال به طور محرمانه با افراد تماس می گرفت و انها را به اسلام دعوت می نمود، در این سه سال به گفته بعضی چهل نفر به اسلام گرویدند. 
نخستین مردی كه مسلمان شد، حضرت علی ع بود، و نخستین زنی كه به اسلام پیوست، حضرت خدیجه همسر پیامبر ص بود، در این سال انها در جاهای مخفی مانند غارها و گوشه های پشت كوه ها، دور از دید مردم، نماز جماعت می خواندند.

یاسر و سمیه، دو شهید نخستین اسلام

یاسر، با اینكه در سن پیری (حدود هفتاد سال) بود، تحت سخت ترین شكنجه مشركان به مقاومت خود ادامه داد تا سرانجام زیر ضربات و تازیانه های خورد كننده مشركان به شهادت رسید. 
همسرش سمیه كه او نیز در سنین پیری بود همچنان مقاومت كرد و حتی حاضر نشد یك لحظه، خواسته ابوجهل و شكنجه گران را به زبان اورد، او پس از شهادت همسرش با فریادهای بی امان خود، رگبار سرزنش خود را بر سر ابوجهل فرو ریخت، ابوجهل كه همچون پلنگی خشمگین شده بود، دستور داد پاهای سمیه را به دو شتر بستند، شتران را از یكدیگر جدا نمودند، سرانجام ابوجهل در حالی كه ان بانوی دلاور و پر صلابت را با الفاظ ركیك، فحش می داد با خنجر (یا شمشیر) بر شكم او زد و شكمش را درید و به این ترتیب او نیز به شهادت رسید. و این دو همسر قهرمان و شیر دل، نخستین كسانی هستند كه مدال شهادت را در تاریخ اسلام گرفتند.

هجرت پیامبر (ص) به مدینه

در زندگی درخشان پیامبر ص، یكی از رخدادهای بسیار مهم، هجرت ان حضرت از مكه به مدینه بود، كه به خاطر اهمیت ان در عصر خلیفه دوم، بر اساس نظریه امیرمومنان علی ع اغاز هجرت، مبدأ تاریخ اسلام، انتخاب و پذیرفته شد. 
هجرت یعنی انتقال از كسانی به مكان دیگر، برای گسترش اسلام و جستجوی ازادی و عوامل بیشتر، برای بیان اسلام در سطح وسیعتر، در قران، سخن بسیار پیرامون هجرت امده است. 
هنگامی كه مسلمانان در مكه در فشار و ازار شدید مشركان قرار گرفتند، پیامبر ص مسلمانان را به هجرت به مدینه دستور داد. مشركان احساس خطر شدید كردند و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدینه موجب تشكل انها در مدینه شده، و اینده نزدیك كار را بر ما سخت خواهد كرد، سران انها در «دارالندوه» مجلس شورای خود اجتماع كرند، و هر كدام در مورد جلوگیری از اسلام و دعوت پیامبر ص، پیشنهادی نمودند، چنانكه در ایه 30 سوره انفال به این توطئه، اشاره شده است. 
وَإِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یُخْرِجُوكَ وَیَمْكُرُونَ وَیَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاكِرِینَ 
(به خاطر بیاور) هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشیدند كه تو را به زندان بیفكنند، یا به قتل برسانند، و یا (از مكه) خارج سازند; آنها چاره مى‏اندیشیدند (و نقشه مى‏كشیدند)، و خداوند هم تدبیر مى‏كرد; و خدا بهترین چاره جویان و تدبیركنندگان است! 
سرانجام پیشنهاد ابوجهل تصویب شد، پیشنهاد او این بود كه: «از هر قبیله ای، یك جوان شجاع به عنوان نماینده انتخاب شود، و همه ان نمایندگان در یك شب، خانه پیامبر ص را محاصره كنند، و به سوی او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند». 
ان شب فرا رسید، جبرییل ماجرای توطئه كودتاچیان را به پیامبر ص خبر داد، پیامبر ص ماجرا را به علی ع خبر داد، و او فرمود:« امشب در رخت خواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رخت خواب خود خوابیده ام، به انتظار من در بیرون خانه بمانند و من در پنهانی از خانه خارج شوم» 
با اینکه خوابیدن در رختخواب پیامبر (ص) و افکندن روپوش سبز پیامبر بر روی خود، صد در صد خطرناک بود، 
حضرت علی(ع) با جان و دل، این پیشنهاد را پذیرفت، و در رختخواب ان حضرت خوابید، ان شب نمایندگان مشركان، با شمشیرهای برهنه، خانه پیامبر (ص) را محاصره كردند، پیامبر(ص) شبانه، بی انكه مشركان متوجه شوند، در تاریكی شب از خانه بیرون امد و به سوی غار ثور كه در 7 كیلومتری جنوب مكه قرار گرفته، رفت و در انجا مخفی شد، در این هنگام ابوبكر نیز همراه پیامبر(ص) بود. سپس پیامبر(ص) از اغاز ثور به سوی مدینه هجرت نمود، ان حضرت در روز پنجشنبه اول ربیع الاول سال 13 بعثت از مكه خارج شد و در روز 12 همین ماه به مدینه وارد گردید.

سال اول هجرت

در سال اول هجرت رویدادهای مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ عبدالله سلام از علمای بزرگ یهود، پس از مناظره ای با پیامبر (ص) قانع شده و مسلمان شد. 
2- پیامبر از طرف خدا، مامور بنای مسجد در مدینه گردید، ان حضرت مسجدی كه دیوار ان هفت یا پنج ذراع(حدود سه مترو نیم یا دومترو نیم) بود ساخت، در همان زمینی كه«اسعد بن زراه» با عده ای قبل از ورود پیامبر به مدینه، در ان اقامه نماز جماعت می كردند.(همان مكانی كه هم اكنون به مسجد النبی در مدینه معروف است). این مسجد در اغاز مربع بود، و طول و عرضش صد ذراع در صد ذراع بوده است. 

3- دستور اذان واقامه در همین سال جزو وظایف استجابی عبادی گردید. 
4- در ماه شوال همین سال، پیامبر (ص) با عاشیه دختر ابوبكر ازدواج كرد.

سال دوم هجرت

در سال دوم هجرت وقایع بسیاری رخ داد از جمله: 
1ـ در نیمه رجب پس از گذشت 16 ماه از هجرت، قبله مسلمین تغییر یافت، روزی پیامبر (ص) در مسجد «بنی سلمه» مشغول نماز بود. پس از پایان نماز ظهر، جبرییل نازل گردید و ایه 144 سوره بقره را كه در مورد تغییر قبله از جهت بیت المقدس به مسجد الحرام است اورد، پیامبر نماز عصر را در ان مسجد به طرف كعبه خواند و ان مسجد به مسجد«ذو قبلتین» معروف گردید، در این باره دشمان، یاوه ها و سخنان طنز امیز گفتند كه ایه 142 سوره بقر به ان و جواب ان اشاره كرده است. بعضی می نویسند: پیامبر دو ركعت از نماز عصر را خوانده بود كه جبرییل نازل شد و ایه 144 سوره بقره را نازل كرد، پیامبر (ص) در حال نماز به طرف كعبه برگشت، و دو ركعت اخر را به جانب كعبه خواند. 
2ـ ازدواج پرشكوه حضرت فاطمه (س) با علی (ع) در این سال رخ داد و بعضی می نویسند امام حسن (ع) در این سال دیده به جهان گشود. 
3ـ فرمان جهاد با كافران در همین سال، صادر گردید. اجازه داده شد انانكه مقابل كافران قرار گرفته اند و مظلوم واقع شده اند با كفار جنگ نموده و خداوند بر یاری و نفرت انها قادر است.

جنگ بدر

«بدر» منطقه وسیعی است كه دارای چاههای اب بوده، كه همواره كاروانها در انجا توقف می كردند و از ابهای ان بهرمند می شدند. 
بدر در جنوب غربی مدینه بین مدینه ومكه قرار گرفته و از این رو ان را بدر میگویند كه نام صاحب ابهای ان بدر بوده است. 
علت این جنگ این بود كه: در ماه جمادی الاول سال دوم هجرت به پیامبر (ص) خبر رسید كه «كرزبن جابر» با گروهی از قریش تا سرمنزلی شهر مدینه امده و شتران پیامبر (ص) را با چهار پایان افراد دیگر به غارت برده و به محصولات مدینه اسیب زده اند، رسول اكرم (ص) بی درنگ پرچم جنگ را به علی ع سپرد، ان ان حضرت با جمعی از مهاجران به تعقیب انها رفتند تا به چاه بدر رسیدند و سه روز هم در انجا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسی را نیافتند سپس به مدینه برگشتند. 
از طرفی كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلی می خواستند، مسلمانان را در مدینه در فشار محاصره اقتصادی قرار دهند، و روشن است كه اگر این فشار ادامه یابد، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته میشود. 
پیامبر ص برای شكستن این محاصره، تدابیری اندیشید، بزرگترین تدبیرش این بود كه عبور كاروانهای تجاری مشركان مكه را قدغن كند. 
چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهی حمزه كه قهرمان رزم اور بود، برای كنترل مسیر كاروانها فرستاد. 
پیامبر(ص) بیست شتر در دسته ی انها قرار داد.این چهل نفر تحت فرماندهی حمزه، به منطقه ای بین مدینه و دریای سرخ كه راه عبور كاروانهای مكه بود رفتند و از انجا نگهبانی نمودند، منطقه ای كه 130 كیلومتر عرض داشت و كاروانهای مكه چاره ای نداشتند. جز اینكه از ان عبور كنند. چند روز گذشت دیدند كاروانی نمایان شد، وقتی كاروان نزدیك امد معلوم شد كه كاروان قریش است كه سیصد نفر همراه كاروان می باشد، حمزه اعلام جنگ كرد ولی كفار كه از دلاوری و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پیشنهاد صلح كردند، حمزه نیز مصلحت امر را به صلح دانسته و جنگ واقع نشد. 
طولی نكشید 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پیامبر (ص) از مدینه به سوی بدر حركت كردند كه 77 نفرش از مهاجران بودند و بقیه از انصار، و جمعا هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند. 
ابوسفیان توسط جاسوس هایش از تصمیم پیامبر(ص) و مسلمانان اگاه شد. دو كار به نظرش رسید یكی اینكه فردی را از بیراهه به طور سریع به مكه بفرستد و مردم مكه را از خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بیراهه به طرف مكه ببرد. 
«ضمضم» پیام رسان ابوسفیان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولی نكشید كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامی برای نجات كاروان از مكه خارج شدند. 
ابوسفیان كه می دانست تا رسیدن قوا از مكه، قطعا مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسیر راه را عوض نمود و از بیراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند. 
خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسید. سران سپاه در مورد جنگ نظریات مختلف داشتند. نظر عده ای این بود كه چون كاروان نجات یافته برگردیم، ولی عده ای اصرار داشتند كه به حركت ادامه دهند. ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحریك می كرد. سرانجام تصمیم به جنگ گرفتند پیامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفیان با كاروانش به حضرت رسید، از طرفی گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر امده است. 
شبی كه فردایش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بیدار بودند و در پای درختی تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند. 
صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قریش با تجهیزات كامل جنگی، از پشت تپه به دشت بدر سرازیر شدند، هنوز در میان قریش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما یك موضوع جنگ را حتمی كرد و ان اینكه: 
یكی از سپاهیان قریش بنام اسود محزوحی كه مردی خشن بود، چشمش به حوضی كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصمیم گرفت یكی از این سه كار را انجام دهد، یا از اب حوض بنوشد یا ان را ویران كند و یا كشته شود، به دنبال این تصمیم از صف مشركان بیرون تاخت و تا نزدیك حوض رسید، در انجا با حضرت حمزه افسر رشید اسلام روبرو شد، حمزه یك ضربت به پای او زد كه پایش از ساق جدا شد، در عین جال میخواست با حركت سینه خیز، خود را به اب حوض برساند و از ان بنوشد، حمزه با زدن ضربت دیگر او را در آب كشت. 
به دنبال این حادثه، به رسم دیرینه عرب، جنگ تن به تن شروع شد. 
سه نفر از شجاعان دشمن به نامهای عتبه و برادرش شیبه (از فرزندان ربیعه) و سومی ولید(فرزند عتبه) به میدان امدند و مبارزه طلبیدند. 
سه نفر از انصار در صف مسلمانان به میدان تاختند، ولید انها را شناخت، گفت: شما اهل مدینه هستید به شما كاری نداریم، كسانی كه از اقوام، هستند باید به جنگ ما ایند. 
رسول اكرم(ص) پسر عموهایش عبیده و علی(ع) و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت من، علی (ع) و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت من، علی (ع) با ولید، حمزه با شیبه و عبیده با عتبه به جنگ پرداختند. 
طولی نكشید كه علی و حمزه رقیبان خود را از پای در اوردند، ولی عبیده كاری از پیش نبرد، هر دو ضربتی به هم زدند. 
علی(ع) پیش دستی كرد و عتبه را كشت، به این ترتیب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند پس از ان عاص بن سعید برای مبارزه با علی (ع) به میدان تاخت. علی (ع) او را نیز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفیان و طعیمه و نوفل به میدان تاختند، علی (ع) انها را نیز یكی پس از دیگری كشت، و پیوسته مبارزانی به میدان می امدند و كشته می شدند. 
سرانجام جنگ با پیروزی اسلام و شكست دشمن پایان یافت، از مسلمانان چهارده نفر به افتخار شهادت رسیدند. 
از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند، 35 یا 36 نفر از كشته شدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در این جنگ یعنی علی (ع) به هلاكت رسیدند، بسیاری از كشته شدگان از سران شرك مانند ابوجهل، ولیدبن عتبه، حنظله بن ابوسفیان، عتبه و شیبه و ... بودند

سال سوم هجرت

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ حضرت امام حسن (ع) در نیمه ماه رمضان این سال در مدینه دیده به این جهان گشود. 
2ـ یهود یانی كه قبول شرایط جزیه نمی كردند، امنیت نداشتند و می بایست قبول جزیه كنند، و مالیات سرانه سالانه بپردازند. 3ـ در این سال، پیامبر (ص) با حفصه دختر عمر ازدواج كرد، و همین ازدواج باعث گرایش چند قبیله به اسلام گردید

سال چهارم هجری

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ در همین سال، مشروبات الكی به طور كلی حرام و قدغن شد. 
2ـ به دستور پیامبر ص زیدبن ثابت زیان عبری را فراگرفت تا او كه مورد اطمینان بود نامه های عبری پیامبر ص را در رابطه با یهود، بخواند و بنویسد. 
3ـ از حوادث مهم این سال ولادت با سعادت امام حسین(ع) و رحلت فاطمه بنت اسد مادر علی ع و ازدواج پیامبر با ام سلمه

سال پنجم هجرت

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ داستادن ازدواج پیامبر ص با زینب دختر جحش و دختر عمه رسول خدا) پس از طلاق زید بن حارثه كه جریان مشروحی در تاریخ دارد. 
2ـ دستور حجاب، طی ایاتی از سوره نور در این سال داده شد. 
3ـ ماجرای جنگ «خندق» 
4ـ ماجرای اعدام یهود بنی قریطه 
5ـ ماجرای«ابولبابه» و توجه او.

جنگ خندق

ماه شوال سال پنجم هجرت بود كه به پیامبر( ص) خبر رسید بالغ بر ده هزار نفر متشكل از طوائف مختلف شرك برای جنگ با مسلمانان از مكه حركت كرده اند. پیامبر ص بی درنگ مسلمانان را اماده دفاع كرد در جلسه مشورتی، سلمان پیشنهاد كندن خندق( كه یك نوع سنگر است) در اطراف مدینه كرد، این پیشنهاد مورد قبول واقع شد. همه مسلمانان حتی شخص پیامبر ص در كندن این سنگر بزرگ شركت كردند، و هنوز دشمن به مدینه نرسیده بود، كندن خندق به پایان رسید، پهنای خندق به قدری بود كه سواران چابك و ورزیده نمی توانستند با اسب از ان عبور كنند، و طول ان را بعضی دوازده هزار ذراع (حدود شش هزار متر) حدس زده اند، زیرا مسلمانان صدهزار نفر بودند و هر ده نفری متصدی چهل ذراع شدند. مسلمانان شب و روز از پای ننشستند تا این سنگر بزرگ به پایان رسید. 
پس از ان طولی نكشید كه ارتش عرب و یهود پیمان شكن، مدینه را محاصره كردن، انها از وجود خندق تعجب نمودند و نتوانستند وارد مدینه شوند. قریب یك ماه سپاه دشمن در پشت خندق توقف كرد؛ و جز چند نفر كسی نتوانست از خندق عبور كند، و اگر میخواست عبور كند، با سنگباران مسلمین، عقب می نشست. 
پنج نفر از قهرمانان دشمن برای جنگ به میدان تاختند، علی ع دو نفر از انها یكی عمروبن عبدود و دیگری نوفل بن عبدالله را كشت و همین امر باعث شكست دشمن گردید و دشمن پا به فرار گذاشت. 
در ضمن طوفان و تند بادی نیز امد، این طوفان و باد، خیمه ها و تشكیلات دشمن را ان چنان در هم ریخت كه دیگر از ماندن و مقاومت بی تاب شدند و به مكه بازگشتند.

سال ششم هجرت

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ جنگ بنی المصطلق و ماجرای افك 
2ـ واجب شدن حج 
3ـ سفر مذهبی وسیاسی پیامبر ص به مكه برای حج و حوادثی كه در این سفر رخ داد. 
4-صلح حدیبه

سال هفتم

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ اعلام جهانی بودن اسلام، و نامه های پیامبر به سران كشورها و دعوت انها به اسلام 
2ـ ورود مهاجران حبشه. 
3ـ مسموم شدن پیامبر ص به دست یك زن یهودی 
4ـ ماجرای فدك، سرزمین وسیع و حاصلخیز

سال هشتم هجرت

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ جنگ موته با سپاه روم. 

2ـ فتح مكه. 
3ـ جنگ حنین. 
4ـ غزوه طائف

سال نهم هجرت

در سال سوم هجرت نیز وقایع مهمی رخ داد از جمله: 
1ـ واقعه تبوك كه مقدمه جنگ با رومیان بود 
2- ریشه كنی، لاریای بت پرستی در سراسر جزیره العرب و اخطار شدید به مشركان، و خواندن ایات برائت از مشركان در اجتماع مكه. 
3ـ تعیین عاملین برای اخذ زكات به عنوان پشتوانه اقتصادی حكومت اسلامی.

رحلت جانسوز پیامبر (ص)

پیامبر ص همچنان در بستر رحلت بود و از اوضاع و فعالیتهایی كه در خارج در موضوع خلافت می شد، اگاه بود روزی كه بزرگان و سران صحابه برای عیادت امده بودند، پیامبر ص فرصت را غنیمت شمرد و فرمود: قلم و دواتی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم كه پس از ان گمراه نشوید» ولی عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه كرده، از این رو هذیان می گوید، قران ما را كافی است..» 
خلاصه، اختلاف و گفتار و گفتار او و عده ای مانع شد از اینكه پیامبر ص نامه ای درباره جانشین خود بنویسد، ابن عباس از این پیش امد سخت ناراحت گردید، در حالی كه اشك می ریخت می گفت: روز پنج شنبه چه روز دردناكی بود؟ 
سرانجام پیامبر (ص) روز دوشنبه 28 صفر در سن63 سالگی چشم از جهان فانی فرو بست و به جهان بقاء ارتحال فرمود. 
بنا به وصیتش، علی (ع )بدن مقدسش را غسل داد و كفن نمود و بر ان نماز خواند و ان را در خانه مسكونیش كه بنام حجره مطهره معروف است كنار مسجد النبی دفن كرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بهرحال پس از هفت روز كه اهل بیت در شام بودند، به دستور یزید، نعمان بن بشیر(1) وسائل سفر آنان را فراهم نمود و به همراهى مردى امین آنان را روانه مدینه منوره كرد. (2)

در هنگام حركت، یزید امام سجاد علیه السلام را فرا خواند تا با او وداع كند، و گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند! اگر من با پدرت حسین ملاقات كرده بودم، هر خواسته‏اى كه داشت، مى‏پذیرفتم! و كشته شدن را به هر نحوى كه بود، گرچه بعضى از فرزندانم كشته مى‏شدند از او دور مى‏كردم! ولى همانگونه كه دیدى شهادت او قضاى الهى بود!  چون به وطن رفتى و در آنجا استقرار یافتى، پیوسته با من مكاتبه كن و حاجات و خواسته‏هاى خود را براى من بنویس! (3) آنگاه دوباره نعمان بن بشیر را خواست و براى رعایت حال و حفظ آبروى اهل بیت به او سفارش كرد كه شبها اهل بیت را حركت دهد و در پیشاپیش آنان خود حركت كند و اگر على بن الحسین را در بین راه حاجتى باشد برآورده سازد؛ و نیز سى سوار در خدمت ایشان مأمور ساخت؛ و به روایتى خود نعمان بن بشیر را و به قولى بشیر بن حذلم را با آنان همراه كرد. (4)

و همانگونه كه یزید سفارش كرده بود به آهستگى و مدارا طى مسافت كردند و به هنگام حركت، فرستادگان یزید بسان نگهبانان گردا گرد آنان را مى‏گرفتند، و چون در مكانى فرود مى‏آمدند از اطراف آنان دور مى‏شدند كه به آسانى بتوانند وضو سازند.

اربعین

اهل بیت علیهم السلام به سفر خود ادامه دادند تا به دو راهى جاده عراق و مدینه رسیدند، چون به این مكان رسیدند، از امیر كاروان خواستند تا آنان را به كربلا ببرد، و او آنان را به سوى كربلا حركت داد، چون به كربلا رسیدند، جابر بن عبد الله انصارى (5) را دیدند كه با تنى چند از بنى هاشم و خاندان پیامبر براى زیارت حسین علیه السلام آمده بودند، همزمان با آنان به كربلا وارد شدند و سخت گریستند و ناله و زارى كردند و بر صورت خود سیلى زده و ناله‏هاى جانسوز سر دادند و زنان روستاهاى مجاور نیز به آنان پیوستند، (6)  زینب علیها السلام در میان جمع زنان آمد و گریبان چاك زد و با صوتى حزین كه ‏دلها را جریحه ‏دار مى‏كرد مى‏گفت: «وا  اخاه! وا حسیناه! وا حبیب رسول الله و ابن مكة و منا! و ابن فاطمة الزهراء! و ابن علی المرتضى! آه ثم آه!» پس بیهوش گردید.

آنگاه ام كلثوم لطمه به صورت زد و با صدایى بلند مى‏گفت: امروز محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا از دنیا رفته‏اند؛ و دیگر زنان نیز سیلى به صورت زده و گریه و شیون مى‏كردند.

سكینه چون چنین دید، فریاد زد: وا  محمداه! وا جداه! چه سخت است بر تو تحمل آنچه با اهل بیت تو كرده‏اند، آنان را از دم تیغ گذراندند و بعد عریانشان نمودند! (7)

عطیه عوفى(8) مى‏گوید: با جابر بن عبد الله به عزم زیارت قبر حسین علیه السلام بیرون آمدم و چون به كربلا رسیدیم جابر نزدیك شط فرات رفته و غسل كرد و ردائى همانند شخص محرم بر تن نمود و همیانى را گشود كه در آن بوى خوش بود و خود را معطر كرد و هر گامى كه بر مى‏داشت ذكر خدا مى‏گفت تا نزدیك قبر مقدس رسید و به من گفت: دستم را بر روى قبر بگذار! چون چنین كردم، بر روى قبر از هوش رفت.

من آب بر روى جابر پاشیدم تا به هوش آمد، آنگاه سه مرتبه گفت: یا حسین! سپس گفت: «حبیب لا یجیب حبیبه!» ، و بعد اضافه كرد: چه تمناى جواب دارى كه حسین در خون خود آغشته و بین سر و بدنش جدائى افتاده است! ! و گفت:

"فاشهد انك ابن خیرالنبیین و ابن سید المؤمنین و ابن حلیف التقوى و سلیل الهدى و خامس اصحاب الكساء و ابن سید النقباء و ابن فاطمة سیدة النساء، و مالك لا تكون هكذا و قد غذتك كف سیدالمرسلین و ربیت فی حجرالمتقین و رضعت من ثدی الایمان و فطمت بالاسلام فطبت حیا وطبت میتا غیر ان قلوب المؤمنین غیر طیبة لفراقك و لا شاكة فی الخیرة لك فعلیك سلام الله و رضوانه و اشهد انك مضیت على ما مضى علیه اخوك یحیى بن زكریا."

من گواهى مى‏دهم كه تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند بزرگ مؤمنین مى‏باشى، تو فرزند سلاله هدایت و تقوایى و پنجمین نفر از اصحاب كساء و عبایى، تو فرزند بزرگ نقیبان و فرزند فاطمه سیده بانوانى، و چرا چنین نباشد كه دست سیدالمرسلین تو را غذا داد و در دامن پرهیزگاران پرورش یافتى و از پستان ایمان شیر خوردى و پاك زیستى و پاك از دنیا رفتى و دلهاى مؤمنان را از فراق خود اندوهگین كردى پس سلام و رضوان خدا بر تو باد، تو بر همان طریقه رفتى كه برادرت یحیى بن زكریا شهید گشت.

آنگاه چشمش را به اطراف قبر گردانید و گفت:

"السلام علیك ایتها الارواح التی حلت بفناء الحسین و اناخت برحله، اشهد انكم اقمتم الصلوة و آتیتم الزكوة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنكر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتى اتاكم الیقین."

سلام بر شما اى ارواحى كه در كنار حسین نزول كرده و آرمیدید، گواهى مى‏دهم كه شما نماز را بپا داشته و زكوة را ادا نموده و به معروف امر و از منكر نهى كردید، و با ملحدین و كفار مبارزه و جهاد كرده، و خدا را تا هنگام مردن عبادت نمودید.

و اضافه نمود: به آن خدائى كه پیامبر را به حق مبعوث كرد ما در آنچه شما شهدا در آن وارد شده‏اید شریك هستیم.

عطیه مى‏گوید: به جابر گفتم: ما كارى نكردیم! اینان شهید شده‏اند. گفت: اى عطیه! از حبیبم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه مى‏فرمود: «من احب قوما حشر معهم و من احب عمل قوم اشرك فی عملهم» (9)؛هر كه گروهى را دوست داشته باشد با همانان محشور گردد، و هر كه عمل جماعتى را دوست داشته باشد در عمل آنها شریك خواهد بود.

اربعین و اختلاف اقوال

در تاریخ حبیب السیر آمده است: یزید بن معاویه سرهاى مقدس شهدا را در اختیار على بن الحسین علیهماالسلام قرار داد، و آن بزرگوار در روز بیستم ماه صفر آن سرها را به بدنهاى پاكشان ملحق نمود و آنگاه عازم مدینه طیبه گردید. (10)

ابوریحان بیرونى در آثارالباقیه گفته است: در روز بیستم ماه صفر، سر مقدس حسین علیه السلام به بدن مطهرش باز گردانیده و دفن شد به هنگامى كه اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از بازگشت از شام در روز اربعین جهت زیارت آمده بودند. (11)

سید ابن طاووس در اقبال مى‏گوید: چگونه روز بیستم ماه صفر، روز اربعین است در حالى كه حسین صلوات الله علیه روز دهم محرم به شهادت رسید، بنابراین اربعین، روز نوزدهم ماه صفر باید باشد. (12)

آنگاه سید مى‏گوید: محتمل است ماه محرم سال 61 كم بوده است، یعنى 29 روز بوده كه طبعا بیستم ماه صفر، روز اربعین است، و احتمال دارد كه ماه محرم تمام بوده ولى چون امام حسین علیه السلام در پایان روز عاشورا شهید گردیده لذا روز عاشورا  را به حساب نیاورده‏اند. و در مصباح آمده است: حرم حسین علیه السلام در روز بیستم ماه صفر به همراه على بن الحسین به مدینه رسیدند، و شیخ مفید همین قول را اختیار كرده است، و در غیر مصباح آمده است كه ایشان در روز بیستم ماه صفر بعد از مراجعت از شام به كربلا رسیدند. (13)

همانگونه كه در نقلهاى ذكر شده مشهود است اهل بیت علیهم السلام در همان سالى كه حادثه كربلا رخ داد ـ سال 61 ـ پس از مراجعت از شام و در روز اربعین به كربلا آمدند، و یا این كه در سنه 62 یعنى یك سال بعد از شهادت رهسپار كربلا شده‏اند؛ و ما در اینجا به صورت اختصار عینا آنچه در این رابطه گفته و یا نوشته شده است ذكر مى‏كنیم:

قول اول: اهل بیت در همان سال 61 پس از مراجعت از شام و در روز بیستم صفر به كربلا وارد شدند، و این همان قول صاحب تاریخ حبیب السیر است كه قبلا بازگو كردیم، و در الآثارالباقیه ابوریحان نیز همین قول آمده و ظاهر عبارت سید ابن طاووس در اللهوف هم همین مطلب را مى‏رساند (14) و ابن نما در مثیرالاحزان نیز همین قول را نقل كرده است. (15)

قول دوم: اهل بیت علیهم السلام همان سال در روز بیستم صفر به كربلا و قبل از رفتن به شام از كربلا عبور نمودند و بر مزار شهیدان خود عزادارى كردند، و سپهر مؤلف ناسخ التواریخ بر این قول است. و این احتمال گرچه بعید به نظر مى‏رسد، زیرا در نقلى بدان اشاره نشده است ولى احتمالى است كه ثبوتا مانعى ندارد و دلیلى براى اثبات آن نیست. (16)

 قول سوم: آل البیت در سال 62، یعنى یك سال بعد و در روز بیستم صفر به كربلا آمده‏اند. صاحب قمقام زخار مى‏گوید: مسافت و عادت تشریف فرمائى به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام در روز اربعین سال 61 هجرى به كربلاى معلى مشكل، بلكه خلاف عقل است؛ زیرا امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به درجه رفیع شهادت نائل آمد و عمربن سعد یك روز براى دفن كشتگان خود در آنجا توقف و روز یازدهم به جانب كوفه حركت كرد و از كربلاى معلى تا كوفه به خط مستقیم حدودا هشت فرسخ است، و چند روزى هم عبیدالله بن زیاد اهل عصمت را در كوفه براى معرفى آنان و كار بزرگى كه صورت گرفته و ارعاب قبایل عرب نگاه داشت تا از یزید خبر رسید كه اهل حرم را به دمشق اعزام دارد و او هم اسیران را از راه حران و جزیره و حلب به شام فرستاد كه مسافت دورى است و فاصله كوفه تا دمشق به خط مستقیم تقریبا صد و هفتاد و پنج فرسخ است و پس از ورود به شام به روایتى تا شش ماه اهل بیت را نگاه داشتند تا آتش شعله ‏ور غضب یزید خاموش شد و پس از حصول اطمینان از عدم شورش مردم موافقت كرد كه حضرت سجاد با اهل حرم به مدینه بازگردد، پس چگونه این همه وقایع مى‏تواند در چهل روز صورت گرفته باشد، قطعا ورود اهل بیت علیهم السلام به كربلا در سال دیگر بوده است (17) كه سال شصت و دو هجرى ‏باشد و هر كس به نظر تدبر در این مسأله بیندیشد نامه نگار را تصدیق خواهد كرد، و جابربن عبدالله هم در اربعین شصت و دو به زیارت مشرف شده است و شرافت جابر در این است كه او اولین كسى است كه از صحابه كبار و مخلصین سوگوار به این سعادت نایل آمده است، كفى به فخرا، و نامه ‏نگار در این قول منفرد است: مى‏گویم و مى‏آیمش از عهده برون! و الله ولى التوفیق. (18)

قول چهارم: احتمال دیگرى وجود دارد كه اهل بیت ابتدا به مدینه آمدند و از مدینه عازم كربلا شدند و سر مقدس امام را نیز در این سفر با خود برده و به بدن مطهر حسین علیه السلام ملحق نموده‏اند، اما نه در اربعین سال 61 هجرى بلكه پس از مراجعت به مدینه به كربلا رفته‏اند. ابن جوزى از هشام  و بعضى دیگر نقل كرده است كه سر مقدس حسین علیه السلام با اسیران به مدینه آورده شد، و سپس به كربلا حمل گردیده است و با بدن مطهر دفن شده است. (19)

و از بعضى از مورخان نقل شده است كه: صورت حال جریان اقتضاء مى‏كند كه اهل بیت در مدتى بیش از چهل روز از زمان شهادت امام حسین علیه السلام به عراق یا به مدینه رفته باشند، و بازگشت آنها به كربلا، ممكن است، ولى روز بیستم صفر نبوده است زیرا جابربن عبدالله انصارى هم از حجاز آمده بود و رسیدن خبر به حجاز و حركت جابر از آنجا قهراً  زمانى بیش از چهل روز را مى‏طلبد. یا این كه باید بگوئیم جابر از مدینه نیامده بود بلكه از كوفه و یا از شهرى دیگر عازم كربلا شده بود. (20)  

توقف در كربلا

خاندان داغدیده رسالت پس از ورود به كربلا براى شهیدان خود به عزادارى پرداختند، چون هنگام حركت بسوى كوفه اجازه عزادارى به آنان نداده بودند، و همانگونه كه سید ابن طاووس در اللهوف نقل كرده است كه «و اقاموا المآتم المقرحة للاكباد» (21) «ماتمهاى جگرخراش بپا داشتند» ، و تا سه روز امر بدین منوال سپرى شد. (22)  

حركت از كربلا

اگر زنان و كودكان در كنار این قبور مى‏ماندند، خود را در اثر شیون و زارى و گریستن و نوحه كردن هلاك مى‏نمودند، لذا على بن الحسین علیهماالسلام فرمان داد تا  بار شتران را ببندند و از كربلا به طرف مدینه حركت كنند. چون بارها را بستند و آماده حركت شدند، سكینه علیهاالسلام اهل حرم را با ناله و فریاد به جانب مزار مقدس امام جهت وداع حركت داد و جملگى در اطراف قبر مقدس گرد آمدند. سكینه قبر پدر را در آغوش گرفت و شدیدا گریست و به سختى نالید و این ابیات را زمزمه كرد:

 

بلا كفن و لا غسل دفینا

الا یا كربلا نودعك جسما

 

لاحمد و الوصی مع الامینا (23)

الا یا كربلا نودعك روحا  

پى ‏نوشت‏ها:

1- نعمان بن بشیر همان كسى است كه هنگام ورود مسلم بن عقیل به كوفه از طرف یزید امیر كوفه بود، یزید او را بركنار و به جاى او عبید الله بن زیاد را به امارت كوفه برگزید. نعمان به شام آمد و از هوا داران معاویه و یزید بود. پس از هلاكت یزید، مردم را به بیعت عبدالله بن زبیر فرا خواند، اهالى حمص با او مخالفت كرده و او را بعد از واقعه مرج راهط در سال شصت و چهار هجرى كشتند. (الاستیعاب،ج 4،ص 1496) .

2- قمقام زخار،ص  579.

3- تاریخ طبرى،ج 5،ص 233.

4- قمقام زخار،ص 579.

5- او جابر بن عبدالله بن عمرو بن حرام انصارى است، مادرش نسیبه دختر عقبه مى‏باشد، در بیعت عقبه ثانیه در مكه با پدرش حضور داشته ولى كودك بوده است؛ بعضى او را از شركت كنندگان در جنگ بدر ذكر كرده‏اند؛ او با پیامبر صلى الله علیه و آله در 18 غزوه شركت نمود، و بعد از رسول خدا در صفین در خدمت على علیه السلام بوده و از كسانى است كه سنت پیامبر بسیار از او نقل شده است؛ او در آخر عمر نابینا گردید؛ در سال 74 یا 78 و یا 79 در سن 94 سالگى در مدینه رحلت نمود. (الاستیعاب،ج 1،ص219) .

6- اللهوف،ص 82.

7- الدمعة الساكبة،ج 5،ص 162.

8- عطیه عوفى را شیخ طوسى از اصحاب امیرالمؤمنین در رجال خود ذكر كرده و او معروف به بكالى است كه قبیله‏اى از حمدان مى‏باشد، و او داراى تفسیر قرآنى بوده است در پنج  قسمت و خود او مى‏گوید: قرآن را با تفسیرش سه بار بر ابن عباس عرضه كردم و اما قرائت قرآن را هفتاد مرتبه نزد او قرائت نمودم. (تنقیح المقال 2/253)

9- بحارالانوار 65/ 130.

10- نفس المهموم 466.

11- مقتل الحسین مقرم 371.

12- مسارالشیعه،ص 62. و مرحوم شیخ بهائى رحمة الله بر اساس همین احتمال روز اربعین را روز نوزدهم ماه صفر قرار داده است. (توضیح المقاصد،ص 6)

13- قمقام زخار،ص 585.

14- اللهوف، ص 82 .

15- مثیرالاحزان،ص 107.

16- ناسخ التواریخ، احوالات امام حسین 3/ 176.

17- از این مقدمات، نمى‏توان نتیجه گرفت كه اهل بیت علیهم السلام در اربعین سال شصت و دو به كربلا آمده‏اند؛ زیرا اولا نگاه داشتن اهل بیت در كوفه به مدت زیاد، قطعى نیست با توجه به این كه بعضى ورود اهل بیت را به شام در روز اول ماه صفر ذكر كرده‏اند ـ چنانچه گذشت ـ و آن مقدمات چون قطعى نیست بنابراین نتیجه قطعى هم بدست نمى‏دهد؛ ثانیا احتمال دارد همانگونه كه بعضى گفته‏اند اهل بیت در همان سال 61 و قبل از رفتن به شام از مسیر كربلا عبور كرده و بر قبور شهیدان عزادارى كرده باشند چنانچه مرحوم سپهر ـ مؤلف ناسخ التواریخ ـ گفته است، مضافا بر این كه مرحوم قاضى طباطبائى رحمة الله كتابى بنام «تحقیق در روز اربعین امام حسین علیه السلام» تألیف نموده و تمام ایرادهاى وارده را مبنى بر آمدن اهل بیت در اربعین سال 61 را پاسخ داده است، بنابر این به صرف استبعاد نمى‏توان به نتیجه قطعى رسید و آمدن اهل بیت را به كربلا مانند بعضى در اربعین اول انكار كرد .

18- قمقام زخار،ج 586.

19- تذكرة الخواص،ص 15. ولى در این نقل مذكور نیست كه سر مقدس امام توسط چه كسى به كربلا حمل شده است، و آیا اهل بیت همراه سر مقدس به كربلا آمده‏اند یا تنها سر مقدس به كربلا حمل و دفن شده است؟

20- قمقام زخار،ص 586. ولى این احتمال با تصریح بزرگانى همانند سید ابن طاووس و ابن نما و شیخ بهائى كه جابر بن عبد الله و اهل بیت در روز اربعین همزمان در كربلا بوده‏اند منافات دارد .

21- اللهوف،ص 82.

22- ذریعة النجاة،ص 271.

23- «اى كربلا! بدنى را در تو به ودیعه گذاردیم، كه بدون غسل و كفن مدفون شد؛ اى كربلا ! كسى را به یادگار در تو نهادیم كه او روح احمد و وصى اوست.»






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 573 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :