اشک مداح
مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام
درباره وبلاگ


هدف ما از ایجاد این وبلاگ نقد و بررسی شبهات و غلو در مداحی وشیوه روضه خوانی می باشد.
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ ذیل هر مطلب قرار دهید و ما را در بهتر کردن محتوای این وبلاگ یاری فرمائید. شماره های تماس (مدیر مجمع): 09155137285 -
09375382373
لینک کانال ما درتلگرام:https://telegram.me/mamj51
@mamj51

مدیر وبلاگ : سیدمحمد موسوی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین


دستانی کوچک  ، گره گشایی بزرگ
1- زن فرانسوی دركنار بارگاه ملکوتی حضرت رقیه (سلام الله علیها )
جناب حجه الاسلام والمسلمین آقای حاج شیخ محمد مهدی تاج لنگرودی ( واعظ ) صاحب تالیفات كثیره، دركتاب توسلات یا راه امیدواران صفحه 161، چاپ پنجم چنین می نویسد:
یكی از دوستانم كه خود اهل منبر بوده و در فن و خطابه و گویند گی از مشاهیر است،و مكرر برای زیارت قبر حضرت رقیه بنت الحسین( سلام الله علیها ) به شام رفته است، روی منبر نقل می ‌كرد: 
درحرم حضرت رقیه (سلام الله علیها ) زن فرانسوی را دیدند كه دو قالیچه گران قیمت به عنوان هدیه به آستانه مقدسه آورده است
مردم كه می دانستند او فرانسوی و مسیحی است از دیدن این عمل درتعجب شدند و با خود گفتند كه چه چیز باعث شده كه یك زن نا مسلمان به این جا آمده وهدیه قیمتی آورده است 
چنین موقعی است كه حس كنجكاوی در افراد تحریك می ‌شود. 
روی همین اصل از او علت این امر را پرسیدند و او در جواب گفت : 
همان گونه كه می ‌دانید من مسلمان نیستم، ولی وقتی كه از فرانسه به عنوان ماموریت به این جا آمده بودم در منزلی كه مجاور این آستانه بود مسكن كردم. 
اول شبی كه می ‌خواستم استراحت كنم صدای گریه شنیدم . 
چون آن صداها ادامه داشت وقطع نمی ‌شد، پرسیدم این گریه وصدا از كجاست ؟ در جواب گفتند : 
این گریه‌ها از جوار قبر یك دختری است كه در این نزدیكی مدفون شده است . 
من خیال می ‌كردم كه آن دختر امروز مرده و امشب دفن شده است 
كه  پدرو مادر وسایر بازماندگان وی نوحه سرایی می ‌كنند . 
ولی به من گفتند الان متجاوز از هزار سال است كه از مرگ  و دفن او می ‌گذرد. 
برشگفتی من افزوده شد و با خود گفتم كه چرا مردم بعد از صدها سال این گونه ارادت به خرج می ‌دهند ؟ 
بعد معلوم شد این دختر با دختران عادی فرق دارد، او دختر امام حسین( سلام الله علیها ) است ... 
كه پدرش را مخالفین ودشمنان كشته‌ اند وفرزندانش را به این جا كه پایتخت یزید بوده به اسیری آورده‌اند و این دختر درهمین جا از فراق پدر جان سپرده ومدفون گشته است . 
بعد از این ماجرا روزی به این جا آمدم. مردم زهر سو عاشقانه می ‌آیند ونذر می كنند و هدیه می ‌آورند ومتوسل میشوند.  
محبت او چنان دردلم جا كرد كه علاقه زیادی به وی پیدا كردم. 
پس از مدتی به عنوان زایمان مرا به بیمارستان و زایشگاه بردند. 
پس از معاینه به من گفتند كودك شماغیر طبیعی به دنیا می آید و ما ناچاراز عمل جراحی هستیم. 
همین كه نام عمل جراحی را شنیدم ، دانستم كه دردهان مرگ قرارگرفته‌ ام . خدایا چه كنم،‌ خدایا ناراحتم ، گرفتارم چه كنم،‌ چاره چیست ؟ 
واندیشیدم كه، چاره‌ای بجز توسل ندارم،‌و باید متوسل شوم ..... 
به ناچار دستم را به سوی این دختر دراز كرده و گفتم، خدایا،‌ به حق این دختری كه دراسارت كتك و تازیانه خورده است وبه حق پدرش، 
كه امام برحق ونماینده رسولت بوده است و او را ازطریق ظلم کشته ‌اند قسم می ‌دهم 
مرا از این ورطه هلاكت نجات بده ... 
آنگاه خود این دختر رامخاطب قرارداده و گفتم، اگر من از این ورطه هلاكت نجات یابم  2 قالیچه قیمتی به آستانه‌ات هدیه می ‌كنم. 
خدا شاهد است پس از نذر كردن ومتوسل شدن،‌طولی نكشید برخلاف انتظار اطبا ومتصدیان زایمان،‌ ناگهان فرزند به طور طبیعی متولد شد واز هلاكت نجات یافتم . 
اینكه نیز به عهد ونذرم وفا كرده وقالیچه‌ها راتقدیم می ‌كنم.
2 - بگو بسم الله الرحمن الرحیم ...
جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای سید عسكر حیدری،‌ از طلاب علوم دینیه حوزه علمیه زینبیه شام چنین نقل كردند: روزی زنی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه می‌آورد. 
زیرا دكترهای لبنان او را جواب كرده بودند . 
زن با دختر مریضش نزدیك حرم با عظمت حضرت رقیه (سلام الله علیها ) منزل می گیرد، تا درآنجا برای معالجه فرزندش به دكتر سوریه مراجعه كند،‌ تا اینكه روز عاشورا فرا می ‌رسد و او می ‌بیند 
مردم دسته دسته به طرف محلی كه حرم مطهر حضرت رقیه( سلام الله علیها ) آنجاست می ‌روند. 
از مردم شام می پرسد اینجا چه خبر است ؟ 
می ‌گویند اینجا حرم دختر امام حسین ( سلام الله علیها ) است . 
او نیز دختر مریضش را در منزل تنها گذاشته درب اطاق را می‌بندد، 
و به حرم حضرت رقیه سلام الله علیها روانه می‌شود و گریه می كند،‌به حدی كه غش می ‌كند و بیهوش می ‌افتد ... 
درآن حال كسی به او می‌گوید بلند شو برو منزل ... 
حركت می ‌كند و می ‌رود درب منزل را می ‌زند، می ‌بیند دخترش دارد بازی می كند! 
وقتی مادر جویای وضع دخترش می ‌شود و احوال او را می ‌پرسد،‌ 
دختر درجواب مادر می‌گوید وقتی شما رفتید دختری به نام رقیه وارد اطاق شد و به من گفت : بلند شو تا با هم بازی كنیم . 
آن دختر به من گفت، بگو : 
(( بسم الله الرحمن الرحیم )) 
تا بتوانی بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم دیدم تمام بدنم سالم است... 
او داشت با من صحبت می ‌كرد كه شما درب را زدید،‌ 
گفت : مادرت آمد . 
سرانجام مادر مسیحی با دیدن این كرامت از دختر امام حسین (سلام الله علیها ) مسلمان شد ... 
3 - بگو نامش را حسین بگذارد ... 
طی نامه‌ ای درتاریخ دوم جمادی الثانی 1418 هجری قمری 
دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسین( سلام الله علیها ) ارسال نموده و مرقوم داشته ‌اند: 
روزی وارد حرم حضرت رقیه سلام  الله علیها شدم،‌
دیدم جمعی مقابل ضریح مقدس مشغول زیارت خواندن وعزاداری می باشند ومداحی با اخلاص به نام حاج نیكویی مشغول روضه خوانی است از او شنیدم كه می ‌گفت: 
خانه‌های اطراف حرم رابرای توسعه حرم مطهر خریداری می ‌نمودند. 
یكی از مالكین كه یهودی یا نصرانی بود، به هیچ وجه حاضر نبود خانه خود رابرای توسعه حرم بفروشد. 
خریداران حاضر شدند كه حتی به دو برابر و نیم قیمت خانه را از او بخرند ،‌ولی وی حاضر به فروش نشد .
بعد از مدتی زن صاحب خانه حامله شده ونزدیك وضع حمل وی می ‌شود. 
او را نزد پزشك معالج می برند،‌بعد از معاینه می ‌گوید: 
بچه و مادر ،‌هردو درمعرض خطر می باشند و خانم باید زیر نظر ما باشد، قبول كردند،‌تا درد زایمان شروع شد. 
صاحب خانه می ‌گوید : همسرم رابه بیمارستان بردم وخودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقیه( سلام الله علیها ) و به ایشان متوسل شدم و گفتم، اگر همسر و فرزندم رانجات دادی وشفای آنان را از خدا خواستی و گرفتی خانه‌ ام را به تو تقدیم می ‌كنم. 
مدتی مشغول توسل بودم،‌بعد به بیمارستان رفتم و دیدم همسرم روی تخت تشسته وبچه دربغلش سالم است . 
همسرم گفت : كجا رفتی ؟ 
گفتم رفتم جایی  كاری داشتم. 
گفت : نه،‌ رفتی متوسل به دختر امام حسین (سلام الله علیها ) شدی ! 
گفتم از كجا می دانی؟ 
زن جواب داد: من،‌ درهمان حال زایمان كه از شدت درد گاهی بیهوش می ‌شدم،‌ دیدم دختر بچه‌ ای وارد اطاق بیمارستان شد 
و به من گفت : ناراحت مباش، ما سلامتی تو و بچه‌ ات را از خدا خواستیم، فرزند شما هم  پسر است، ‌سلام  مرا به شوهرت برسان 
و بگو نامش راحسین بگذارد! 
گفتم: شماكی هستید؟ گفت : من رقیه دختر امام حسین( سلام الله علیها ) هستم.
بعد از روضه خوانی از مداح مذكور سوال كردم این داستان را از كه نقل می ‌كنی ؟ 
در جواب گفت: ازخادم حرم حضرت رقیه ( سلام الله علیها ) نقل می كنم، كه خود از اهل تسنن می ‌باشد و افتخار خدمتگزاری درحرم نازدانه امام حسین ( سلام الله علیها ) را دارد 
و پدرش نیز از خادمین حرم حضرت رقیه سلام الله علیها بوده است. 
4- بگو چند جمله از مصیبت دخترم (رقیه ) را بخواند 
مرحوم حاج میرزا على محدث زاده (متوفاى محرم 1369 هجرى قمرى )، فرزند مرحوم محدث عالیمقام حاج شیخ عباس قمى (312) رضوان الله تعالى علیهما، از وعاظ و خطباى مشهور تهران بودند. ایشان مى فرمود:
یكسال به بیمارى و ناراحتى حنجره و گرفتگى صدا مبتلا شده بودم ، تا جایى كه منبر رفتن وسخنرانى كردن براى من ممكن نبود. مسلم ، هر مریضى در چنین موقعى به فكر معالجه مى افتد، من نیز به طبیبى متخصص و باتجربه مراجعه كردم .
پس از معاینه معلوم شد بیمارى من آن قدر شدید است كه بعضى از تارهاى صوتى از كار افتاده و فلج شده و اگر لا علاج نباشد صعب العلاج است .
طیب معالج در ضمن نسخه اى كه نوشت دستور استراحت داد و گفت كه باید تا چند ماه از منبر رفتن خوددارى كنم و حتى با كسى حرف نزنم و اگر چیزى بخواهم و یا مطلبى را از زن و بچه ام انتظار داشته باشم آنها را بنویسم ، تا در نتیجه استراحت مداوم و استعمال دارو، شاید سلامتى از دست رفته مجددا به من برگردد.
البته صبر در مقابل چنین بیمارى و حرف نزدن با مردم حتى با زن و بچه ، خیلى سخت و طاقت فرساست ، زیرا انسان بیشتر از هر چیز احتیاج به گفت وشنود دارد و چطور مى شود تا چند ماه هیچ نگویم و حرفى نزنم و پیوسته در استراحت باشم ؟ آن هم معلوم نیست كه نتیجه چه باشد.
بر همه روشن است كه با پیش آمدن چنین بیمارى خطرناكى ، چه حال اضطرارى به بیمار دست مى دهد. اضطرار و ناراحتى شدید است كه آدمى را به یاد یك قدرت فوق العاده مى اندازد، این حالت پریشانى است كه انسان امیدش از تمام چاره هاى بشرى قطع شده و به یاد مقربان درگاه الهى مى افتد تا بوسیله آنها به درگاه خداوند متعال عرض حاجت كرده و از دریاى بى پایان لطف خداوند بهره اى بگیرد.
من هم با چنین پیش آمدى ، چاره اى جز توسل به ذیل عنایت حضرت امام حسین (علیه السلام ) نداشتم . روزى بعد از نماز ظهر و عصر، حال توسل به دست آمد و خیلى اشك ریختم و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله ( علیه السلام ) را كه به وجود مقدس ایشان متوسل بودم مخاطب قرار داده گفتم : یابن رسول الله ، صبر در مقابل چنین بیمارى براى من طاقت فرساست . علاوه بر این من اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند بر ایشان منبر بروم . من از اول عمر تا به حال على الدوام منبر رفته ام و از نوكران شما اهل بیتم ، حالا چه شده كه باید یكباره از این پست حساس بر اثر بیمارى كنار باشم . ضمنا ماه مبارك رمضان نزدیك است ، دعوتها را چه كنم ؟ آقا عنایتى بفرما تا خدا شفایم دهد.
به دنبال این توسل ، طبق معمول كم كم خوابیدم . در عالم خواب ، خودم را در اطاق بزرگى دیدم كه نیمى از آن منور و روشن بود و قسمت دیگر آن كمى تاریك در آن قسمت كه روشن بود حضرت مولى الكونین امام حسین علیه السلام را دیدم كه نشسته است . خیلى خوشحال و خوشوقت شدم و همان توسلى را كه در حال بیدارى داشتم در حال رویا نیز پیدا كردم . بنا كردم عرض ‍ حاجت نمودن ، و مخصوصا اصرار داشتم كه ماه مبارك رمضان نزدیك است و من در مساجد متعدد دعوت شده ام ، ولى با این حنجره از كار افتاده چطور مى توانم منبر رفته و سخنرانى نمایم و حال آنكه دكتر منع كرده كه حتى با بچه هاى خود نیز حرفى نزنم .
چون خیلى الحاح و تضرع و زارى داشتم ، حضرت اشاره به من كرد و فرمود به آن آقا سید كه دم درب نشسته بگو چند جمله از مصیبت دخترم (رقیه ) را بخواند و شما كمی* اشك بریزید، ان شاء الله تعالى خوب مى شوید. من به درب اطاق نگاه كردم دیدم شوهر خواهرم آقاى حاج آقا مصطفى طباطبائى قمى كه از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران مى باشد نشسته است . امر آقا را به شخص نامبرده رساندم . ایشان مى خواست از ذكر مصیبت خوددارى كند، حضرت سیدالشهدا ( علیه السلام ) فرمود روضه دخترم را بخوان . ایشان مشغول به ذكر مصیبت حضرت رقیه علیه السلام شد و من هم گریه مى كردم و اشك مى ریختم ، اما متاسفانه بچه هایم مرا از خواب بیدار كردند و من هم با ناراحتى از خواب بیدار شدم و متاسف و متاثر بودم كه چرا از آن مجلس پر فیض محروم مانده ام ، ولى دیدن دوباره آن منظره عالى امكان نداشت .
همان روز، ویا روز بعد، به همان متخصص مراجعه نمودم . خوشبختانه پس ‍ از معاینه معلوم شد كه اصلا اثرى از ناراحتى و بیمارى قبلى در كار نیست . او كه سخت در تعجب بود از من پرسید شما چه خوردید كه به این زودى و سریع نتیجه گرفتید؟
من چگونگى توسل و خواب خودم را بیان كردم . دكتر قلم در دست داشت و سر پا ایستاده بود، ولى بعد از شنیدن داستان توسل من بى اختیار قلم از دستش بر زمین افتاد و با یك حالت معنوى كه بر اثر نام مولى الكونین امام حسین علیه السلام به او دست داده بود پشت میز طبابت نشست و قطره قطره اشك بر رخسارش مى ریخت . لختى گریه كرد و سپس گفت : آقا، این ناراحتى شما جز توسل و عنایت و امداد غیبى چاره و راه علاج دیگرى نداشت .
5 - از رقیه علیه السلام تقاضاى همسفرى مهربان كردم 
یكى از علما مى گفت : حدود سال 1335 شمسى ، پس از سفر حج به شام رفتم ، تا پس از زیارت مرقد مطهر حضرت زینب علیه السلام و حضرت رقیه علیه السلام و...، به كربلا و نجف اشرف بروم در سوریه تنها بوده و بسیار مایل بودم كه براى رفتن به عراق همسفر خوبى داشته باشم .
هنگامى كه وارد حرم حضرت رقیه علیه السلام شدم ، پس از زیارت ، از آن حضرت خواستم لطفى كنند و از خدا بخواهند كه همسفر مهربان و خوبى در راه نصیبم شود.
هنوز از حرم بیرون نیامده بودم كه یكى از تجار كاظمین با من ملاقات مهر انگیزى كرده ، با یكدیگر همصحبت شدیم و فهمیدم كه او نیز عازم عراق است بارى ، او رفیق شفیق و همسفر مهربان من شد. با هم به كربلا و نجف اشرف ، و سپس به كاظمین رفتیم . او بسیار به من محبت كرد، و در طول راه میزبان مهربانى براى من بود، آنچنان كه در این سفر احساس تنهایى نكردم و بسیار به من خوش گذشت 
دریافتم كه این امر از الطاف حضرت رقیه علیه السلام بوده است كه از او تقاضاى همسفرى مهربان كرده بودم
شد یقینم كز عطاى ذوالمن*** ناز رقیه این عنایت شد به من
كس نگشت از درگه او نا امید***لطف او همواره بر شیعه رسید

6 - گهواره كوچك 
عالم متقى و پرهیزگار حضرت حجه الاسلام و المسلمین جناب آقاى سید مرتضى مجتهدى سیستانى از مدرسین حوزه علمیه قم نقل كردند:
آقاى حاج صادق متقیان ، ساكن شهر مشهد مقدس ، كه از خدمتگزاران دربار امام حسین علیه السلام است ، در ماه محرم الحرام سال 1418 هجرى قمرى برایم چنین نقل كرد:
شش سال از ازدواج دخترم گذشت و در این مدت داراى فرزند نشده بود، مراجعه به دكترهاى متعدد و عمل به نسخه هاى زیاد، سودى نبخشیده بود. تا اینكه در ماه صفر سال 1417 هجرى قمرى عازم سوریه شدم . قبل از حركت من ، مادرش گهواره كوچكى درست كرد و به من گفت : آن را به ضریح مطهر حضرت رقیه (علیه السلام ) ببند، تا از نگاه لطف آمیز آن بزرگوار بهره مند شویم و حاجتمان روا شود.
من گهواره كوچك را با خود به شام بردم . در شام به زیارت حضرت رقیه (علیه السلام ) دختر سه ساله امام حسین (علیه السلام ) رفتم و وارد دربار با عظمت و غم انگیز آن حضرت شدم . حرم آن مظلومه طورى است كه همه زیارت كنندگان را تحت تاثیر قرار میدهد. گهواره را نزدیك ضریح بردم ، و با توجه و امید، آن را به ضریح نورانى حضرت بستم، شخصى كه آنجا ایستاده و نظاره گر كارهاى من بود، گفت : شما دیگر چرا به این گونه كارها اعتقاد دارید؟ گفتم  اعتقاد من به شخص حضرت رقیه (علیه السلام ) است ، نه گهواره ، و این گهواره را وسیله اظهار اعتقاد و عقیده به خود آن بزرگوار قرار داده ام ، تا از طریق آن ، توجه حضرت رقیه (علیه السلام ) را به خود جلب كنم . هر كسى به قدر معرفت خود كار مى كند و معرفت من در این حد است ، نه عظمت آن بزرگوار.
پس از زیارت مراقد اهل بیت (علیه السلام ) در شام ، به ایران بازگشتم . هنوز چند روز بیشتر نگذشته بود كه مادرش گفت : باید دخترمان به آزمایشگاه برود، تایقین كنیم كه آیا حضرت رقیه (علیه السلام ) حاجت ما را از درگاه الهى گرفته است یا نه ؟
پس از آزمایش جواب مثبت بود، معلوم شد با یك گهواره كوچك ، امید و اعتقاد خود را به آن بزرگوار نشان داده و نظر لطف آن حضرت را به سوى خود جلب كرده ایم . اینك ، دخترم كودكى در گهواره دارد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :