تبلیغات
اشک مداح - چندمعجزه امام محمدباقر (علیه السلام)
 
اشک مداح
مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام
درباره وبلاگ


هدف ما از ایجاد این وبلاگ نقد و بررسی شبهات و غلو در مداحی وشیوه روضه خوانی می باشد.
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ ذیل هر مطلب قرار دهید و ما را در بهتر کردن محتوای این وبلاگ یاری فرمائید. شماره های تماس (مدیر مجمع): 09155137285 -
09375382373
لینک کانال ما درتلگرام:https://telegram.me/mamj51
@mamj51

مدیر وبلاگ : سیدمحمد موسوی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

اهل بیت علیهم السلام به اذن خداوند دارای کرامات و معجزاتی بوده که در متون شیعی بخی از آنها نقل شده است در اینجا به برخی از کرامات آن حضرت اشاره می یشود:

قطب راوندی از ابوبصیر روایت كرده كه: با حضرت باقر ـ علیه السلام ـ داخل مسجد شدیم مردم داخل مسجد می شدند و بیرون می آمدند. حضرت فرمود: «بپرس از مردم، آیا مرا می بینند؟ پس هر كه را دیدم پرسیدم ابوجعفر ـ علیه السلام ـ را دیدی؟ می گفت، نه! در حالی كه حضرت آنجا ایستاده بود، تا آن كه هارون مكفوف (یعنی نابینا) داخل شد، حضرت فرمود: از این بپرس. از او پرسیدم آیا ابوجعفر را دیدی؟ گفت: آیا آن حضرت نیست كه ایستاده است؟ گفتم از كجا دانستی؟ گفت: چگونه ندانم. حال آن كه آن حضرت نوری است درخشنده».[1]
حاضر شدن مرده به معجزه آن حضرت: قطب راوندی از ابوعیینه روایت كرده كه گفت: در خدمت حضرت امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ بودم كه مردی شامی داخل شد و گفت: دوست می دارم شما را و بیزاری می جویم از دشمنان شما. پدرم از بنی امیه و دشمن شما بود. بوستانی داشت و مالی را در آن پنهان كرده تا به من نرسد و بمرد، اكنون بسیار تنگدست و فقیرام، حضرت فرمود: می خواهی پدرت را ببینی و از او بپرسی مال كجاست؟ آن مرد گفت: ممكن است حضرت فرمود: این مكتوب را به جانب بقیع ببر، در وسط قبرستان بایست و صدا بزن «یا دَرجان» سپس شخص عمامه به سر نزد تو خواهد آمد هر چه می خواهی از او بپرس». فردای آن روز آن مرد آمد و اذن خواست و سپس گفت: شب گذشته در بقیع بودم و آنچه فرمودید عمل نمودم سپس آن مرد آمد و گفت چه می خواهی، خواسته ام را گفتم، به من گفت به جای دگر برو تا پدرت را حاضر كنم، پس برفت و با مردی سیاه حاضر شد و گفت: این پدر توست، پدرم گفت: زیر فلان درخت زیتون را حفر كن، آن مال كه صد هزار درهم می باشد را بیرون آر.[2]
قطب راوندی از ابو الصباح كنانی روایت كرده كه گفت: روزی به در خانه حضرت رفتم، كنیزی در را باز كرد، من دست به او زدم و گفتم به آقای خود بگو من آمده ام، پس در این هنگام صدای حضرت را شنیدم كه فرمودند: «ادخل لااُمَّ لك: داخل شو مادر تو را نباد! پس داخل شدم و عرض كردم، به خدای سوگند این حركت از روی ریبه نبوده، حضرت فرمودند: اگر فكر می كنید این دیوارها حاجب و حایل دیدگان مااند پس چه فرقی خواهد بود بین ما و شما پس بپرهیز از اینكه مثل این كار را تكرار كنی.[3]
[1] . شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، ج2، ص129، قم، نشر نسیم حیات، چ1، 1382ش.

[2] . همان، ص130.

[3] . همان، ص135.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :