اشک مداح
مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام
درباره وبلاگ


هدف ما از ایجاد این وبلاگ نقد و بررسی شبهات و غلو در مداحی وشیوه روضه خوانی می باشد.
لطفا نظرات خود را درباره مطالب وبلاگ ذیل هر مطلب قرار دهید و ما را در بهتر کردن محتوای این وبلاگ یاری فرمائید. شماره های تماس (مدیر مجمع): 09155137285 -
09375382373
لینک کانال ما درتلگرام:https://telegram.me/mamj51
@mamj51

مدیر وبلاگ : سیدمحمد موسوی
پربازدیدترین مطالب

کد پربازدیدترین

استخوانی از تن او حداکثر مانده بود…

رازهایی داشت با بابا ولی ناگفته ماند
چشمهای زخمی اش در پشت معجر مانده بود

چل نفر نامرد اینجا یک نفر را میزدند …
پشت این در ، در نبردی نابرابر مانده بود

زیر در میسوخت و راه گریزی هم نداشت …
گوشه ای از چادر او زیر این در مانده بود

باز جای شکر دارد روز تلخ حادثه
از نبی تنها همین یک دانه دختر مانده بود…

بعد چندین ماه گفتم گریه ام کم می شود…
آه… اما خونِ روی بسترش، تَر مانده بود

واجب این است عاشق و معشوق مثل هم شوند
از یل خیبر فقط یک جسم لاغر مانده بود

جعفر ابوالفتحی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه‌ ها بگذاشتند

هفت تن ، دنبال یک پیکر ، روان
وز پی‌ آن هفت تن ، هفت آسمان

این طرف ، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او

ظاهراً تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی

امشب ای مَه ، مهر ورز و خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب

دو عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزان‌ شان از آهشان

ابرها گریند بر حال علی
می‌ رود در خاک آمال علی

چشم ، نور از دست داده ، پا ، رمق
اشک ، بر مهتاب رویش ، چون شفق

دل ، همه فریاد و لب ، خاموش داشت
مُرده‌ای تابوت ، روی دوش داشت

آه سرد و بغض پنهان در گلوی
بود با آن عدّه ، گرم گفت و گوی

آه آه ای همرهان ، آهسته ‌تر
می‌ برید اسرار را ، سر بسته ‌تر

این تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش ، او شده قربان من

همرهان ، این لیله ‌ی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است

اشک من زین گل ، شده گلفام ‌تر
هستی ‌ام را می‌ برید ، آرام ‌تر

وسعت اشکم به چشم ابر نیست
چاره‌ ای غیر از نماز صبر نیست

چشم من از چرخ ، پُر کوکب ‌ترست
بعد از امشب روزم از شب ، شب‌ ترست

زین گل من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت

مرهمی خرج دل چاکم کنید
همرهان ، همراه او خاکم کنید

علی انسانی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حضرت فاطمه (س) گرنبند خود را در راه خدا به یک نیازمند داد ولی این کار حضرت باعث شد تا چند مشکل حل شود. <BR>

به گزارش مشرق، ایرنا نوشت: جابربن عبداللّه انصاری می گوید: روزی رسول خدا(ص) نماز عصر را با ما خواند و پس از نماز در محراب نشست و مردم اطراف او گرد آمدند. به ناگاه پیرمردی از مهاجران عرب درحالی لباس های کهنه و مندرس پوشیده بود و در نهایت ضعف و پیری نمی توانست خود را نگاه دارد، نزد رسول خدا آمد. پیامبر اسلام (ص) متوجه او شد و از احوال او پرسید. 
پیرمرد گفت: ای پیامبر خدا! من گرسنه ام، غذایم دهید. برهنه ام، مرا بپوشانید و نادارم بی نیازم کنید. حضرت فرمود: الان چیزی ندارم ولی می توانم شما را راهنمای خوبی باشم. چون راهنمای به خوبی، مانند انجام دهنده آن است. به منزل کسی برو که خدا و رسول را دوست می دارد و خدا و رسول هم او را دوست می دارند و رضای خدا را بر جان خود مقدم می دارد، به سوی خانه فاطمه (س) برو. 
حضرت به بلال فرمود برخیز و این مرد را به منزل فاطمه (س) ببر. پیرمرد و بلال به راه افتادند و چون به در خانه فاطمه (س) رسیدند با صدای بلند سلام کردند. پس فاطمه (س) فرمود سلام بر تو! کیستی؟ گفت پیرمردی از عرب، آمده ام به سوی پدرت ای دختر محمد! من برهنه و گرسنه ام. به من از مال خود کمک کن تا خدا تو را رحمت کند. 
درحالی که فاطمه (س)، علی (ع) و رسول خدا(ص) سه روز بود که غذا نخورده بودند، فاطمه (س) پوست قوچی را که دباغی شده بود و حسن و حسین (علیهما السلام) بر روی آن می خوابیدند را به پیرمرد داد و فرمود این را بگیر. امید می رود که خداوند بهتر از این به تو عطا کند. 
مرد عرب گفت: ای دختر محمد من از فقر و گرسنگی به تو شکایت می کنم و شما پوست قوچ به من می دهید؟ 
چون فاطمه (س) این سخن را شنید گردنبندی که فاطمه دختر عمویش، حمزه به او هدیه داده بود از گردن خود باز کرد و به اعرابی داد و فرمود این را بگیر و بفروش! امید است خداوند بهتر از این به تو عوض دهد. 
مرد عرب گردنبند را گرفت و به نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا! فاطمه این گردنبند را به من داد و گفت: بفروش. امید می رود که خداوند برای تو چاره بسازد. 
رسول خدا گریه کرد و گفت چگونه خداوند برای تو چاره نمی سازد و حال آنکه فاطمه دختر محمد به تو داده که بهترین دختران فرزندان آدم است؟! 
در این هنگام عمار بن یاسر برخاست و از رسول خدا اجازه گرفت تا گردنبند را خریداری کند. حضرت اجازه داد و فرمود ای عمار اگر جن و انس در این گردنبند شریک شوند، خداوند آنها را به آتش جهنم عذاب نکند. 
عمار گفت گردنبند را چند می فروشی ای عرب؟ مرد عرب گفت: آن قدر که از نان و گوشت سیر شوم و یک برد یمانی تهیه کنم که با آن خود را بپوشانم و در آن نماز بخوانم و یک دینار که مرا به خانواده ام برساند. 
عمار آنچه آن مرد عرب گفت، به علاوه شتر خود را به او داد و سپس اعرابی نزد پیامبر برگشت. حضرت به او فرمود آیا سیر و پوشیده شدی؟ و مرد عرب گفت :آری بی نیاز شدم، پدر و مادرم فدای تو باد. 
حضرت فرمود: پس فاطمه (س) را به دعای خود نسبت به آنچه در حق تو کرد پاداش ده، اعرابی، گفت: خداوندا، تویی پروردگار ما، و تویی روزی دهنده ما در همه حال! خداوندا، به فاطمه عطا کن آنچه چشمی ندیده و گوشی نشنیده باشد. 
رسول خدا به دعای او آمین گفت و روبه اصحاب خود کرد و فرمود: خداوند آنچه اعرابی برای او تقاضا کرد در دنیا به فاطمه عطا کرده است. چون من پدر او هستم و هیچ کس از جهانیان مثل من نیست و علی شوهر اوست و اگر علی نمی بود، همتایی برای فاطمه نبود. خداوند به او حسن و حسین را عطا کرده و به هیچ یک از آدمیان چنین فرزندانی نداده است و ایشان بهترین فرزند زادگان پیغمبرانند و دو آقای جوانان اهل بهشت هستند. 
در آن حال عمار آن گردنبند را به مشک خوشبو کرد و در بردیمانی پیچید و به غلامش بنام 'سهم' داد و گفت این را خدمت پیغمبر ببر و تو را هم به او بخشیدم. 
غلام گردنبند را خدمت پیامبر آورد و آنچه عمار گفته بود به پیغمبر عرض کرد. حضرت فرمود :به نزد فاطمه (س) برو و گردنبند را به او بده و تو هم غلام و خدمت کار او باش. 
غلام گردنبند را آورد و پیغام حضرت را رسانید. فاطمه(س) گردنبند را گرفت و غلام را هم آزاد کرد .غلام خندید و فاطمه (س) علت خنده را پرسید و غلام گفت: بزرگی برکت این گردنبند مرا به خنده وا داشت. چون گرسنه ای را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند، فقیری را بی نیاز و بنده ای را آزاد کرد و در نهایت به صاحبش برگشت. 
برگرفته از: کتاب قصه مدینه نوشته حجت الاسلام علی نظری منفرد 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1396/11/29 :: نویسنده : سیدمحمد موسوی

من فاطمه پهلو شکسته هستم!

در زمان حیات و مرجعیت مرحوم آیة اللّه‏ میلانى در مشهد، مرد و زنى بر ایشان وارد شدند و گفتند: ما قصد داریم مسلمان شویم.

آیة اللّه‏ میلانى پرسید: علت گرایش شما به دین اسلام چیست؟
مرد عرض كرد: ما از كشور آلمان آمده ‏ایم و این‏ها زن و فرزندانم هستند. این دختر در حادثه ‏اى استخوان‏هاى پهلویش شكست كه پزشكان از مداواى او عاجز شدند و پس از هزینه‏ هاى فراوان گفتند: باید پهلوى او را عمل كرد، ولى عملى خطرناك است.
دخترم ترسید و حاضر به عمل نشد و گفت: در بستر مرض بمیرم بهتر است تا زیر عمل بمیرم. لذا او را به خانه آوردیم.
یك خدمتكار ایرانى داریم به نام بى‏ بى؛ یك روز دخترم او را صدا زد و براى او درد دل و صحبت از این وضع خود مى ‏كرد و مى‏ گفت:
واقعا بد دردى است حاضرم 12 میلیون اندوخته ‏ام را با 8 میلیون دیگر از برادرم و پدرم بگیرم به دكترى بدهم كه مرا معالجه كند، ولى فكر نكنم دكترى پیدا شود كه بتواند مرا خوب كند، و من با دلى از غصه و درد از دنیا مى ‏روم و شروع به ناله و گریه كرد.
بی ‏بى گفت: من یك دكتر سراغ دارم.
دخترم گفت: پس این مبلغ 20 میلیون را براى مداوا به او مى‏دهم.
بى ‏بى گفت: پول مال خودت باشد؛ همانا من سیّده هستم و جدّه من فاطمه زهرا است كه پهلویش شكسته بود؛اگر مى ‏خواهى خوب شوى، با حال ناله بگو: اى فاطمه پهلو شكسته.
دخترم گریه ‏اش گرفت و شروع به گفتن اى فاطمه پهلو شكسته كرد.
بى‏ بى هم رفت گوشه خانه و با گریه مى‏ گفت: اى فاطمه! من یك بیمار آلمانى آورده ‏ام در خانه ات، حاجتش را روا كن.
من هم آمدم توى حیاط و با حال اشك آلود گفتم: اى فاطمه پهلو شكسته.
همه درحال توسل و شور عجیبى بودیم كه ناگهان دخترم صدا زد: پدر بیا!
ما هراسان نزد دخترم آمدیم، دیدیم كه كاملاً شفا یافته است و گفتیم چه شد؟
گفت: الآن یك بانوى مجلله ‏اى آمد و بر پهلوى من دست كشید و فرمود: خوب شدى!
گفتم: شما كه هستید؟
فرمود: من همان كسى هستم كه الآن مرا مى ‏خواندید، من فاطمه پهلو شكسته هستم.

به كرامت حضرت فاطمه علیهاالسلام ، حضرت آیة اللّه‏ میلانى، ما آمده ‏ایم مسلمان شویم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

هوا، ستاره، زمین، شب، سکوت، بیداری
و فکر می کنم امشـب دوبـاره تب داری

مکـن به موی پریشـان من نظـر، مــادر
به دست شانه مگیری که سخت بیماری

پس از رسولِ خداوندِ روشنی، دیگر
از این فضای کبود مدینـه بیــزاری

تو جمله جمـله ی تفسیر غربت و متن ِ…
حدیث میخ و در و شعله ها و دیواری

میان این همه تشویش و درد و غم هستی
دلیـل بـودن و مــانـدن بـرای مـن، آری

نفس کشیدن تو در شماره افتاده
دلت برای پدر تنگ گشته انگاری

ز زخم بستر و پهلو و درد چشمانت
دوبـاره خواب نـداری و باز بیـداری…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

برای روضه ی زهرا به ما توان بدهید

 گریه کنان اشک بی امان بدهید

برای سینه زدن در عزای مادرمان

در این حسینیه ها بیشتر زمان بدهید

 روضه که همسایه ایم بین بهشت

کنار خانه ی زهرا به ما مکان بدهید

برای گریه بر آنچه که آمده سرمان

به جای اشک به ما چشم خون فشان بدهید

به آه و زمزمه در روضه ها تسلایی

به قلب غم زده ی صاحب الزمان بدهید

اگر سوال شد آخر چه شد به مادر ما

فقط به دیده ی حسرت سری تکان بدهید

نمی شود که بگوییم بین کوچه چه شد

برای مرثیه خواندن اگر زبان بدهید

به روز حشر زمان حساب ناله زنیم:

فقط به خاطر زهرا به ما امان بدهید

قسم به عصمت آن چادری که خاکی شد

مزار مادرمان را نشانمان بدهید

اگر که روزی ما دیدن مدینه نشد

برات کرب و بلایی به دستمان بدهید






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد

نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد

آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد

سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد

لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد

مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد

حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد

قصه ی کوچه عجیب است (مهاجر) اما

وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 634 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :