مجمع الذاکرین متوسیلن به باب الحوائج موسی بن جعفر علیه السلام

اشعاربی نشان درمحضررهبرانقلاب

تاریخ:دوشنبه 1395/04/21-13:15

Image result for ‫اشعار سید فضل الله قدسی‬‎
Image result for ‫اشعار سید فضل الله قدسی‬‎





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دِعْبِل بْن عَلی خُزاعی (۱۴۸-۲۴۶ق)، شاعر شیعه قرن دوم و سوم هجری. او از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بوده[

تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-21:46

دِعْبِل بْن عَلی خُزاعی (۱۴۸-۲۴۶ق)، شاعر شیعه قرن دوم و سوم هجری. او از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) بوده[۲] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳] او در زمان حضور امام رضا (ع) در مرو به حضور ایشان رسید. زمانی که به خراسان آمد، قصیده تائیه خود را سروده بود و گفته بود که نباید کسی پیش از امام رضا(ع) آن را بشنود.

او در طعن بسیار تندزبان بود. همین امر باعث می‌شد تا همواره در حال گریز و سفر باشد. سرانجام طعن‌هایش بر خلفای عباسی باعث کشته‌شدنش شد. از جمله کتاب‌های او «‌الواحدة فی مناقب العرب و مثالبها‌» و «‌طبقات الشعراء‌» است.[۴] دعبل از زمره راویان حدیث نیز به شمار می‌آید.

محتویات

ولادت، نام و کنیه

دعبل بن علی بن رزین بن سلیمان بن تمیم بن نهشل بن خداش بن خالد بن عبد بن دعبل بن انس بن خزیمة بن سلامان بن اسلم بن حارثة بن عمرو بن عامر بن مزیقیا.[۵] (۱۴۸-۲۴۶ق)

نام دعبل را محمد، حسن و عبدالرحمن[۶] ذکر کرده‌اند و کنیه‌اش ابوجعفر، [۷] یا ابوعلی[۸] است.

دایه دعبل، وی را از جهت شوخ‌طبعی‌ای که در او بود، دعبل لقب داد و مقصودش ذعبل بود و ذال تبدیل به دال شد.[۹]

چنانکه در دیوان دعبل آمده، وی در سال ۱۴۸ق متولد شد، ولی ابن حجر در «‌لسان»، سال تولد وی را ۱۴۲ق ذکر می‌کند. وی اصالتاً کوفی است و گفته شده که از قرقیس بوده است. او ساکن بغداد بود.[۱۰]

خاندان

بخشی از تائیه که امام رضا (ع) دو بیت به آن افزود:
أ فاطم لو خلت الحسین مجدلا
و قد مات عطشانا بشط فرات
إذا للطمت الخد فاطم عنده
و أجریت دمع العین فی الوجنات
أ فاطم قومی یا ابنة الخیر و اندبی
نجوم سماوات بارض فلاة
قبور بكوفان و اخرى بطیبة
و اخرى بفخ نالها صلواتی
و اخرى بأرض الجوز جان محلها
و قبر بباخمری لدى الغربات
و قبر ببغداد لنفس زكیة
تضمنها الرحمن فی الغرفات
شبر، ادب الطف، ج۱، ص۲۹۷

پدر دعبل، علی بن رزین، عمویش، عبدالله، و پسر عمویش، ابوجعفر محمد ابوشیص بن عبدالله، از شاعران بوده‌اند. مرزبانی در «‌معجم الشعراء‌» شرح حال پدر دعبل را آورده، و در «‌البیان و التبیین‌» و برخی کتب دیگر[۱۱] شرح حال پسر عمویش ذکر شده است. ابوالحسن علی (۱۷۲-۲۸۳ق)، برادر دعبل نیز شاعر بوده و دیوان شعری حدود ۵۰ برگ داشته است. او در سال ۱۹۸ق همراه دعبل به محضر امام رضا(ع) رسید و تا سال ۲۰۰ق در آن جا ماند. رزین، برادر دیگر دعبل نیز شاعر بوده است.[۱۲]

ابوالحسن علی، برادر دعبل و پسرش حسن (متولد ۲۵۷)، از راویان این خاندان‌اند. حسن از پدرش بسیار روایت کرده و اقامتگاهش واسط و عهده‌دار امور حسبی بوده و کتاب‌هایی به نام «‌تاریخ الائمة‌» و «‌النکاح‌» داشته است.[۱۳]

بدیل بن ورقاء

دعبل، از خاندان رزین است. این خاندان محدثان و شاعرانی داشته است. پیامبر(ص) در روز فتح مکه، لبخند به لب، در حق نیای بزرگ آن‌ها، بدیل بن ورقاء، این چنین دعا کرد؛ خداوند جمالت و سیه‌مویت را بیافزاید و تو و فرزندانت را متمتع کند.[۱۴]

عبدالله بن بدیل و برادرانش

از بزرگان این خاندان، عبدالله بن بدیل و برادرانش، عبدالرحمن و محمد، فرستادگان پیامبر به یمن بوده‌اند. این سه تن و برادر دیگرشان عثمان، از لشگریان علی(ع) در صفین بوده‌اند. برادر دیگرشان، نافع، در زمان پیامبر(ص) شهید شد.[۱۵]

معاویه در جنگ صفین پس از به شهادت رسیدن عبدالله گفت: گذشته از مردان خزاعه، اگر زنانشان هم می‌توانستند با من می‌جنگیدند.[۱۶]. علی(ع) با شنیدن خبر شهادت عبدالله درباره او گفت: «‌خدایش رحمت کند! در زندگی‌اش به همراه ما با دشمنانمان جنگید و در مرگش نیز نسبت به ما خیرخواهی کرد ».[۱۷]

فرزندان

او دو فرزند به نام‌های عبدالله و حسین داشت که از حسین دیوانی بر جای مانده که در حدود ۲۰۰ برگ است.[۱۸]

خلقیات، سفرها و مناصب

او شاعری تندزبان و بدهجو بود[۱۹] اما در مسافرتهایی که داشت گاهی دزدان و رهزنان او را می‌دیدند و آزارش نمی‌کردند، بلکه با او به خوردن و نوشیدن می‌نشستند و درباره‌اش نیکی می‌نمودند. او نیز هرگاه آنان را می‌دید سفره خوراک می‌گسترد و آنها را دعوت می‌کرد و غلامان خود ثقیف و شعف را که خواننده بودند صدا می‌کرد تا برایش بخوانند.[۲۰]

او بیشتر در بغداد می‌زیست و از ترس معتصم که به هجوش پرداخته بود، مدتی از آن شهر بیرون رفت و دوباره برگشت و به گشت و گذار در آفاق پرداخت. به بصره و دمشق رفت و در زمان مطلب بن عبدالله بن مالک به مصر رفت و به دست او والی «‌أسوان‌» شد. ولی وقتی دید دعبل او را هجو کرده عزل‌اش کرد.

دعبل، با برادرش رزین، سفری به حجاز کرد و با دیگر برادرش علی، به ری و خراسان رفت.[۲۱] او هنگام گذر از قم مدتی در آنجا می‌ماند و شیعیان آن جا هر سال، پنجاه‌هزار درهم بدو می دادند.[۲۲]

هجویات

هجو سرایی و بدگویی تند و بسیار از جانب او، مربوط به کسانی است که دعبل آن‌ها را از دشمنان خاندان پیامبر(ص) و غصب کننده مقام آنان می‌دانسته و به این وسیله به خدا تقرب می‌جسته است.[۲۳]

از جمله کسانی که دعبل به هجوشان پرداخته، این افراد هستند:

راویان شعر از دعبل

راویان شعر از جانب دعبل عبارتند از

  • محمد بن زید
  • حمدوی شاعر
  • محمد بن قاسم مهرویه

و....[۳۵]

نقل حدیث

دعبل از اصحاب موسی بن جعفر(ع) و امام رضا(ع) بوده[۳۶] و محضر امام جواد(ع) را نیز درک کرده است.[۳۷]

اساتید و شیوخ او

برخی کسانی که دعبل از آن‌ها روایت کرده:[۳۸]

راویان حدیث از او

برخی کسانی که از دعبل نقل حدیث کرده‌اند:[۳۹]

کشته شدن

او در سال ۲۴۶[۴۰] یا ۲۴۷ ق/۸۶۱م[۴۱] کشته شد و دلیل قتلش هجو خلفای عباسی بود.[نیازمند منبع]

علامه امینی، در جلد دوم الغدیر درباره کشته شدن او می‌نویسد:

او ۹۷ سال و چند ماه عمر کرده است. آورده‌اند که او مالک بن طوق را به اشعاری هجو کرد و چون هجویه‌اش به مالک رسید وی را طلبید و شاعر گریخت و به بصره که اسحاق بن عباس عباسی فرماندارش بود آمد.
اسحاق نیز از هجویه دعبل درباره نزار آگاهی داشت و چون شاعر به شهر درآمد، کسی را به دستگیری وی گماشت و نطع وشمشیر خواست تا گردن دعبل را بزند. دعبل در انکار آن قصیده سوگند به طلاق می‌خورد و به هر قسمی که او را از کشته شدن می‌رهاند، متوسل می‌شد و آن چکامه را ساخته و پرداخته دشمنانش می‌دانست، که به قصد کشته شدن او گفته و به وی نسبت داده‌اند. اسحاق چوبدستی خواست و با آن دعبل را تا می‌توانست زد و او را به کارهای تحقیر آمیزی وادار نمود.
او بعد از این کار دعبل را رها کرد و دعبل به اهواز گریخت. مالک، ده هزار درهم به مردی داد تا او را ناآگاهانه بکشد. آن مرد او را در روستایی از نواحی سوس‌[۴۲] پیدا کرد و بعد از نماز عشاء با چوبدستی که سرش زهرآگین بود به پشت پای دعبل زد و فردای آن روز دعبل از دنیا رفت.[۴۳]

درباره قبر او، اختلاف است؛ که در همان قریه که کشته شد، «‌سوس »، زویله، اهواز یا... به خاک سپرده شد[۴۴]

تائیه دعبل

نوشتار اصلی: تائیه دعبل

قصیده تائیه، مشهورترین قصیده دعبل است که درباره تاریخ اهل بیت پیامبر(ص) و ستمهایی است که بر آنها رفته است. وی این قصیده را برای نخستین بار برای امام رضا(ع) خواند.[۴۵]

پانویس


  • سوس (اسم خاص): شوش. لغت‌نامه دهخدا، ج ۹، سوس.

  • نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

  • الأغانی ج۲۰ ص۱۳۱؛ به نقل دیوان دعبل الخزاعی، ص۴.

  • نک:خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

  • خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

  • دیوان دعبل الخزاعی، ص۵.

  • الشعر و الشعراء، الاغانی، وفیات الاعیان، طبقات ابن معتز و...

  • نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴-۵۲۳

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۴

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۱

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۲

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۹

  • خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۸، ص۳۷۸

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۵

  • ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۲۹۸

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۷

  • نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۲۶

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۵

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۶

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۷

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸-۵۳۷

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۸

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۰-۵۳۹

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۲۹

  • نک: ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص۱۵۱

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۱

  • نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۲-۵۳۱

  • نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۳۳

  • امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

  • ابن معتز، طبقات شعراء المحدثین، ص۹۷

  • سوس. (اخ) شوش: بروم اندرون شاه بد فیلقوس یکی بود با رای او شاه سوس. فردوسی. رجوع به شوش شود ((لغت‌نامه دهخدا؛ ج9، سوس))

  • نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۷

  • نک:امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۴۸

    1. نک: امینی، الغدیر، ج۲، ص۵۱۷-۵۰۳

    منابع

    • ابن شهر آشوب، محمد بن علی، معالم العلماء، تصحیح: محمد صادق بحر العلوم، المطبعة الحیدریة، نجف اشرف، بی‌تا.
    • ابن معتز، عبد الله بن محمد، طبقات شعراء المحدثین، تحقیق: عمر فاروق طباع، دار الارقم بن ابی الارقم، بیروت، بی‌تا.
    • امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه محمدتقی واحدی، علی شیخ الاسلامی، ویرایش: علیرضا میرزا محمد، بنیاد بعثت، تهران، ۱۳۹۱.
    • جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیهم السلام)، قم: انصاریان، ۱۳۷۶.
    • خطیب بغدادی، احمد بن علی، تاریخ بغداد، أو، مدینة السلام، دراسة و تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیه، بیروت، بی‌تا.
    • دیوان دعبل الخزاعی (ره)، شرحه وضبطه وقدم له ضیاء حسین الأعلمی، بیروت: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، الطبعة الأولی، ۱۴۱۷ه‍/۱۹۹۷.
    • شبر، جواد، أدب الطف، أو، شعراء الحسین علیه‌السلام من القرن الأول الهجری حتی القرن الرابع عشر، دار المرتضی، بیروت.

    پیوند به بیرون




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    دیوان دعبل خزاعی

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-21:38


    به گزارش ایران آنلاین(اُنا)، عبدالزهرا برهانی از فعالان شهرستان شوش در وبلاگ شخصی خود درباره مجسمه دعبل خزاعی نوشت: آورده اند كه نام اصلی او، محمدبن علی خزاعی است که «ابوعلی» یا «ابوجعفر» هم به او می‌گفتند، شاعر مشهور شیعه و در رده اول شاعران عرب بود که در سال ۱۴۸ هجری قمری در زمان جعفر صادق(ع)، امام ششم شیعیان در کوفه بدنیا آمد. پدربزرگش رزین خزاعی بود و جد اعلای او عبدالله بن بدیل، صحابی و سفیر پیغمبر اسلام (ع)و از اصحاب علی بن ابی‌طالب(ع) بود که به همراه قبیله خزاعه در صفین، با معاویه جنگید و سه برادرش در این جنگ به شهادت رسیدند . خاندانش از بیوتات قدیم شیعه و راوی حدیث و شاعر و برادرش علی و پسر عمویش «ابوالشیص» همگی شاعر بودند. موطن اصلی او کوفه بود.
    پدرش علی بن رزین، و عمویش عبدالله بن رزین، و پسرعمویش ابوجعفر محمد و برادرانش ابوالحسن علی و رزین، همه شاعر بودند و سخنور. می گویند اصلیتش از كوفه است اگر چه بعضی هم او را قریشی دانسته اند.
    «خزاعه»، قبیله شاعر، بطنی است از قبیله «ازد» كه به دوستی آل محمّد(ص) چنان شهره بودند كه معاویه می گفت: قبیله خزاعه در دوستی علی بن ابی طالب(ع) به حدی رسیده اند كه اگر برای زنانشان میسر می شد، با ما به نبرد برمی خاستند.
    دیوان شعر دعبل 300 برگ بوده است كه به وسیله ادیب معروف ابوبكر صولی گردآوری شده است. بنا به نقل ابن ندیم، در كتاب الفهرست، دعبل در زمان هارون الرشید به بغداد رفت و تا مرگ او در آن جا ماند. بعد از مسافرت امام رضا(ع) به خراسان، دعبل نیز به خراسان آمد و قصیده تائیه را انشا كرد.
    از او نقل شده ...... وقتی به قصد بغداد خراسان را ترك كردم، در اثنای راه بعضی ازقطاع الطریق بر ما تاختند و مرا و رفیقان مرا تمامی غارت كردند چنانكه بر بدن من غیر كهنه قبائی نگذاشتند و من بر هیچ چیز از وسائل خود رشك نمی بردم و غمگین نبودم جز آن جامه و شال كه حضرت( امام رضا ) به من انعام فرمودند و تفكر می كردم در آن سخن كه به من گفته بودند كه این جامه و شال را حفظ كن كه به بركت آن محفوظ خواهی بود كه ناگاه یكی از راهزنان سوار بر همان اسبی كه فضل بن سهل به من داده بود نزدیك آمد و این مصرع شعر مرا را بخواند كه مدارس آیات خلت من تلاوه ... به گریه افتاد و من تعجب كردم كه در آن میان شخصی شیعی دیدم و بنابراین طمع در استرداد هدایای حضرت امام نموده به آن شخص گفتم راستی این قصیده از كیست؟ گفت: تو را با این چه كار است؟ گفتم: این پرسش من سببی دارد كه تو را از آن خبر خواهم كرد، گفت: شهرت قصیده نسبت به صاحبش بیش از آن است كه مخفی ماند. گفتم: او كیست؟ گفت: دعبل بن علی شاعر آل محمّد علیهم السلام جزاء اللّه خیرا.
    بی درنگ گفتم: واللّه! دعبل منم و این قصیده از من است. مرد با تعجب گفت: دروغ می گوئی؟ گفتم: از اهل قافله بپرس ! جمعی از اهل قافله را حاضر ساخت و از حال من سؤال كرد، همگی گفتند كه این دعبل بن علی الخزاعی است. چون یقین پیداكرد، گفت: همه اموال اهل قافله را به خاطر تو بخشیدم.
    ……چون دعبل از این ورطه خلاصی یافت و به شهر قم رسید، شیعان این شهر نزد او آمدند و خواستند قصیده را برایشان بخواند. دعبل ایشان را همراه خود به مسجد جامع برد و بر منبر رفت و قصیده را برایشان خواند و اهل قم مال و خلعت بسیار بر او نثار كردند آنگاه چون خبر جبه مبارك آن حضرت كه به دعبل داده بود به گوش اهل قم رسید از او درخواست كردند .كه آن را به هزار دینار به ایشان بفروشد، دعبل امتناع كرد. دوباره التماس كردند كه پاره ای از آن را به ایشان به هزار دینار بفروشد او نیز قبول نكرد چون دعبل از قم بیرون رفت .بعضی از جوانان خودرای خود را به او رساندند و جبه را به زور از او گرفتند! دعبل به قم بازگشت و با التماس خواست كه جبه را به او بدهند آن جوانان امنتاع كردند و دست آخر، دعبل را گفتند جبه به دست تو نمی آید.همان هزار دینار را بگیر، دعبل قبول نكرد و آخر سر التماس كرد كه پاره ای از آن جبه را به او دهند، آن جماعت قبول كردند و پاره ای از آن جبه را با هزار دینار به او دادند.
    دعبل به وطن بازگشت، دید كه دزدان خانه اش را غارت كرده اند و چون در وقت خداحافظی از حضرت امام رضا علیه السلام هدیه ای مشتمل بر صد دینار از ایشان گرفته بود؛ آن را به شیعیان عراق هدیه كرد و در عوض هر دینار كه نام علی ابن موسی الرضا (ع)بر آن حك شده بود، 100 درهم به او دادند... و داستان دعبل همچنان ادامه دارد !
    زمانی که در بغداد، «مالق بن طوق تغلبی» که از افراد بانفوذ عرب  زمان خود بود، در صدد قتل او برآمد، دعبل به بصره فرار کرد و سپس راه اهواز را در پیش گرفت. مالق به شخصی ده هزار درهم داد و او را مأمور قتل دعبل کرد. زمانی که او در یکی از آبادی‌های شوش به نام طیبه بود، آن مرد بعد از نماز عشاء، با نوک عصای دشنه مانند زهرآگین خود، زخمی به پشت پای دعبل زد که او را مسموم نمود و روز دیگر بر اثر جراحت آن، در گذشت. سن او درموقع وفاتش بیشتر از ۹۷ سال و تاریخ وفاتش سال ۲۴۵ قمری و مدفن او در شوش است.
    اوایل دهه ۷۰ شمسی بود که به منظور تكریم این شاعر اهلبت ،شهرداروقت شوش اقدام به سفارش وساخت مجسمه نمادین برای دعبل خراعی کرد. شهرداری نام یکی از میادین اصلی این شهر را نیز به میدان دعبل خراعی تغییر و این مجسمه را در آن نصب نمودند.. پس از مدتی به دلیل اعتراضاتی كه نسبت به تغییر نام میدان شهدای هفتم تیر به دعبل پیش آمد، این اثر هنری از محلش برداشته و بجای اینكه در محل مناسبی در سطح شهر نصب شود. به محوطه حرم  عبدالله بن علی ودعبل خزاعی منتقل و در فضای آزاد و زیر نورخورشید و بارا ن قرارداده شد.. تا سال‌ها که این مجسمه در گوشه‌ای از حیاط حرم نگهداری می‌شد،كه در پی اعتراضاتی پیش آمد. این مجسمه را به انبار شهرداری شهر شوش منتقل کردند. پس از حدود 15-20سال و در آستانه ثبت جهانی شوش فعالان اجتماعی شهر شوش  نصب مجدد این مجسمه که یکی از مولفه‌های هنری فرهنگی شهر بود را خواستار شدند. در این خصوص نماینده مردم شهرستان شوش در مجلس شورای اسلامی ایران نیز در آستانه ثبت جهانی این شهر تاکید به نصب مجدد این مجسمه کرد. رئیس شورای شهر شوش و دیگر هنرمندان نیز خواستار نصب این مجسمه در شهر شدند. در این رابطه رسانه‌های مختلفی از جمله خبرگزاری‌های فارس، ایسنا ،مهر و......گزارش و خبرهایی منتشر کردند. به هرحال برای ساخت این مجسمه هزینه شده است و نباید در گوشه‌ای مورد غفلت واقع شود. و بیت المال مسلمین هدر رود .به نظر میرسد كه مناسب ترین مكان نصب این مجسمه و راهایی آن از زندان بلاتكلبفی مدخل ورودی شهرشوش و ابتدای بلوار امام خمینی (ره) می باشد.
    .......و داستان نصب مجسمه دعبل همچنان ادامه دارد !




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    شاعری از قبیلة خزاعه، نامش دعبل است.

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-21:26

    حرارت از در و دیوار شهر می‌بارید. از زیر پوست مردم آب بیرون زده بود. آنها در آن گرمای کُشنده، گروه گروه به دیدن «دعبل»1 می‌رفتند و به او خوش آمد می‌گفتند. دعبل نیز با خوشحالی، جریان سفرش به مرو را تعریف می‌کرد و از قصیده‌ای که نزد امام رضا علیه السلام خوانده بود، سخن می‌گفت و گاهی نیز سروده‌هایش را با جوش و خروش می‌خواند و آه و افسوس شنوندگان را می‌ستاند.

    آن روز مردم شهر، در مسجد جامع جمع شدند و به قصیده بلند و زیبای او گوش فرادادند. و به پاس زبان گرم و طبع لطیفش، تحسین فراوان کردند و هدایای با ارزشی به او بخشیدند.

    در همین روزها خبر پیراهن اهدائی امام رضا علیه السلام به دعبل در شهر پیچید. مردم بار دیگر با شور و شوق زیاد، خود را به او رساندند و تقاضا کردند تا او «پیراهن مبارک» امام را به آنها نشان دهد. دعبل، با شوق و کمی هم واهمه، پیراهن امام را از لابلای بسته ای که در کنارش نهاده بود، بیرون آورد و با احتیاط و احترام، به مردم نشان داد. در آن حال، لحظه‌ای از آن پیراهن مقدّس غافل نمی‌شد و دیدگانش را از آن فرو نمی‌بست. او خوب می‌دانست که اهالی شهر، به آن لباس مبارک چشم طمع دارند و برای به دست آوردن آن به هر کاری ممکن است دست ‌بزنند. همین طور هم بود. بزرگان شهر به طمع افتاده بودند. به دعبل پیشنهاد فروش دادند:

    - آن را به هزاردینار سرخ می‌خریم!

    این مبلغ، پول کمی نبود. به دست آوردن آن؛ به تصوّر مرد فقیری چون دعبل هم نمی‌آمد. با این حال، ارزش نگهداری آن پیراهن برایش بیشتر بود. او چگونه می‌توانست لباسی را که از امامش به عنوان تبرّک گرفته بود، بفروشد؟به همین دلیل تقاضای اهالی قم را رد کرد. قمی‌ها، محزون و مایوس، خرید بخشی از آن لباس مبارک را پیشنهاد کردند. این بار هم مرد شاعر زیر بار نرفت و حاضر به فروش تکه‌ای از آن نشد. بزرگان شهر با یأس و نا امیدی به خانه‌های خود بازگشتند و جریان دیدار ناموفق خود با دعبل را به مردم بازگفتند. مردم با آه و افسوس، چاره‌ای جز سکوت و رضایت نداشتند؛ ولی این، برای جوانان شهر، قابل قبول نبود. سرسختی مرد مهمان، آنها را به ستوه آورد. چند تن از آنان، بعد از ساعت‌ها فکر و اندیشه، در پی به ثمر رسیدن هدفشان، راه خارج شهر را پیش گرفتند.

    مرد شاعر نیز بار و بنه‌ی خود را برداشته و به سوی بیرون شهر حرکت کرده بود تا هرچه زودتر، خود را به سرزمین عراق برساند. هنوز خیلی از شهر دور نشده بود که حضور ناگهانی چند جوان با هیکل و هیبت، توجه‌اش را جلب کرد. لرزه‌ای توأم با هراس به تنش دوید. خواست مسیرش را تغییر داده به راهش ادامه دهد؛ اما دست‌های جوانان تنومند، نگذاشت او به راهش ادامه دهد. درگیری سختی به وجود آمد. تمام همّت جوانان این بود که کوله بار مرد شاعر را از لای دستان پر قدرتش بیرون آورند. دعبل با تمام توان از کوله بارش محافظت می‌کرد. لحظاتی به کشمکش گذشت. سرانجام دست‌های دعبل گشوده شد و کوله بارش به چنگ جوانان قمی افتاد. هنوز فریادها و واگویه‌های مرد شاعر ادامه داشت که جوانان قمی با ربودن آن لباس مقدس، صحنه را ترک کردند و خیلی زود ناپدید شدند. مرد شاعر درمانده و مایوس به اطرافش نگاه کرد. نگاههایش متحیر و هراس انگیز بود. نه قدرت پیش رفتن داشت و نه توان باز گشتن. لحظاتی به تفکر گذراند.

    ای فاطمه‌جان! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دستهای فرزندان تو از اموال خودشان خالی است.

    * * *

    خبر ورود دوباره مرد شاعر به سر زبان‌ها افتاد. مردم دسته دسته به دیدنش می‌آمدند. این بار، دعبل، آن شاعر بلند آوازة قبلی نبود، مردی بود، شوریده و درمانده که غبار راه در چهره‌اش نشسته بود و آه و حسرت نگران کننده داشت. گویا طوفان ویرانگری بر پیکر بلندش راه یافته بود و جسم و روحش را می‌آزرد. او با دیدن مردم و بزرگان شهر، دستی به ابروانش کشید و صدای بغض کرده‌اش را به طنین آورد:

    ای مردم قم! باور نمی‌کردم جوانان خود را دنبال من بفرستید تا آن لباس گرانبهایی که از امام رضا علیه السلام - به رسم یاد بود و تبرّک – گرفته بودم به زور از من بگیرند!

    هق هق گریه‌اش فضا را دگرگون ساخت. دستی به چشمان بارانی‌اش کشید و با لحن التماس‌آمیزی ادامه داد:

    - خواهش می‌کنم آن را به من برگردانید!

    دیگر بار، گریه امانش نداد. تنها او گریان و بی‌تاب نبود. اشک دور چشمان بزرگان قم نیز حلقه دوانیده بود. اما چه کسانی آن لباس را ربوده بودند، کسی نمی‌دانست. تلاش بزرگان شهر هم به جایی نرسید. یأس و نا امیدی، بیش از قبل تن مرد شاعر ر می‌خورد. صدای از میان جمعیت برخاست:

    هرگز آن لباس به دست تو نخواهد رسید؛ پس بهتر است همان هزار دینار را بگیری و به شهرت برگردی!

    ولی وی قدرت فراموش کردن آن لباس را در خود نمی‌دید. آرزویش این بود که آن لباس را در سفر بی انتهای آخرت بپوشد. و گواه قصید‌ة بلندش در محضر رسول خدا و امامان معصوم: باشد. چه می‌دانست که چنین سرنوشت تلخی در انتظارش است؟

    امام رضا(ع) و پروانه

    به اندیشه فرو رفت. پرده از مقابل دیدگانش کنار رفت. سفر مرو و ملاقات با امام رضا علیه السلامدر ذهنش تداعی شد.

    - سفر عجیبی بود. درست مثل یک رؤیا، رؤیایی نایاب و نایافتنی که در بیداری هرگز نمی‌توان دید.

    آنگاه سر به زیر انداخت و حالت متفکرانه‌ای به خود گرفت. سپس رو به جمعیت کرد و ادامه داد:

    ... ماه محرم بود. خودم را به مرو رساندم. بعد از ساعتی جست و جو به مجلس امام وارد شدم. چشمانم به سیمای دلربایش افتاد. محزون و شکسته می‌نمود. لباس سیاه رنگ، اندام نازنینش را در برگرفته بود. خادمش – اباصلت هروی– مقابلش زانو زده بود. چند تن از یارانش نیز پیرامونش نشسته بودند. از جایش برخاست. دستم را گرفت و کنارش نشاند. دستم در لای دستان مبارکش، حسّ غریبی پیدا کرد. لبهایم به پشت دست‌های کریمانه‌اش فرود آمد. در حالی که شوق‌دیدار، سراسر وجودم را فراگرفته بود عرض کردم:

    - یا بن رسول الله! از راه دور می‌ایم و قصیده‌ای در مظلومیت شما خاندان سروده‌ام و سوگند یاد کرده‌ام قبل از شما، برای کسی نخوانم.

    درحالی‌که حالت رضایت از چهره مبارکش پیدا بود، فرمود:

    - قصیده ات را بخوان.

    با خوشحالی شروع کردم به خواندن:

    ... مَدارِسُ ایاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍٍ                       مَنزِلُ وَحی مُقَفِرُ العَرَصاتِ

    «خانه‌هایی که محل نزول وحی بود، خراب شده و بسان بیابان بی‌صاحب افتاده است؛ و خانه‌هایی که صدای ساز و عربدة شرابخواران از آنها بلند است، آباد شده‌اند.»

    بخش‌های از قصیده‌ام را خواندم. به ابیاتی رسیدم که مخاطبش مادر رنج‌ها، فاطمةزهرا3 بود. روی دل، به آن بانوی دردمند نمودم و خواندم:

    «ای فاطمه! رسم روزگار چنین است که اگر اعضای یک خانواده از دنیا بروند، همه را در یک جا و در کنار هم به خاک می‌سپارند؛ از مزار ناپیدای خودت که بگذریم، قبور فرزندان و بستگانت از هم دور افتاده است و هریک در دیاری، غریبانه آرمیده‌اند. بعضی در نجف است و برخی در مدینه. بعضی در کربلایند و برخی در جای دیگر.

    ای فاطمه‌جان! اموالی را می‌بینم که مختص تو و فرزندانت است، ولی دیگران در بین خود تقسیم کرده‌اند و دستهای فرزندان تو از اموال خودشان خالی است.»

    ای مردم قم! قصیده‌ام که به اینجا رسید، امام شروع به گریه کرد. در آن حال دیدگان اشک آلودش را به من دوخت و فرمود:

    - آری! آری! راست گفتی ای دعبل!

    و من در حالی که سوز درونم را پنهان می‌کردم، به خواندن قصیده‌ ادامه دادم:

    «ای فاطمه! زنان و دختران آل ابوسفیان و آل زیاد، درکاخ‌ها و حجره‌های زیبا زندگی می‌کنند؛ ولی دختران رسول خدا را بدون پوشش مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند.

    هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.»

    هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.

    آنگاه دعبل، در حالی که نگاه غم انگیزش را به جمعیت دوخته بود گفت:

    ای مردم قم! در همین لحظه بود که دیدم امام رضا علیه السلام دستهای مبارکش را بر هم زد و با لحن اندوه باری فرمود:

    «أَجَلْ مُنقَبِضاتٌ؛ آری، دست‌های ما بسته است.»

    سپس دعبل در حالی که اشکهایش، بسان جویباری، از دل غبارهای نشسته بر صورتش جاری بود، افزود: ای مردم! در بخشی از قصیده‌ام به غریب بغداد اشاره شده بود: «ای فاطمه! مزار یکی از فرزندانت در سرزمین بغداد است، او صاحب نفس پاک و پاکیزه است و خداوند در قصرهای بهشت از او پذیرایی می‌کند.»

    ای مردم! هنگامی که به ستایش آن پیشوایی پرداختم که هارون هر صبحگاه و شامگاه، از زندانی به زندان دیگر سیرش می‌داد تا لحظه‌ای از هراس دعاها و نجواهای عارفانه‌اش در امان باشد؛ امام رضا علیه السلام فرمود:

    من هم دو بیعت شعر می‌گویم، آن را در پایان اشعارت بنویس.

    عرض کردم: فدایت شوم! شعر شما را در آغاز اشعارم می‌آورم تا بدان تبرّک جسته باشم، نه در آخر.

    - نه! به این ترتیبی که نام قبرها را بردی، جای شعر من در آخر است. سپس چنین زمزمه نمود:

    «ای فاطمه! قبر یکی دیگر از فرزندانت در خراسان است؛ وای از این مصیبت! غم‌ها و غصه‌ها به اعضای صاحب آن فشار می‌آورد؛ مگر آن که خداوند قائم آل محمد را برانگیزد و او غم‌ها و غصه‌های ما را از بین ببرد.»

    ای اهل قم! در حالی که اشک از گوشه‌ چشمانم می‌سُرّید، پرسیدم: یابن رسول الله! این قبری که فرمودید در خراسان است، از آن چه کسی است؟

    در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود، فرمود:

    ای دعبل! بدان که آن قبر، از آن منِ غریب است؛ مرا با زهر شهید کرده در خراسان دفن می‌کنند. مزارم محل رفت و آمد شیعیان و زوّارم خواهد شد.

    صدای گریة مردم که با شوق و حماسه همراه بود، شنیده می‌شد. شور و ولوله‌ای به وجود آمده بود. سخنان دعبل به عشق و علاقه آنها نسبت به امام رضا علیه السلام افزوده بود. نوای گرم و دلنشین دعبل در فضا به طنین آمد:

    ای مردم! ساکت باشید! هنوز فراز دیگری از سخنان امام را برایتان نگفته‌ام، گوش کنید، گوش کنید، آنگاه حضرت افزود:

    ای دعبل! بدان که هرکه مرا در طوس زیارت کند، در بهشت با من در یک درجه خواهد بود و خداوند در روز قیامت او را خواهد آمرزید.

    حرم امام رضا علیه السلام

    آنگاه دعبل در حالی که نظاره گر چشمان اشک آلود مردم بود گفت:

    ای اهل قم! شما که نمی‌دانید با شنیدن فراز آخر سخنان امام چه حالی داشتم؟

    نباید بیش از آن وقت شریف امام را می‌گرفتم. از جایم برخاستم و آماده شدم تا محضرش را ترک کنم. هنوز گامی برنداشته بودم که یکبار دیگر آواز دلنشینش گوشم را به نوازش آورد:

    ای دعبل! اندکی صبر کن تا بیایم.

    از جایش برخاست و داخل حجره کناری شد. لحظاتی نگذشته بود که خادمش از همان حجره بیرون آمد و کیسه‌ای که حاوی یکصد دینار بود آورد و به من داد. می‌خواستم از کیسه و محتوای آن بپرسم. ولی قبل از من، خادم امام به سخن آمد و گفت:

    - مولایم فرمود: این پول را به شما بدهم تا صرف مخارج زندگی‌ات کنی.

    گفتم: ای بنده خدا! به مولایم بگو: «به خدا سوگند! من برای پول نیامده بودم و قصیده‌ام را از روی طمع نگفته‌ام.» سپس آن کیسه را به خادم امام برگرداندم و گفتم:

    پیراهنی از مولایم می‌خواهم تا خودم را همواره با آن متبرّک سازم...!

     

    * * *

    شاعر دلسوخته اهل بیت: به اینجا که رسید، گریه امانش نداد و شروع کرد به وای وای گریستن. اهالی قم نیز با او هم صدا شدند و صدای شیونشان فضا را اشک آلود ساخت. شور بود و نشاط و شادمانی. چند لحظه به این صورت گذشت. آنگاه دعبل دستی به چشمان مرطوبش کشید و ادامه داد: 

    - ای مردم قم! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که بار دیگر خادم امام آمد و پیراهن سبزرنگ و پشمینة امام را به همراه همان کیسة دینار آورد و به من داد. در حالی که به کیسة پول اشاره می‌کرد، پیغام امام را به من رساند:

    - این کیسه پول را نگهدار که بدان محتاج خواهی شد.

    ای مردم! اینک هم صاحب پول شده بودم و هم پیراهن امام را به دست آورده بودم.

    ای فاطمه! زنان و دختران آل ابوسفیان و آل زیاد، درکاخ‌ها و حجره‌های زیبا زندگی می‌کنند؛ ولی دختران رسول خدا را بدون پوشش مناسب، در خرابه‌ها جای داده‌اند.

    * * *

    همراه قافله‌ای از مرو خارج شدم. کاروان در بین راه مورد حمله دزدها قرار گرفت. دزدها دست و پای مسافران را بستند و به تقسیم اموال آنان مشغول شدند. در آن حال شنیدم که یکی از آنان با خنده و استهزاء بخشی از قصیده‌ای که در محضر امام رضا علیه السلام قرائت کرده بودم ر خواند:

    «هرگاه از آل محمد کسی کشته شود، مانند کسی که دستش را بسته باشند، نمی‌توانند قاتلش را قصاص کرده انتقامش را بگیرند.»

    شوقی در درونم به خروش آمده بود. دیگر نتوانستم خودم را نگهدارم:

    - ای بندة خدا! می‌دانی این شعری که خواندی، چه کسی سروده است؟

    او با زبان کردی ‌گفت:

    - شاعری از قبیلة خزاعه، نامش دعبل است.

    - اگر او را ببینی، می‌شناسی؟

    - نه، کسی را که تا حالا ندیده‌ام، چگونه بشناسم؟

    - دعبل منم، من، سرایندة آن شعر.

    - دعبل شما هستی!؟

    - بله، من دعبل هستم. همان شاعری که آن قصیده را در محضر امام رضا علیه السلام خواند.

    ای مردم قم! سخنم که به اینجا رسید، دیدم آن مرد دست از تقسیم اموال کشید. از دوستانش جدا شد و سراسیمه به سمت تپه‌ای که در آن نزدیکی بود، دوید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که همراه مرد دیگر، بازگشت. مرد دزد من را به او نشان داد و گفت:

    آقای رئیس! می‌بینی؟ خودش است، دعبل!

    حالا فهمیده بودم که آن مرد، رئیس دزدها است. به من نزدیک شد. مقابلم زانو زد و گفت:

    ایا به راستی تو دعبل هستی؟ همان شاعری که نزد ابوالحسن، قصیده‌اش را خواند؟!

    - آری، ای بندة خدا! من دعبل هستم؛ شاعری از قبیله‌ای خزاعه.

    - نه، به این زودی قبول نمی‌کنم! شاید تاراج اموالت آن بیت را ناخودآگاه به زبانت جاری ساخته است؟!

    - نه، راست می‌گویم، من دعبل هستم؛ چندی قبل نزد امامعلیه السلام مشرّف شدم و قصیده‌ای که در مدحش سروده بودم را برای اولین بار در محضرش خواندم؛ و اکنون از مرو می‌ایم؛ از مرو.

    - اگر راست می‌گویی، آن قصیده را از اول تا آخر برایم بخوان؛ در این صورت حرفت را باور می‌کنم.

    - باشد، می‌خوانم؛ بسم الله الرحمن الرحیم...

    و شروع کردم به خواندن. هنگامی که قصیده به پایان رسید، رئیس دزدها دستور باز کردن دست‌های من و سایر اعضاء کاروان را صادر کرد. دستهایمان یکی پس از دیگری باز شد و دیگر بار، نسیم رهایی نوازشمان داد. دزده تمام اموالی را که ربوده بودند به صاحبانشان برگرداندند و مسافران خستة قافله را احترام و نوازش بسیار کردند و با نشان دادن راه و تقدیم هدایا، بدرقه نمودند.

    کاروان جان تازه‌ای یافته بود و دشت‌ها و شهرهای بسیاری را پشت سرگذاشت. تا اینکه به سرزمین شما رسید. از دوستی شما با اهل بیت خبر داشتم. بی‌درنگ از کاروان جدا شدم و با شور و اشتیاق وارد شهرتان شدم. از محلة به محلة دیگر. چه می‌دانستم که در کمین من نشسته‌اید و قصد ربودن محبوب ترین سرمایة زندگی‌ام را دارید؟ مگر نگفتم که قصد فروش آن را ندارم؟ این یعنی چه؟ یعنی اینکه به اندازه جانم دوستش دارم. گفتم که آن لباس مبارک برایم ارزش بسیار دارد و حاضرم تمام زندگی‌ام را بدهم و آن را نگهدارم؟!

    آه عجب سرنوشتی؟! چگونه بگویم، آن، لباس آخرتم است. بیایید بر من منّت گذارید، هرچه دارم مال شما، فقط آن پیراهن را به من برگردانید. همین!

    صدایی از میان جمعیت بلند شد:

    ورزشکاران از حرم امام رضا (ع) می گویند

    - ای شاعر گرانمایه! ما هم به آن لباس عشق می‌ورزیم. بیش از این با سخنان سوزان و نیشدارت آزارمان نده و تمام آن را از ما نخواه.

    دعبل سکوت کرد. دیگر آن پیراهن برایش به یک رؤیای دست نیافتنی تبدیل شده بود. در آن حال به اندیشه فرو رفت. علاقه شدید قمی‌ها نسبت به اهل بیت: از ذهنش گذشت. فهمید که قمی‌ها نیز به درد او مبتلا شده‌اند. از یک سو، بی‌توجهی به خواستة آنها هم کار درستی نبود. از سوی دیگر، فراموش کردن آن پیراهن نیز برایش غیر ممکن بود. چه کار می‌کرد؟ سرانجام در فرجام گفت و گوهای ذهنی‌اش، در حالی که موجی از رضایت سیمای شکسته‌اش را در برگرفته بود، رو به جمعیت کرد و با دل سوزان و لحن التماس گونه گفت:

    - قبول دارم؛ حالا که تمام آن پیراهن را به من نمی‌دهید؛ پاره‌ای از آن را به من بدهید تا به عنوان تبرّک با خود نگهدارم و با دست پر به شهر خویش باز گردم.

    گویا قمی‌ها نیز منتظر چنین درخواستی بودند. به همین دلیل خیلی زود پیشنهاد او را پذیرفتند و بخشی از آن لباس مبارک را همراه با هزار دینار آوردند و به دعبل دادند. او با دستان پُر و چشمان اشک آلود، با شهر قم وداع کرد. 2-3


    1. وی فرزند علی بن رزین بن سلیمان خزاعی است. برخی نامش را حسن و بعضی دیگر محمد نیز گفته‌اند. کنیه‌اش را ابوجعفر ذکر کرده‌اند. زادگاهش کوفه و محل زندگی‌اش بغداد بود. وی از اصحاب بزرگوار امام رضا علیه‌السلام و شاعری دلسوختة اهل‌بیت علیه‌السلام بود. از عالی‌ترین اشعار او قصیدة «مدارس ایات» است. او شاعر بی‌باک و شجاع بود که از هیچ کس نمی‌هراسید. در اواخر عمرش می‌گفت: «من پنجاه سال است چوبة دار خود را بر شانه نهاده، دنبال کسی می‌گردم تا مرا بر آن بیاویزد.»

    2. بحارالانوار، ج 45، ص 25علیه السلام و 258 و ج 49، ص 246 - 251. و منابع دیگر.

    3. لازم به ذکر است که دعبل کنیزی داشت که مورد علاقه‌اش بود، وقتی به خانه‌اش برگشت، آن کنیز به مرض سختی مبتلا شده بود و بینایی خودش را از دست داده بود. وقتی عجز و ناتوانی اطباء را نسبت به درمان او دید، به یاد آن قسمت (آستین) از پیراهن امام رضا علیه‌السلام افتاد که با خودش از مرو آورده بود. شبانگاهان آن بخش از لباس امام را به چشمان کنیزش بست. کنیز که صبح از خواب برخاست، دیدگانش از برکت آن شفا یافته بود.

     

    آئین خدمتگزاری و زیارت امام هشتم، ابراهیم غفاری، ص 197.




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    عنایت اقا امام رضا علیه السلام به دعبل خزایی

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-21:21

    عنایت اقا امام رضا علیه السلام به دعبل خزایی


    عنایت اقا امام رضا علیه السلام به دعبل خزاییدعبل بن علی خزاعی ، شاعر زمان حضرت رضا علیه السلام گفت : وقتی قصیده تائیه ام - كه بیت زیر یكی از ابیات آن است - برای حضرت رضا علیه السلام خواندم ؛
    مدارس ایات خلت من تلاوهٔ
    و منزل وحی مقفر العراصات
    آن خانه ها، جایگاه تدریس آیاتی چند بود كه بیت رسالت در آنها تفسیر آیات می فرمودند؛ و اكنون به سبب جور مخالفان ، از تلاوت قرآن خالی شده است . زیرا جای تفسیر آن ، محل نزول وحی الهی بود و اكنون عرصه های آن عبارت و هدایت خالی و بیابان و ویران شده است .همینكه به ابیات زیر رسیدم ؛
    خروج امام لا محالهٔ واقع
    یقوم علی اسم الله بالبركات
    یمیز فینا كل حق و باطل
    و یجزیی علی النعماء و النقمات
    آنچه امید می دارم ، ظهور امامی است كه البته ظهور خواهد كرد و با نام خدا و یاری او و با بركتهای بسیار به امامت قیام خواهد كرد و هر حق و باطلی را تمیز و مردم را به نیك و بد، پاداش و كیفر خواهد داد. دعبل گفت : چون این دو بیت را خواندم ؛ حضرت رضا علیه السلام بسیار گریست . بعدا سر بلند كرد، فرمود: ای خزاعی ! روح القدس ، این دو بیت را به زبان تو انداخته است ؛ آیا می دانی آن امام كیست ؟ گفتم : نه . مولای من ! جز اینكه شنیده ام امامی از خاندان شما خروج خواهد كرد و دنیا را از فساد، پاك و پر از عدل و داد خواهد نمود. فرمود:
    الامام بعدی محمد ابنی و بعد محمد ابنه علی و بعد علی ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجهٔ القائم المنتظری فی غیبته .
    بعد از من پسرم ، محمد، امام است و بعد از او پسرش ، علی ، و پس از علی پسرش ، امام حسن عسگری علیه السلام و بعد از او پسرش ، حجت منتظر علیه السلام كه ظهورش حتمی و قطعی. گر چه بیش از یك روز از دنیا باقی نمانده باشد؛ خداوند، همان یك روز را آن قدر، طولانی خواهد كرد تا آن امام ظهور و دنیا را پر از عدل و داد كند. با اینكه پر از ظلم و جور شده باشد. و اما متی ؟ ولی چه وقت ظهور خواهد كرد؟ تعیین وقت آن ، اكنون ممكن نیست . پدرم از آباء گرامی خود، از علی علیه السلام نقل می كند. كه از رسول اكرم صلی الله علیه و آله پرسیدند: چه وقت قائم ، از فرزندان شما، ظهور خواهد كرد؟ فرمود: مثل او مثل روز قیامت است كه فقط خدای تعالی وقت آن را می داند، ناگهان ، برای شما آشكار خواهد شد. بنابر روایتی كه در عیون اخبار الرضا نقل می شود. وقتی كه دعبل بیت زیرا را خواند:
    اءری فیئهم فی غیر هم متقسما
    و ایدیهم من فیئهم صفرات
    می بینم كه حقوق ایشان از خمس و غنایم و آنفال و غیر آن كه مال امام و خویشان اوست ؛ در میان دیگران قسمت می شود و دستهای ایشان از حق خودشان خالی است . باز آن حضرت گریست گریستن آن حضرت ، برای گمراهی خلق و تعطیل احكام الهی و پریشانی سادات بود؛ نه از برای دنیا؛ زیرا كه همه دنیا نزد ایشان ، به قدر پر پشه ای اعتبار نداشت. احتمالا این بیت اشاره به عصر روز عاشورا است كه اموال اهل بیت رسالت را می دزدیدند و غارت می كردند و دست آنها را از باز پس گیری اموال و وسائلشان كوتاه بود. امام فرمود: ای خزاعی ! راست گفتی . زمانی كه دعبل بیت زیر را خواند:
    اذا وترو امدوا الی واتریهم
    اءكفا عن الاوتار منقبضات
    زمانی كه به خاندان رسول اكرم صلی الله علیه و آله ظلم شود یا از آنان شهید گردند و یا حقی از آنان بربایند، ایشان دیگر بر گرفتن خونبها و دیه قادر نیستند؛ بلكه دستهای نحیف و لاغر خود را با ناتوانی به سوی رباینده حق و كشنده خود دراز می كنند و نمی توانند از آنان انتقام بگیرند. امام علیه السلام از روی ناراحتی دستهای مبارك خود را گردانید ( بر هم فشرد) و فرمود: بلی . والله دستهای ما از گرفتن عوض جنایتهایی كه بر ما شده و می شود كوتاه است .زمانی كه دعبل به بیت زیر رسید:
    و قبر ببغداد لنفس زكیهٔ
    تضمنها الرحمن فی الغرفات
    در بغداد قبر رادمرد و نفس پاكیزه ای است كه خداوند آن را در غرفه های بهشت با رحمت خود جای داده است ( اشاره به قبر موسی بن جعفر علیه السلام است) آن حضرت فرمود: ای دعبل ! می خواهی بعد از این بیت ، دو بیت دیگر به پیوندم تا قصیده ات كامل شود؟ عرض كرد: بلی . یا بن رسول الله علیه السلام فرمود:
    و قبر بطوس یالها من مصیبهٔ
    الحت علی الاحشاء بالزفرات
    الی الحشر حتی یبعث الله قائما
    یفرج عنا الغم و الكربات
    و قبری در توس خواهد بود كه چه مصیبتها بر آن وارد می شود.كه پیوسته آتش حسرت در درون می افروزد، آتشی كه تا روز حشر شعله می كشد؛ تا خداوند روزی ؛ قائم آل محمد علیه السلام را برانگیزد كه غبار غم و اندوه را از دل ما و دوستدارانش ، بزداید. اللهم عجل فرجه الشریف . دعبل گفت : آقا! آنجا قبر كیست ؟ قال علیه السلام:
    قبری و لا تنقضی الایام و اللیالی حتی یصیر طوس مختلف شیعتی و زواری الافمن زارنی فی غربتی بطوس كان معی فی درجتی یوم القیامهٔ مغفورا له.
    فرمود: قبر من است و روزها و شبها به پایان نخواهد آمد؛ مگر آنكه شهر توس محل رفت و آمد پیروان و زائران من گردد. به درستی كه هر كه در شهر توس و غربت من مرا زیارت كند، روز قیامت با من در درجه من باشد و گناهانش آمرزیده شود.آن گاه علی بن موسی الرضا علیه السلام - از جای خود حركت كرد و به دعبل فرمود: همینجا باش ! داخل اندرون شد؛ پس از ساعتی ، غلامی صد دینار مسكوك به نام خود حضرت ، برایش آورد و گفت :آقا می فرمایند: برای مخارجت نگه دار. دعبل گفت :به خدا قسم ! این قصیده را به طمع صله گرفتن نسروده ام ؛ كیسه را بازگردانید و در خواست كرد تا در صورت امكان ، آن حضرت یكی از جامه های خود را برای تبرك جستن به او مرحمت فرمایند. امام علیه السلام كیسه پول را با یك جبه خز، برای او فرستاد و فرمود: به این پول نیاز خواهی داشت ؛ دیگر بر مگردان .دعبل كیسه و جبه را گرفت و همراه قافله ای از مرو خارج شد همینكه چند منزل راه پیمودند، راهزنان سر راه بر آنان گرفتند و تمام اموال آنها را گرفته و شانه هایشان را هم بستند. زمانی كه اموال را تقسیم می كردند، یكی از راهزنان بیت زیر از قصیده دعبل را به عنوان مثال با خود می خواند.
    اءری فیئهم فی غیر هم متقسما
    و ایدیهم من فیئهم صفرات
    می بینم حقوق ایشان از خمس و غنایم و غیر آن ، كه مال امام و خویشان و نزدیكان اوست ، در میان غیر ایشان قسمت می شود و دستهای ایشان از حقشان خالی است . دعبل شنید و پرسید؛ ای شعر از كیست ؟
    گفتند؛ متعلق به مردی از قبیله خزاعهٔ است كه او را دعبل بن علی می نامند. می خواند؛ از دوستان و محبان اهلبیت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله بود. كی از راهزنان ، حضور دعبل را در میان كاروانیان ، به رئیس خود خبر داد. رئیس ، خود، نزد دعبل آمد و گفت : دعبل ، تویی ؟ گفت : آری . رئیس گفت : قصیده ات را بخوان .پس از خواندن آن ، دستور داد، شانه هایش را باز كردند سپس دستور داد شانه های تمام اهل قافله را بگشایند و هر چه از آنها گرفته بودند به بركت وجود و حضور دعبل به آنان بازگردانند.
    دعبل به قم رفت ؛ اهل قم از او خواستند تا قصیده اش را برای آنان بخواند. دعبل گفت : همه در مسجد جامع ، جمع شوید تا برای شما بخوانم .
    پس از اجتماع مردم ، قصیده اش را خواند؛ و مردم هدایای بسیاری به او دادند. ضمنا زمانی كه جریانی جبه آن حضرت را شنیدند از او در خواست كردند تا آن جبه را به هزار دینار سرخ به آنان بفروشد، نپذیرفت .گفتند: مقداری از آن به هزار دینار بفروش باز قبول نكرد. و از قم خارج شد.همینكه از شهر دور شدند، چند تن از جوانان عرب سر راه بر او گرفتند و جبه را بزور از دستش بیرون آوردند.دعبل به قم بازگشت ؛ و در خواست تا آن جبه را به او باز گردانند؛ گفتند محال است كه جبه را باز گردانیم ؛ ولی می توانی هزار دینار از ما بگیری.دعبل نپذیرفت ، در خواست كرد، مقداری از آن جبه را به او باز گردانند آنان پذیرفتند و مقداری از آن جبه و بقیه پولش را به او دادند.
    وقتی كه دعبل به وطن خود بازگشت دید كه دزدان خانه اش را خالی كرده اند؛ ناچار دینارهای مسكوك به نام حضرت رضا علیه السلام را به دوستان آن امام به عنوان تبرك فروخت و در مقابل هر دینار، صد درهم گرفت و دارای ده هزار درهم شد؛ آن گاه سخن امام علیه السلام به یادش آمد كه فرموده بود: به این دینارها نیاز خواهی داشت . دخترش - كه خیلی به آن علاقه داشت - به چشم درد عجیبی مبتلا شد؛ او را نزد چند طبیب برد و همه پس از معاینه گفتند: چشم راستش قابل علاج نیست و از بینایی افتاده ؛ ولی درباره چشم چپش می كوشیم و امیدواریم ؛ بر اثر معالجه بهبود یابد.دعبل از این جریان ناراحت بود و پیوسته بر ابتلای فرزندش به چشم درد، اشك می ریخت ؛ ناگهان ، به خاطر آورد كه مقداری از جبه را بر روی چشمان دخترش بست .بامدادان كه دخترك از خواب بیدار شد و بقیه جبه را از روی چشمانش باز كرد، چشمان دخترش را به بركت حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام سالم و بهتر از اول دید.


    منبع : سازمان آموزش و پرورش استان خراسان



    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    روایتی از شیخ بهائی و پیر پالان دوز

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-13:21







    روایتی از شیخ بهائی و پیر پالان دوز 



    یک روز شیخ بها در بازار قدم میزد و پیر مردی را دید که مشغول دوختن پالان پاره مردم بود و از این راه امرارمعاش میکرد.شیخ دلش به حال پیرمرد سوخت و جلو رفت وگفت سلام سپس دستش را به پالان پیرمرد زد و بلافاصله از طرف غیب پالان پیرمرد پر شد از سکه های اشرفی.


    پیرمرد وقتی این حرکت شیخ را دید ناراحت شد و فریاد زد چکار کردی؟یالا سکه ها را بردار که بدرد من نمیخورد.


    شیخ گفت من نمی توانم سکه ها را غیب کنم.پیرمرد چوب دستی خود را به پالان زد و سکه ها غیب شدند و رو به شیخ گفت تو که نمی توانی غیب کنی چرا ظاهر میکنی؟


    شیخ بها فهمید پیرمرد صاحب علم و کمالات بسیار است.شیخ به پیر پالان دوز گفت از این لحظه تو در تمام دارائی من شریک هستی و باهم زندگی می کنیم.


    مدتها گذشت یک روز شیخ در حیاط خانه مشغول سائیدن کشک بود به فکر رفت ودر عالم رویا زندگی بسیار مرفه و زن زیبائی داشت.پیرپالان دوز وقتی وارد خانه شد و شیخ را در ان حال دید سریع به عالم رویای شیخ رفت و به شیخ گفت مگر ما با هم شریک نیستیم شیخ گفت بله شما خود تقسیم کن.


    پیرپالان دوز همه دارائی را تقسیم کرد تا رسید به زن زیبا .شیخ گفت این زن همسر من است.


    پیر گفت باید تقسیم شود.هرچه شیخ گفت این زن همسر من است و نمی شود تقسیم کرد .پیر پالان دوز زیر بار نرفت.


    سپس شمشیر از غلاف بیرون کشید و شمشیر را با تمام قدرت خواست بزند که……..شیخ یهو از جا پرید . 



    پیر پالان دوز گفت…. عمو کشکت را بساب




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    حکایت پیر پاره دوز (پالان دوز) و میرداماد:

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-13:17

    حکایت پیر پاره دوز (پالان دوز) و میرداماد:

    روزی از روزها سید محمد باقر (میرداماد) و شیخ بهایی در گذرگاهی به پیرمردی پاره دوز (پاره دوز اصطلاح مشهدی ها به کفاش بوده است که به غلط پالان دوز شهرت یافته است) برخورد میکنند. تصمیم میگیرند نعلینه...ا را جهت مرمت به پیر بسپارند. در حین کار هر دو - که از مستثناهای قرن بودند - متوجه میشوند که پیر در حین کار مشغول به ذکر گویی است و همه ذکرها هم مورد عنایت حق تعالی قرار میگیرد.
    شیخ بهایی به میرداماد اشاره میکند که بواسطه ی تقوای پیرمرد فقیر چیزی به او عطا کند - چون این نوع کار از تخصص های میرداماد بود - میرداماد دست میبرد و مشته ی فولادی پاره دوز را که مخصوص کوبیدن روی بخیه ها بود با خواندن دعایی به طلا تبدیل میکند.پیر متوجه میشود و به میرداماد میگوید این به کار من نمی آید مشته ی خودم را برگردان.
    از این دو بزرگوار اصرار که به دردت میخورد و از پیر پاره دوز انکار که به کارم نمی آید تا اینکه نهایتا میرداماد ابراز عجز میکند که برگردان مشته به فولاد کار من نیست.
    پیر بدون برداشتن مشته و تنها با نگاه کردن به آن ۳ مرتبه تغییرش میدهد: آهن میشود طلا میشود و دوباره آهن!!
    سپس رو به میرداماد میکند و میگوید دلت را کیمیا کن!
    هر دو بزرگوار با دیدن صحنه خم شده و زانوی پیر را میبوسند و از مریدانش میشوند.
    اینجاست که خدای رحمان در حدیث قدسی میفرماید :

    (( یا عبدی اطعنی اجعلك مثلی انا اقول كن فیكون انت تقول كن فیكون ))
    بنده من مرا اطاعت كن تا تو را مانند خود كنم من می گویم باش پس بو جود می آید تو هم می گویی باش پس می شود .

    مقبره ی شیخ محمد کارندهی (پیر پاره دوز) جنب حرم رضوی در مشهد مقدس واقع است.



    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    پیر"پالان دوز"کیست؟

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-13:13


    <b>پیر"پالان دوز"کیست؟</b>
    مقبره پیر پالان‌دوز (محمد عارف عباسی) ، مشهد
    جاتون خالی امسال هتل ما، دقیقا روبروی مقبره این عارف بزرگوار است.
    <b>از کیمیا بالاتر</b>
    سید محمد صادق قاضی(فرزند میرزای قاضی بزرگ) می فرمایند: (( آقای الهی زمانی که در قم بودند به مجلس روضه ای که در منزل مرحوم میرزا تقی زرگری تشکیل می شد می رفتند. آنها بعد از روضه یک مجلس خصوصی نیز داشتند. یک بار وقتی پس از روضه در یک سینی مسی چای می آورند، ایشان انگشتشان را بر لب خود می گذارند و و بعد به سینی مسی می زنند، سینی مسی تبدیل به طلا می شود! بعد ایشان می فرمایند: (( ما طلا می خواهیم چه کنیم؟)) و دوباره انگشت برلب می گذارند و به سینی می زنند و سینی به حالت اولیه برمی گردد!)) توضیح اینکه قدرت اول را کیمیا گویند که برخی اهل ریاضت و اولیاء آنرا دارند. اما قدرت دوم را هر کسی جز اولیاء خاص ندارد. قدرتی که بتوان از طلا گذشت و نیز کیمیا را برگرداند. نقل است که یکی از بزرگان که صاحب کیمیا بود(شیخ بهائی) نزد پیر پالان دوز در مشهد رفت و او مشغول دوختن پالان بود.
    ادامه در نظرات

    1393/02/18 - 18:06 · گزارش
    پیوست عکس:
    download.jpg
    download.jpg · 259x194px, 8KB
    نظرات
    زائر اربعین (کاش دوباره ارباب بطلبه و زائر اربعین بشم)

    بعد شیخ بهائی اشاره به وسیله ی در دست پیر می کند و آن طلا می شود. پیر پالان دوز می گوید: ما طلا نمی خواهیم، برش گردان. شیخ بهائی می گوید: من فقط کیمیا دارم و نمی توانم آنرا برگردانم. بعد پیر پالان دوز خودش به آن وسیله اشاره می کند و به حالت اولش بر می گردد!

    عارف‌نامی قرن 10، درویش محمد کارندهی ملقب به محمدعارف عباسی و معروف به درویش و پیر پالان‌دوز...

    توضیح:منظورازآقای الهی،همان سیدمحمدحسن طباطبایی"برادر"علامه طباطبایی ،مؤلف المیزان می باشد.

    2 سال و 3 ماه و 17 روز و 13 ساعت و 2 دقیقه قبل · گزارش
    زائر اربعین (کاش دوباره ارباب بطلبه و زائر اربعین بشم)

    این مقبره در قسمت شمال شرقی مجموعه حرم حضرت رضا (ع) قرار دارد و شامل بنایی چهارگوش با گنبدی بر فراز آن،‌ و ایوانی آجری در مقابل است. در داخل بقعه، شاه‌نشینی است كه در بالای آن، یزدی‌بندی‌هایی اجرا شده كه در اصل دارای نقاشی بوده است، و به داخل بقعه جلوه خاصی می‌بخشیده است. بدنه‌های بنا، از دوران صفویه، دارای تزئینات نقاشی بوده كه بر اثر گذشت زمان و نفوذ رطوبت، جز بخش كمی از آن كه مرمت و ثابت گردیده، بقیه از میان رفته است. در زیر كاسه گنبد نیز ترنج زیبایی با نگاره‌های گیاهی نقش‌اندازی شده است.

    نمای خارجی بنا به ایجاد طاق‌نماهای تیزه‌دار آجری و پشت‌‌بغل‌های كاشی و قاب‌های مستطیل تزئینی بر فراز آن‌ها، در عین سادگی، منظره‌ای زیبا دارد. سطح گنبد پیازی شكل فراز بنا كه بر روی گردنی استوانه‌ای شكل استوار شده، دارای پوشش ساده‌ای از كاشی فیروزه‌ای است. شكل كلی بنا و بازمانده‌‌های نقاشی‌های درون آن، بنا را اثری از دوران صفوی معرفی می‌كند كه در سال 985 هـ.ق ساخته شده است. تاریخ مزبور، بر كتیبه سنگ سفید مربعی كنده شده است.

    شخصیت به خاك سپرده شده در این بقعه، با توجه به نوشته سنگ مزارش، «محمد عارف عباسی»، از عرفای سلسله ذهبیه‌ است. لقب «پالان‌دوز» از این رو به او داده شده كه برای گذران زندگی خود، با وجود مقام والایی كه نزد مردم داشته، به كار پالان‌دوزی اشتغال داشته است. از این‌ شخصیت، قرآن هفت‌سوره‌ای در دست است كه به خط خوش ثلث نوشته شده است و حكایت از توانایی او در كار خطاطی دارد.

    2 سال و 3 ماه و 17 روز و 13 ساعت و 2 دقیقه قبل · گزارش
    زائر اربعین (کاش دوباره ارباب بطلبه و زائر اربعین بشم)

    شیخ محمد عارف عباسی مشهور به «پیر پالان دوز» از عرفا و پیران سلسله ذهبیه است که در نیمه‌ی دوم قرن دهم هجری قمری ولادت یافت. ایشان متولد روستای کارند مشهد و معاصر شیخ بهایی بوده اند. او علاوه بر این که در عرفان به مقامات بلندی دست یافت، در کیمیاگری و خطاطی متبحر بود. شیخ محمد در خط ثلث استاد بوده و هفت سوره از قرآن نگاشته شده به خط خوش ایشان موجود است. وی با اینکه صاحب موقعیت بود و می توانست بدون کوشش زندگی خوبی داشته باشد، از راه پالان دوزی روزگار می گذراند. شیخ محمد عارف، برمبنای باور توحیدی خود و توکل بر خدا و ذکر تشکر و خدمت و طاعت و قناعت و ایثار که از صفات عارفان است به جستجوی راه معرفت پرداخت و مدتی از عمر خود را به کسب فیض از اهل حق سپری نمود و به بروز کراماتی معروف شد. 

     معرفت

    آیتی شگرف و در ولایت، دریایی سخت ژرف بود. با آن که امی و مکتب نادیده بود، به دو بال عشق و همت و به یاری نیروی ولایت مرشد خود، در راه رسیدن به حق سیری بلند فرمود و مساله آموز صد مدرس بود. شیخ برای ساختن خویش، در جستجوی مردان حق برخاست. با عنایت حضرت پروردگار به حضور شیخ کمال الدین حسین تبادکانی (تاج الدین خوارزمی) راهنمای اهل دل آن روزگار رسید. از خدمت او کسب آداب سلوک راه خدا نمود و برحسب آمادگی ذاتی خود مورد توجه مبارک استاد شد و پس از سپری ساختن مدارج کمال به خلافت شیخ خود معین گشت و به دامادی وی سرفراز آمد.

    2 سال و 3 ماه و 17 روز و 12 ساعت و 59 دقیقه قبل · گزارش
    زائر اربعین (کاش دوباره ارباب بطلبه و زائر اربعین بشم)

    جناب درویش در این باره می فرماید:



    " بعد از ایشان مهر افلاک هدی شیخ درویش محمد مقتدی 

    در مشایخ همچو زرد هدهدی است در میانشان مشتهر کارندهی است "



    پس ار رحلت شیخ تاج الدین حسین تبادکانی، به واسطه‌ی زیاد شدن رهبران دروغین، از دستگیری و ارشاد طالبان تن زد و به کفاشی سرگرم شد و دور از غوغای مریدان و هیاهوی انکار آمیز منکران، چشم به زیارت جمال دلدار حقیقی گشود. چندین بار از طریق باطن وی را بر پذیرفتن مسند ارشاد فرمان دادند و او شانه خالی کرد. پس از گذشت یک سال، حضرت امام قائم مهدی مولانا ابو صالح حجه الله بن الحسن العسکری - روحی فداه - بر در دکانش حاضر شد و از شدت و تندی گلیم او را گرفته بر افشاندند و رفتند. شیخ دریافت که خاطر امام از وی آزرده شده است. لرزی سخت بر اندامش افتاد و بیمی جانکاه فضای بیکران جانش را فراگرفت؛ چونان که تاب نیاورد و به سوی خانه رفت. پس از آن رویداد، در عالم معنا دید که ماموران الهی او را نزد امام قائم (عج) حاضر کرده، بر دیواری به چهار میخ کشیدند و تنبیه کردند. در این حال، امام رضا علیه‌السلام حاضر شده، از وی شفاعت کرد و او را از شکنجه رهایی بخشود. پس از دلجویی و اندرز گویی، او را به دستگیری و راهنمایی طالبان دستور فرمود. شیخ چون به خود آمد، به اندازه‌ی یک سال از آن شکنجه، اسیر بستر گشته، بی‌حال بود تا پس از سالی سلامتی خود بازیافت و به ارشاد نشست. هر چند مریدان و دوستداران وی بسیار شدند، به مردی مایه دار و با استعداد، که شایستگی خلافت داشته باشد دست نیافت. سرانجام از این رهگذر ملول شده، نزد امام هشتم علیه‌السلام شکوه سر داد. امام او را به برآورده شدن درخواستش مژده داد. از آن پس اندک نگذشت که شیخ حاتم، خواهرزاده‌ی شیخ، به خدمتش شتافت. شیخ او را شایسته‌ی تربیت و آماده‌ی کسب معرفت یافت و به ارشادش همت گماشت.

    2 سال و 3 ماه و 17 روز و 12 ساعت و 58 دقیقه قبل · گزارش
    زائر اربعین (کاش دوباره ارباب بطلبه و زائر اربعین بشم)

     کرامت بالاتر از کیمیا

    یک روز شیخ بها در بازار قدم میزد و پیر مردی را دید که مشغول دوختن پالان پاره مردم بود و از این راه امرارمعاش میکرد. شیخ دلش به حال پیرمرد سوخت و جلو رفت وگفت : سلام سپس دستش را به پالان پیرمرد زد و بلافاصله از طرف غیب پالان پیرمرد پر شد از سکه های اشرفی. پیرمرد وقتی این حرکت شیخ را دید ناراحت شد و فریاد زد چکار کردی؟ یالا سکه ها را بردار که به درد من نمیخورد. شیخ گفت : من نمی توانم سکه ها را غیب کنم. پیرمرد چوب دستی خود را به پالان زد و سکه ها غیب شدند و رو به شیخ گفت تو که نمی توانی غیب کنی چرا ظاهر میکنی؟ شیخ بها فهمید پیرمرد صاحب علم و کمالات بسیار است. پیرپالان دوز سپس رو به شیخ می کند و می گوید: "دلت را کیمیا کن!" کما اینکه خدای رحمان در حدیث قدسی 

    می فرماید : " یا عبدی اطعنی اجعلک مثلی انا اقول کن فیکون انت تقول کن فیکون : بنده 

    من مرا اطاعت کن تا تو را مانند خود کنم. من می گویم باش پس بوجود می آید تو هم می گویی باش پس می شود."

    سرانجام عالم ربانی، محمد عارف عباسی در سال 985 ه. ق جان به جانان تسلیم نمود. مقبره‌ی این عارف بزرگ جنب حرم رضوی در مشهد مقدس واقع و در شمال شرقی حرم مطهر، واقع در ابتدای خیابان نواب صفوی (پایین خیابان)، زیارتگاه بسیاری از شیفتگان اهل بیت عصمت و طهارت می‌باشد. بنای اولیه‌ی آرامگاه شیخ مربوط به عهد صفویه بوده است که سلطان محمد (معروف به خدابنده) پدر شاه عباس صفوی آن را در سال 985 ق بنا نهاد و در سالهای اخیر توسط آستان قدس بازسازی گردیده است.




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 

    امام رضا (ع)کوری آمد وسط صحن تو، بینا برگشت

    تاریخ:چهارشنبه 1395/06/3-11:04

    کوری آمد وسط صحن تو، بینا برگشت

    یک زن ویلچری، روی دوتا پا برگشت

     

    کافرى تا به ضریح تو نگاهش افتاد

    سجده ای کرد سپس شیعه ی مولا برگشت

     

    خسته بود از همه ی آینه ها تا اینکه

    زشت آمد،متحول شد وزیبا برگشت

     

    آنکه در صحن به دنبال شفا آمده بود

    با نگاهی به ضریح تو مسیحا برگشت

     

    زائری گفت چرا اشک ندارم آقا

    نگهش کردی و با دیده ی دریا برگشت

     

    یک جوان حاجتش این بود: که زن میخواهم

    رفت تا اینکه شبی پیش تو بابا برگشت

     

    به گمانم که به طور تو مشرف شده بود

    آنکه با معجزه و با ید بیضا برگشت

     

    صبح درقامت یک مردگدا رفت حرم

    ظهر نزدیک اذان بود که آقا برگشت

     

    جبرئیل آمده بود ازوسط عرش، حرم

    دوسه تا فرش تکان داد و به بالا برگشت

     

    نفس خادمتان خورد به آن نصرانی

    در حرم شیعه شد،از مذهب ترسا برگشت

     

    زائری بود مردد جلوی ترمینال

    مشکلی داشت از اول به خدا با برگشت ...




    داغ کن - کلوب دات کام
    نظرات() 


    • تعداد صفحات :365
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  


    Admin Logo
    themebox Logo
    پربازدیدترین مطالب

    کد پربازدیدترین

    Your IP: